👇تقویم نجومی سه شنبه
✴️ سه شنبه👈28 بهمن /دلو 1404
👈28 شعبان 1447 👈17 فوریه 2026
🕌 مناسبت های دینی و اسلامی.
🌙⭐️ احکام دینی و اسلامی.
❇️ امروز روز خوب و مبارکی است برای:
✅خرید و فروش.
✅درختکاری.
✅تهیه مایحتاج و لوازم زندگی.
✅دیدار با دفترداران و منشیان.
✅و آغاز بنایی و خشت بنا نهادن خوب است.
👶زایمان :مناسب زایمان و نوزاد زیبا و محبوب و دوست داشتنی خواهد شد.
🤕 بیمار امروز زود خوب شود.
🚘مسافرت: سفر در صورت ضرورت همراه صدقه باشد.
🔭 احکام نجوم.
🌓امروز تا ساعت 18 قمر در برج دلو است و برای امور زیر نیک است:
✳️ختنه نوزاد.
✳️رفتن به منزل نو.
✳️بردن جهاز و حجله آرایی.
✳️معامله مسکن و آپارتمان.
✳️امور زراعی و کشاورزی.
✳️و شراکت و امور شراکتی نیک است.
📛ولی عقد ازدواج خوب نیست.
🟣امور مربوط به کتابت ادعیه حرز حکاکی و ادعیه خوب است.
👩❤️👨مباشرت: و عروسی شدیدا مکروه.
امشب، (شب چهار شنبه)فرزند چنین شبی ممکن است ممکن است کذاب و دروغگو از کار درآید.
💇💇♂ اصلاح سر و صورت.
طبق روایات،#اصلاح_مو(سروصورت)در این روز از ماه قمری ،خوب نیست.
💉💉حجامت:
خون دادن فصد و زالو. انداختن#خون_دادن یا #حجامت در این روز از ماه قمری ، باعث قوت دل می شود.
✂️ ناخن گرفتن.
سه شنبه برای #گرفتن_ناخن، روز مناسبی نیست و در روایتی گوید باید بر هلاکت خود بترسد.
👕👚 دوخت و دوز.
سه شنبه برای بریدن،و دوختن #لباس_نو روز مناسبی نیست و شخص، از آن لباس خیری نخواهد دید( به روایتی آن لباس یا در آتش میسوزد یا سرقت شود و یا شخص، در آن لباس مرگش فرا رسد)(خرید لباس اشکال ندارد)(کسانی که شغلشان خیاطی است میتوانند در روزهای خوب بُرش بزنند و در روزهای دیگر آن را تکمیل کنند)
✅ استخاره:
وقت استخاره در روز سه شنبه: از ساعت ۱۰ صبح تا ساعت ۱۲ ظهر و بعداز ساعت ۱۶ عصر تاعشای آخر( وقت خوابیدن)
😴😴تعبیر خواب.
خوابی که شب " دوشنبه " دیده شود طبق آیه ی 29 سوره مبارکه " عنکبوت" است.
قال رب انصرنی علی القوم المفسدین ...
و چنین استفاده میشود که بر که خواب بیننده مامور شود به اصلاح گروهی که اگر با آنها جنگ و ستیز کند پیروز شود و همه احوالات او شاید نیک شود.ان شاالله. و به این صورت مطلب خود رو قیاس کنید.
❇️️ ذکر روز سه شنبه : یا ارحم الراحمین ۱۰۰ مرتبه.
✳️️ ذکر بعد از نماز صبح ۹۰۳ مرتبه #یاقابض که موجب رسیدن به آرزوها میگردد.
💠 ️روز سه شنبه طبق روایات متعلق است به #حضرت_امام_سجاد_علیه_السلام و #امام_باقر_علیه_السلام و #امام_صادق_علیه_السلام سفارش شده تا اعمال نیک و خیر خود را در این روز به پیشگاه مقدس ایشان هدیه کنیم تا ثواب دوچندان نصیبمان گردد.
