eitaa logo
سخنان ناب دکتر انوشه👌
9.4هزار دنبال‌کننده
7.5هزار عکس
18.2هزار ویدیو
34 فایل
روانشناسی دکتر انوشه 💫﷽💫 تبلیغات پر بازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
وفاداری یعنی در مورد همسرتان بد صحبت نکنید 👈 به عنوان یک دوست وفادار حتما اجازه نمی‌دهید کسی در مورد دوست‌تان بد حرف بزند و شما هم پشت او حرف ناخوشایندی نمی‌زنید. در زندگی زناشویی هم باید در مورد همسرتان ود پشت سر او، از هر گونه کلام منفی خودداری کنید. ✅ وفاداری یعنی اینکه تحت هر شرایطی پشت سر همسرتان خوب حرف بزنید. اگر مشکلی دارید که باید آن را مطرح کنید، فقط با همسرتان و در خلوت خودتان این کار را بکنید.
سخنان ناب دکتر انوشه👌
همش فکر میکردم به خاطر ضربه ایه که مازیار بهم زده به هیچ کس حتی گلی هم چیزی نگفتم هر روز بیشتر تو خ
روز قبل از عروسی حموم ده رو که بزرگتر بود واسه عروس آماده کردن و قرار بود لیلارو ببریم حموم با اینکه حوصله نداشتم ولی باید همراه بقیه میرفتم زیور به دستور زنعمو کلی شیرینی و لقمه های نون پنیر سبزی آماده کرده بود تا پخش بشه بین مهمونا از عمارت تا حموم ده راه زیادی نبود ولی عمو بخاطر همون راه کم هم درشکه آماده کرده بود تا پیاده نریم مراسم پایکوبی به راه بود و با دیدن حال و هوای اونجا روحیم یکم عوض شده بود و با ذوق به خوشحالی بقیه نگاه میکردم تا بحال مراسم رو ندیده بودم و همه چی برام‌تازگی داشت و جالب بود، بعد از حموم به سمت عمارت راه افتادیم‌و شبش مراسم حنابندون تو عمارت پدر زنعمو انجام میشد مادرم داده بود خیاط واسه من و گلی دو دست لباس دوخته بود واسه مراسم امشب و عروسی که فردا شب بود لباس داشتم لیلا رو بردن عمارت پدر بزرگش تا آماده بشه ماهم به عمارت خودمون برگشتیم مش اطه به عمارت اومده بود و قرار بود دستی به سر و روی زنعمو و سکینه بانو و مادرم و عمه بکشه نکته مثبت اون روزا این بود که زنعمو دیگه به مامانم گیر نمیداد و فکر کنم انقدر سرش شلوغ بود و خوشحال بود کلا مادرمو فراموش کرده بود لباسی که خیاط برام دوخته بود واقعا قشنگ بود بلوز و دامن لیمویی رنگ و جلیقه مشکی با سنگاری طلایی با این که اون چند وقت زیاد وزن کم کرده بودم ولی با پوشیدن اون لباس قیافم خیلی تغییر کرد و گلی و شیرین کلی بهم روحیه دادن زنعمو واسه لیلا سنگ تموم گزاشته بود و با برداشتن طبق ها به سمت عمارت پدر زنعمو راه افتادیم
🔹️ شاید یکی از اصولی که تو زندگی مشترک بهش فکر نمی‌کنیم یا اینکه ارزشش رو اونجوری که هست درک نمیکنیم، همدلی کردنه! 👀 همدلی یعنی زاویه نگاه من فقط مهم نیست 👓گاهی میام از عینک تو به زندگی نگاه میکنم.🫂 پس از ازدواج ❤️
20.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔆 سیکل معیوبی رفتاری که والدین با فرزندانشان انجام می‌دهند/روانشناس زینلی 🎥 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ @daneshanushe
