eitaa logo
سخنان ناب دکتر انوشه👌
9.4هزار دنبال‌کننده
7.6هزار عکس
18.2هزار ویدیو
34 فایل
روانشناسی دکتر انوشه 💫﷽💫 تبلیغات پر بازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
🔰ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﻌﻠﻢ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺍﺳﺖ! ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﺁﻣﻮﺯﺩ ﮐﻪ ﺷﺘﺎﺏ ﻧﮑﻦ، ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﺁﻣﻮﺯﺩ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﺮﺳﯽ، ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭﯾﺎﻓﺘﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ، ‼️ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻫﻢ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩه ﺍﯼ ﻣﻬﻢ ﻧﺒﻮﺩه!! ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﺍﺻﻼ ﻣﻬﻢ ﻧﺒﻮﺩه!! ﺷﺎﯾﺪ ﻣﻮﺟﺐ ﺍﻧﺪﻭﻫﺖ ﻧﯿﺰ ﺷﺪه ﺍﺳﺖ!! ❎ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﺁﻣﻮﺯﺩ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻫﻢ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﯽ ﺳﺨﺖ ﻧﯿﺴﺖ ... ⏳ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﺁﻣﻮﺯﺩ ﻫﻤﻪ ﻟﺤﻈﺎﺕ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﯽ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ، و ﺗﻮ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﯽ ﺗﺎﺑﯽ ﻣﯽﮐﺮﺩﯼ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﯽ... همیشه صبور باش 👌🏼/دکتر انوشه ·‌·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ @daneshanushe ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💥💥نکات ارزشمند دکتر انوشه برای ورود به یک زندگی مشترک ...!/دکتر انوشه 🎥 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ @daneshanushe
9.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. ⭕️قوانین گوشی گرفتن...📱/دکتر عزیزی 🎥 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ @daneshanushe
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حال دل هیچ کداممان خوب نیست لطفاً برای دلمان "أمَّنْ یُجْیبْ" بخوانید 🖌 🌱♥️@Anooshe_Dr ♥️🌱
🌱چهار گام تا آرامش ذهن ۱) گام اول: دست از قضاوت خود و ديگران بردارید، هیاهوی ذهنتان كم میشود ۲) گام دوم: زاويه ديد و نگرش خود را تغيير بدهید، مديريت كردن زياد، و برنامه ريزی افراطی نداشته باشید بگذار هرچه از عالم هستی برای تو مقرر ميشود، بيخبر به جسم و جانت انتقال يابد ۳) گام سوم: دست از شرح حال دادن نسبت به كارها و وقايع گذشته بردار و آنها را توجیح نکن. ۴) گام چهارم؛ بيخبر باش، سوال كردن را كنار بگذار. هرچه کمتر از دیگران بدانی کمتر هم اذیت میشوی. براي خودت حريم داشته باش و به حيات خلوت ديگران سرك نكش.../دکتر شکوری 🎥 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ @daneshanushe
تلنگر شمر نمازش را میخواند، روزه‌اش را هم میگرفت، آشکارا هم فسق و فجور نمیکرد، و شاید اهل رشوه و ربا هم نبود... معاویه و ابن‌زیاد و عمربن‌سعد هم همینطور..... یادمان باشد، زیارت عاشورا که میخوانیم وقتی رسیدیم به «وَ لَعنَ الله...»هایش؛ لحظه ای به خودمان گوشزد کنیم: نکند این «لعن الله...» شامل حال ما هم بشود؟؟؟!!!!! مایی که گاه خودمان را "ارزانتر" از شمر و عمر و ابن‌زیاد میفروشیم...... جمله ای بس سنگین از شهید آوینی: "کربلا"به رفتن نیست... به شدن است!.. که اگر به رفتن بود! شمر هم "کربلایی" است!