🌸 زندگیتون مهدوی 🌸
400.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام به روی ماهتون
صبحتون بخیرو خوشی
و سه شنبهتون
پر از نور و انرژی خوب
برکت از آسمون بباره تو زندگیتون
و لبخند مهمون همیشگی لبهاتون باشه
.
🔻تقویم سال ۱۴۰۵
🔹زمان تحویل سال ۱۴۰۵ ساعت ۱۸:۱۵:۵۹ روز جمعه، ۲۹ اسفند ۱۴۰۴ است.
🔸این سال ۲۵ روز تعطیل رسمی دارد که ۶ تعطیلی آن با پنجشنبه و ۳ تعطیلی با جمعه همزمان است.
🔹ماههای اردیبهشت، مهر و آذر در سال ۱۴۰۵ هیچ تعطیلی رسمی ندارند.
🔸پرتعطیلترین ماهها: فروردین (۶ روز)، مرداد (۴ روز) و اسفند (۴ روز).
🔹سال ۱۴۰۵ کبیسه نیست (اسفند ۲۹ روز دارد)، بنابراین سال عادی است و ۳۶۵ روز طول میکشد.
10M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️ آموزش تشکر کردن از همسر به افرادی که نمیتوانند و بلد نیستند این کار را انجام دهند.
#دکتر_سعید_عزیزی
#تشکر_کردن
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 چشم چرانی علاقه زن و شوهر را به هم کم میکند.
🎙 استاد #قرائتی
همسرانه
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💥💥آثار ارتباط دختر و پسر پنهانی/دکتر عزیزی
🎥#دکتر_عزیزی
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی آرزوم این بود بشم زن فرهاد و دیگه هیچ وقت ازش جدا نشم آرزوی که حس میکر
دفعه آخری که فرهادو دیدم گفت همین روزا میان واسه خاستگاری دیگه رسما خودمو زن فرهاد میدونستم و رو ابرا بودم مراسم خاستگاری لیلا نزدیک بود و زنعمو سنگ تموم گزاشته بود دو روزی رفته بود شهر حسابی خرید کرده بود از هرچیزی بهترینشو گرفته بود پیش خودم خیال میکرد بابای فرهاد از خان بابا و عمو وضعشون بهتره پس واسه منم حتما سنگ تموم میزارن برعکس مازیار که فکر میکرد حس. ادت میکنم من با ذوق به وسایل لیلا که زنعمو چیده بود تو مهمونخونه نگاه میکردم و روزی رو تصور میکردم که فرهاد برام پیش کشی بفرسته لیلا حسابی خودشو گم کرده بود و مغرور شده بود گلی میگفت حالا خوبه میخواد زن همین مازیار بشه اینجوری میکنه هرکی ندونه فک میکنه میخواد عروس کی بشه مازیار اما هر روز بیشتر تو خودش میرفت و انگار از وضعیت خیلی هم راضی نبود نمیدونم چرا هیچ وقت باور نداشتم مازیار عاشقم باشه و ناراحتیش واسه من باشه حس میکردم بیشتر از اینکه ناراحت خودم باشه از این عصبیه که نتونسته منو به دست بیاره حتما پیش خودش فکر میکرد منم مثل لیلا یا حتی مثل بیشتر دخترای روستا عاشقشم و از پیشنهاد ازدواجش استقبال میکنم و حالا خورده بود تو ذوقش
عمارت حال و هوای خوبی گرفته بود زنعمو انقدر خوشحال بود که دیگه از نگاه های خش. مگینش به ما هم خبری نبود یکی دیگه از نکات مثبت اینمراسم اومدن عمه و شیرین بود که قرار بود واسه مراسم عروسی بیان و حسابی دلمون براشون تن گشده بود با این که رسم نبود دختر و پسر زیاد نامزد بمونن ولی نمیدونم چرا خبر از مراسم عروسی شیرین نبود البته خبر داشتیم که حال پدرشوهر عمه خیلی مساعد نیس و شاید یکی از دلایل به تعویق افتادن مراسم شیرین هم این بود
اگر تصمیمهایت بدون تأیید دیگران قفل میشه،
اگر ارزش خودت رو از نگاه بقیه میگیری،
و اگر «نه» گفتن برات سخته…
شاید مسئله فقط علاقه نباشه،
🔴 وابستگی میتونه انتخاب همسر رو به یه خطر جدی تبدیل کنه.
