eitaa logo
سخنان ناب دکتر انوشه👌
9.4هزار دنبال‌کننده
7.5هزار عکس
18.2هزار ویدیو
34 فایل
روانشناسی دکتر انوشه 💫﷽💫 تبلیغات پر بازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی آرزوم این بود بشم زن فرهاد و دیگه هیچ وقت ازش جدا نشم آرزوی که حس میکر
دفعه آخری که فرهادو دیدم گفت همین روزا میان واسه خاستگاری دیگه رسما خودمو زن فرهاد میدونستم و رو ابرا بودم مراسم خاستگاری لیلا نزدیک بود و زنعمو سنگ تموم گزاشته بود دو روزی رفته بود شهر حسابی خرید کرده بود از هرچیزی بهترینشو گرفته بود پیش خودم خیال میکرد بابای فرهاد از خان بابا و عمو وضعشون بهتره پس واسه منم حتما سنگ تموم میزارن برعکس مازیار که فکر میکرد حس. ادت میکنم من با ذوق به وسایل لیلا که زنعمو چیده بود تو مهمونخونه نگاه میکردم و روزی رو تصور میکردم که فرهاد برام پیش کشی بفرسته لیلا حسابی خودشو گم کرده بود و مغرور شده بود گلی میگفت حالا خوبه میخواد زن همین مازیار بشه اینجوری میکنه هرکی ندونه فک میکنه میخواد عروس کی بشه مازیار اما هر روز بیشتر تو خودش میرفت و انگار از وضعیت خیلی هم راضی نبود نمیدونم چرا هیچ وقت باور نداشتم مازیار عاشقم باشه و ناراحتیش واسه من باشه حس میکردم بیشتر از اینکه ناراحت خودم باشه از این عصبیه که نتونسته منو به دست بیاره حتما پیش خودش فکر میکرد منم مثل لیلا یا حتی مثل بیشتر دخترای روستا عاشقشم و از پیشنهاد ازدواجش استقبال میکنم و حالا خورده بود تو ذوقش عمارت حال و هوای خوبی گرفته بود زنعمو انقدر خوشحال بود که دیگه از نگاه های خش. مگینش به ما هم خبری نبود  یکی دیگه از نکات مثبت این‌مراسم اومدن عمه و شیرین بود که قرار بود واسه مراسم عروسی بیان و حسابی دلمون براشون تن گ‌شده بود با این که رسم نبود دختر و پسر زیاد نامزد بمونن ولی نمیدونم چرا خبر از مراسم عروسی شیرین نبود البته خبر داشتیم که حال پدرشوهر عمه خیلی مساعد نیس و شاید یکی از دلایل به تعویق افتادن مراسم شیرین هم این بود
اگر تصمیم‌هایت بدون تأیید دیگران قفل می‌شه، اگر ارزش خودت رو از نگاه بقیه می‌گیری، و اگر «نه» گفتن برات سخته… شاید مسئله فقط علاقه نباشه، 🔴 وابستگی می‌تونه انتخاب همسر رو به یه خطر جدی تبدیل کنه. قبل از انتخاب، خودت رو بشناس ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ @daneshanushe
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هیچ کاری وظیفه همسرت نیست بلکه لطف و محبتی هست که به تو داره با هر بار وظیفته گفتن،هم سرد میشه،هم خودشو جزیی از تو نمیدونه،و این یعنی به لرزه دراوردن ستون رابطه عاقل باش و هر روز با قدرشناسی دلگرمش کن
سخنان ناب دکتر انوشه👌
دفعه آخری که فرهادو دیدم گفت همین روزا میان واسه خاستگاری دیگه رسما خودمو زن فرهاد میدونستم و رو ابر
اون شب رو خوب یادمه میخواستن برن واسه مراسم بله برون لیلا قرار بود مراسم خونه بابای زن عمو انجام بشه و اهالی عمارت ماهم برن خان بابا گفته بود باید مادر منم باشه با اینکه مادرم راضی به رفتن نبود و زنعمو هم مشتاق اومدنش نبود ولی زیور میگفت اگه نره زنعمو پیش همه میگه داره حسودی میکنه یه بار عموم بعد از سفری که به تهران داشت واسه مادرم یه دست لباس خیلی خوشگل آورده بود ولی مادرم هیچوقت نپوشیده بودش اونشب به اصرار ما مادرم اون لباسو تنش کرد زیور هم دستی به سر و صورتش کشید تا اونم با بقیه راهی عمارت پدر زنعمو بشه الحق که مادرم خیلی تو اون لباس زیبا شده بود آخه بعد از فوت آقاجانم مادرم دیگه دست به صورت و ابروهاشم‌ نزده بود چنتا از کارگرا طبق های هدایای لیلا رو برداشتن و همگی به راه افتادن فقط من و گلی و دو سه تا از کارگرا با زیور تو عمارت بودیم قرار بود من و گلی هم وقتی کارای زیور تموم شد بریم اتاقش تا تنها نباشیم  با گلی نشسته بودیم و قیافه لیلارو تجسم میکردیم و میخندیدیم درو زدن و یکی از کارگرا که خیلی وقت نبود به عمارت اومده بود گفت زیور باهام کار داره گلی موند تو اتاق و من به سمت اتاق زیور راه افتادم که دختره گفت زیور تو انبار پشت مطبخ منتظرمه تعجب کردم این وقت شب زیور تو انبار چیکار میکرد ؟ ولی شک نکردم و گفتم شاید کار واجبی داره که فرستاده دنبالم به تنهایی سمت انبار راه افتادم درو باز کردم تاریک بود همه جا زیور و صدا کردم جوابی نشنیدم رفتم جلوتر صدای نفس های یکی رو شنیدم یکم ترسی دم البته همیشه از این انبار سرد و تاریک‌میترسیدم چش مام که به سیاهی عادت کرد مازیارو شناختم جیغ آرومی کشیدم و با ترس گفتم: _ اینجا چیکار میکنی مازیار؟ پس زیور کو ؟مگه الان نباید تو مراسم باشی؟ مازیار اومد سمتم گفت: _ بهت گفته بودم تورو میخوام نه لیلا مازیار حالت خوش نیس تو همینطور که به سمتم میومد من عقبتر میرفتم با یه حرکت رسید به من و گرفتم خواستم جیغ بزنم در دهنمو گرفت دم گوشم گفت: گفته بودم مال خودمی گفته بودم لیلارو نمیخوام حالیت نشد از ترس قلبم دوبرابر قبل میزد و اشک از چشمام راه افتاده بود هرچی التماس میکرد چون دهنمو گرفته بود فقط صدای ناله ازم در میومد حس میکردم الانه که بمیرم ...