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی مردا از عمارت بیرون رفته بودن رسم نبود تو مراسم پاتختی دخترای مجرد شرکت
فرهاد با صدای غمگینی گفت : _خوبی بهار؟ و سرمو به نشونه مثبت تکون دادم فرهاد دوباره گفت: _ ناراحتی ازم آره ؟میدونم حق داری ولی ندیدنت به اندازه کافی برام عذاب آور بوده تو دیگه تنبیهم نکن  اخ مگه من میتونستم ازش ناراحت بشم گفتم : کجا بودی؟ میدونی من چقدر اومدم اینجا و نیومدی؟ میدونی چقدر اذ یت شدم چقدر بی خبری برام سخت بود؟ خیلی بی معرفتی فرهاد کجا بودی که یه خبر بهم ندادی؟ همینجور که حرف میزدم اشکام میومد و فرهادم با اشکای من شروع به گریه کرد گفت: _نپرس بهار اگه بدونی چی کشیدم این مدت یادته بار آخر گفتم میخوام با آقاجون صحبت کنم بیایم خاستگاری بعد از اینکه قضیه رو باهاشون در میون گزاشتم آقاجونم رفت تو هم فکر نمیکرد من یه روز بخوام خودم واسه ازدواجم تصمیم بگیرم انگاری آقاجونم میخواست دختر عممو واسم نامزد کنه من که قضیه تورو گفتم شوکه شد ولی من پای حرفم وایسادم گفتم یا بهار یا هیچ کس مادرمم پشت من بود آقاجون فک میکرد عش. ق تو برام زودگذره ما تو تهران ملک و املاک زیاد داریم که بیشترشونو اجاره دادیم  آقاجونم گفت برم تهران یه سری کار داره براش انجام بدم برگشتم میاد واسه خاستگاری راستش عمم هم تهران زندگی میکنه آقا جونم به خیال خودش میخواست به بهونه کارا از تو دور بشم و به دختر عمم نزدیک تا فکر تو از سرم بیفته هربار که میخواستم برگردم یه بهونه ای میاورد تا بیشتر نگهم داره منم چون میخواستم دلشو به دست بیارم چیزی نمیگفتم
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎤حجت الاسلام رفیعی ✨️اثرات خوش اخلاقی... ✨️بداخلاقی رزق رو از انسان میگیره ! ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ @daneshanushe
14.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وصال، نقطه وصال و دوران عقد ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ @daneshanushe
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌ وقتی که هیچ‌کس واقعی همراهت نیست، او هست! دکتر الهی قمشه ای ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ @daneshanushe
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی فرهاد با صدای غمگینی گفت : _خوبی بهار؟ و سرمو به نشونه مثبت تکون دادم
فرهاد آهی کشید و ادامه داد: _آخرشم وقتی دید من بیخیال تو نمیشم خودش کوتاه اومد الان یه هفته ای هست اومدم روستا ولی هربار که اومدم اینجا نیومدی البته حق هم داشتی من خیلی وقته نبودم حرفای فرهادو که شنیدم خیالم راحت شد از اینکه اینجوری ا دوست داشتنش میگفت عشق منم بهش دوبرابر شد فرهاد میگفت آقا جونش راضی شده واسه اومدن خاستگاری و این یعنی وصال ما نزدیک بود وقتی برگشتم عمارت آخرای مراسم پاتختی بود وخداروشکر کسی متوجه رفتنم به باغ نشد عمه اینا بعد از مراسم خداحافظی کردن و قرار بود اون شب رو برن پیش اقوام شوهرش و فردا به سمت شهر حرکت کنن گلی حسابی از رفتنشون پکر بود و حدس میزدم بخاطر علی باشه اخه گلی و علی از همون بچگی خیلی باهم جور بودن و تعجبی هم نداشت اگه به هم دل داده باشن کاملا حالشو درک میکردم و از خدا خواستم همه ی عا شقا به هم برسن از فردای اون روز عمارت به حالت عادی برگشته بود با این تفاوت که لیلا به جمعمون اضافه شده بود و علاوه بر زنعمو و دختراش حالا باید لیلارو هم تحمل میکردیم اخلاقای لیلا دقیقا مثل زنعمو بود پر از غرور و تکبر و خودشو صاحب عمارت میدونس موقع ناهار و شام که باید همه تو مهمونخونه جمع میشدیم به شدت حواسش به مازیار بود که نگاهش سمت من نی فته یه روز که تو مهمونخونه داشتیم ناهار میخوردیم  مش رحیم خبر داد یکی از ده بالا اومده و با خان کار داره بند دلم پاره شد مطمئن بودم خبر از طرف فرهاده