قبل از انتخاب، خودت رو بشناس
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
سخنان ناب دکتر انوشه👌
دفعه آخری که فرهادو دیدم گفت همین روزا میان واسه خاستگاری دیگه رسما خودمو زن فرهاد میدونستم و رو ابر
اون شب رو خوب یادمه میخواستن برن واسه مراسم بله برون لیلا قرار بود مراسم خونه بابای زن عمو انجام بشه و اهالی عمارت ماهم برن خان بابا گفته بود باید مادر منم باشه با اینکه مادرم راضی به رفتن نبود و زنعمو هم مشتاق اومدنش نبود ولی زیور میگفت اگه نره زنعمو پیش همه میگه داره حسودی میکنه یه بار عموم بعد از سفری که به تهران داشت واسه مادرم یه دست لباس خیلی خوشگل آورده بود ولی مادرم هیچوقت نپوشیده بودش اونشب به اصرار ما مادرم اون لباسو تنش کرد زیور هم دستی به سر و صورتش کشید تا اونم با بقیه راهی عمارت پدر زنعمو بشه الحق که مادرم خیلی تو اون لباس زیبا شده بود آخه بعد از فوت آقاجانم مادرم دیگه دست به صورت و ابروهاشم نزده بود
چنتا از کارگرا طبق های هدایای لیلا رو برداشتن و همگی به راه افتادن فقط من و گلی و دو سه تا از کارگرا با زیور تو عمارت بودیم قرار بود من و گلی هم وقتی کارای زیور تموم شد بریم اتاقش تا تنها نباشیم
با گلی نشسته بودیم و قیافه لیلارو تجسم میکردیم و میخندیدیم درو زدن و یکی از کارگرا که خیلی وقت نبود به عمارت اومده بود گفت زیور باهام کار داره گلی موند تو اتاق و من به سمت اتاق زیور راه افتادم که دختره گفت زیور تو انبار پشت مطبخ منتظرمه تعجب کردم این وقت شب زیور تو انبار چیکار میکرد ؟
ولی شک نکردم و گفتم شاید کار واجبی داره که فرستاده دنبالم به تنهایی سمت انبار راه افتادم درو باز کردم تاریک بود همه جا زیور و صدا کردم جوابی نشنیدم رفتم جلوتر صدای نفس های یکی رو شنیدم یکم ترسی دم البته همیشه از این انبار سرد و تاریکمیترسیدم
چش مام که به سیاهی عادت کرد مازیارو شناختم جیغ آرومی کشیدم و با ترس گفتم:
_ اینجا چیکار میکنی مازیار؟ پس زیور کو ؟مگه الان نباید تو مراسم باشی؟
مازیار اومد سمتم گفت:
_ بهت گفته بودم تورو میخوام نه لیلا
مازیار حالت خوش نیس تو
همینطور که به سمتم میومد من عقبتر میرفتم با یه حرکت رسید به من و گرفتم خواستم جیغ بزنم در دهنمو گرفت دم گوشم گفت: گفته بودم مال خودمی گفته بودم لیلارو نمیخوام حالیت نشد
از ترس قلبم دوبرابر قبل میزد و اشک از چشمام راه افتاده بود هرچی التماس میکرد چون دهنمو گرفته بود فقط صدای ناله ازم در میومد حس میکردم الانه که بمیرم ...