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👌خداوند دوست شماست1⃣ من پیر فنا بدم جوانم کردی⁣ من مرده بدم ز زندگانم کردی⁣ می‌ترسیدم که گم شوم در ره تو⁣ اکنون نشوم گم که نشانم کردی⁣/دکتر الهی قمشه ای ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ @daneshanushe
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با عنوان به درون خودت مراجعه کن🍃🍃/دکتر الهی قمشه ای 🎥 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ @daneshanushe
🌼🍃 نوازش‌کردن همسر شاید یک عمل ساده و در نگاه اول کودکانه به‌نظر برسد، اما برطرف‌کننده بسیاری از نیازهای روحی زوجین است ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ @daneshanushe
10.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🟢 چرا بچه‌‌م خیلی ناامیده و حوصله هیچ کاری رو نداره؟ ‌·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ @daneshanushe
سه واژه ي مهم و تاثير گذار در زندگي هر فرد 🍃"انتخاب" 🍃"فرصت" 🍃"تغییر" باید "انتخابی" درست داشته باشید تا "فرصتی" مناسب پیدا کنيد وگرنه زندگی تان هیچگاه "تغییر" نخواهد کرد... ‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سخنان ناب دکتر انوشه👌
اون شب رو خوب یادمه میخواستن برن واسه مراسم بله برون لیلا قرار بود مراسم خونه بابای زن عمو انجام بشه
مازیار بهم حم له کرد انگار واقعا حالیش نبود چیکار میکنه حرکاتش دست خودش نبود خش. می که داشت رو کامل حس میکردم زورش دو برابر شده بود ولی انقدر که تقلا میکردم نمیتونست من در مقابل مازیار خیلی کوچیک بودم نمیتونستم از خودم جدلش کنم انقدر جیغ کش‌ یده بودم و صدام در نیومده بود گلوم میسوخت با التماس زل زده بودم به چشماش تا ولم کنه ولی انگار نه انگار صدای فریاد گلی که اسممو صدا میزد از تو حیاط میومد مازیار دست از تلاش برداشت تا صدا بیرون نره دستش هنوز جلوی دهن من بود این بار صدای زیور هم به گلی اضافه شده بود و دوتایی منو صدا میزدن مشخص بود مازیار ترسیده و من انگار جون تازه ای گرفتم با پام زدم به قوزک پاش دستش شل شد و از حصار دس تشاش خودمو آزاد کردم مازیار پاشو گرفته بود ولی بلند شد و تا خواستم در برم با مشت زد زیر دلم از در‌د افتادم زمین زیر دلم تیر میکشید مازیار  چشماش نگران شد و گفت: _ بهار من نفهمیدم چیشد تا دوباره به خودش بیاد به سختی بلند شدم و پا به. فرار گزاشتم به سمت حیاط فقط میدوییدم نفسم به شماره افتاده بود تا رسیدم به گلی افتادم زمین زیور یا ابلفضلی گفت و نشست پیشم شونه هامو ماساژ میداد دوتاشون پشت هم فقط میپرسیدن چیشده میدونستم اگه قضیه مازیارو بگم واسه خودمم بد میشه با صدایی که به سختی از گلوم در میومد گفتم م وش دیدم ترسی. دم گلی گفت _انبار رفتی چیکار ؟ تو زیور اصن کارت نداشت که گفتم: _ نمیدونم انگار کارگره اشتباه کرده بود مهم نیس من میرم بخوابم گلی و زیور هر دو مشکوک نگاهم میکردن خودمو سریع به اتاق رسوندم و پتو رو کشیدم رو سرم گلی اومد تو اتاق نشست رو به روم ولی هیچی نمیگفت فقط نگام میکرد خودمو زدم به خواب و حسابی زیر پتو اشک ریختم هربار یاد کارای مازیار میافتادم حالم بد میشد زیر دلم تیر میکشید و حسابی ترسیده بودم گلی همونجا خوابش برده بود و من هنوز اشک میریختم صدای اومدن بقیه از تو حیاط میومد مادرم به اتاق اومد خودمو به خواب زدم پتویی رو گلی کشید و خودشم واسه خواب آماده شد خیلی دلم میخواست بدونم با نبود مازیار تو جشن چیکار کردن ولی نای حرف زدن هم نداشتم