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💫 ـ🤍🌼🤍🌼🤍🌼 ـ🌼🤍🌼🤍🌼 🗒چند تکنیک از روانشناسی تاریک که خیلی به دردت میخوره : 1- اگر میخواید حرف مهمی رو به شخصی بزنین،اون رو اول مکالمه یا آخر مکالمتون بگین؛ چون مغز سعی میکنه بیشتر اول و آخر هرچیزی رو یادش بمونه. 2- برای برقراری ارتباط با شخصی که به شما استرس وارد میکنه سعی کنید نفس کشیدنتون را باهاش هماهنگ کنید. 3- اگه فکر میکنید یکی توی جمع از شما خوشش میاد یا شما مورد توجه اش هستین کافیه به نقطه ای که کسی نگاهش نمیکنه زل بزنید چند لحظه بعد شخص مورد نظر همون نقطه رو نگاه میکنه. 4- اگر با شنیدن یک آهنگ تا مدت‌ها اون آهنگ تو ذهنت تکرار میشه و خسته‌ت کرده، کافیه فقط به انتهای اون آهنگ فکر کنی!(این واسه هر موضوعی هم صدق میکنه) 5- اگه با کسی دعواتون شده به جای روبروش، کنارش وایسین، اینجوری ناخودآگاه آروم تر میشه. 6- وقتی توی خیابون راه میرید صاف و مستقیم نگاه کنید نه آدم‌ها و مغازه ها و در و دیوار رو. 7- وقتی میخواید حرف مهمی بزنید یا کسی رو تحت تاثیر قرار بدید، شکسته و با شک حرف نزنید، با سرعت زیادتری حرف بزنید چون باعث میشه توان جواب دادن فرد مقابلتون رو بگیرید و اون فرد ناخودآگاه فکر کنه که حرفای شما درسته. ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ @daneshanushe
📛 درگیر حرف و حدیث‌ها نشوید. حرف و حدیث همه جا هست. آنقدر بزرگ منش باشید که خود را درگیر حرف‌های ناراحت کننده و قضاوت‌های نابجای دیگران نکنید. از موضعی بالاتر رفتار کنید و نگذارید جَوهای خاله زنکی دامن شما را هم بگیرد. لازم نیست همه صحبت‌ها و رفتارها را جدی بگیرید و درصدد پاسخ به آنها بر بیایید. بعضی از رفتارها و صحبت‌ها و کنایه‌ها را از سر شوخی برداشت کنید و آنها را نشنیده بگیرید.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی روز قبل از عروسی حموم ده رو که بزرگتر بود واسه عروس آماده کردن و قرار ب
آهی تو دلم کشیدم و دلم پر کشید سمت رویاهایی که واسه مراسم عروسیمون دیده بودم از عمارت ما تا عمارت پدر زنعمو راه زیادی نبود و با ساز و آوازی که بقیه میخوندن راه کوتاه تر هم شد حیاط عمارتشون شلوغ بود و از عمارت ما بزرگ تر بود خانم ها به سمت داخل عمارت راه افتادن  و قرار بود مردها داخل حیاط بمونن نمیدونم چرا دلم آشوب بود و همش چشم میچرخوندم بین جمعیت تا شاید ببینم اخه معمولا واسه مراسم عروسی خانواده خان حتما خان  ده های اطراف هم خبر میکردن هرچی چشم میچرخوندم نا امید تر میشدم مراسم پایکوبی براه بود و لیلا رو ابرا انگار پرواز میکرد مازیار همچنان تو خودش بود و گاهی زیرچشمی نگاه میکرد نگاه کسی دیگه هم رو خودم حس میکرد زنی که تقریبا بالای مجلس نشسته بود و لباس های فاخری پوشیده بود و کلی طلا و جواهر به خودش آویزون کرده بود زنعمو و خواهرش حسابی تحویلش میگرفتن زن زیبا رویی بود با اینکه تا بحال ندیده بودمش ولی ح. س میکردم میشناسمش عجیب تر از اون رفتار های سیمین بود با اینکه رسم نبود دختر تا قبل عروسی آرایش کنه ولی سیمین آرایش کمی کرده بود همش وسط مجلس در حال شادی بود و اونم مثل زنعمواینا تمام سعی اشو میکرد از اون زن که نمیشناختمش پذیرایی کنه شیرین ضربه آرومی بهم زد و گفت: _ اون زن رو میشناسی؟ سرمو به نشانه منفی تکون دادم شیرین با کنجکاوی نگاهی دوباره به زن انداخت و گفت: _ غلط نکنم خبراییه این سیمین ورپریده داره خودشو میکشه که به چشم بیاد
💫شبتون معطر🕊به بوی مهربانی خدا، 💫یاد خدا همیشه در ذهنتان 💫الهی دلتون شاد،و قلب مهربان تان 💫همیشه تپنده باد .. 🕊شب خوبی در کنار عزیزانتون‌ داشته باشید 💫شبتون بخیر خدانگهدار
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا