🌱چهار گام تا آرامش ذهن
۱) گام اول:
دست از قضاوت خود و ديگران بردارید،
هیاهوی ذهنتان كم میشود
۲) گام دوم:
زاويه ديد و نگرش خود را تغيير بدهید،
مديريت كردن زياد، و برنامه ريزی افراطی نداشته باشید
بگذار هرچه از عالم هستی برای تو مقرر ميشود، بيخبر به جسم و جانت انتقال يابد
۳) گام سوم:
دست از شرح حال دادن نسبت به كارها و وقايع گذشته بردار و آنها را توجیح نکن.
۴) گام چهارم؛
بيخبر باش،
سوال كردن را كنار بگذار.
هرچه کمتر از دیگران بدانی کمتر هم اذیت میشوی.
براي خودت حريم داشته باش
و به حيات خلوت ديگران سرك نكش.../دکتر شکوری
🎥 · ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
تلنگر
شمر نمازش را میخواند،
روزهاش را هم میگرفت،
آشکارا هم فسق و فجور نمیکرد،
و شاید اهل رشوه و ربا هم نبود...
معاویه و ابنزیاد و عمربنسعد هم همینطور.....
یادمان باشد،
زیارت عاشورا که میخوانیم
وقتی رسیدیم به «وَ لَعنَ الله...»هایش؛
لحظه ای به خودمان گوشزد کنیم:
نکند این «لعن الله...» شامل حال ما هم بشود؟؟؟!!!!!
مایی که گاه خودمان را
"ارزانتر" از شمر و عمر و ابنزیاد میفروشیم......
جمله ای بس سنگین از شهید آوینی:
"کربلا"به رفتن نیست...
به شدن است!..
که اگر به رفتن بود!
شمر هم "کربلایی" است!
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی مردا از عمارت بیرون رفته بودن رسم نبود تو مراسم پاتختی دخترای مجرد شرکت
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
فرهاد با صدای غمگینی گفت :
_خوبی بهار؟
و سرمو به نشونه مثبت تکون دادم فرهاد دوباره گفت:
_ ناراحتی ازم آره ؟میدونم حق داری ولی ندیدنت به اندازه کافی برام عذاب آور بوده تو دیگه تنبیهم نکن
اخ مگه من میتونستم ازش ناراحت بشم گفتم :
کجا بودی؟ میدونی من چقدر اومدم اینجا و نیومدی؟ میدونی چقدر اذ یت شدم چقدر بی خبری برام سخت بود؟ خیلی بی معرفتی فرهاد کجا بودی که یه خبر بهم ندادی؟
همینجور که حرف میزدم اشکام میومد و فرهادم با اشکای من شروع به گریه کرد گفت:
_نپرس بهار اگه بدونی چی کشیدم این مدت یادته بار آخر گفتم میخوام با آقاجون صحبت کنم بیایم خاستگاری بعد از اینکه قضیه رو باهاشون در میون گزاشتم آقاجونم رفت تو هم فکر نمیکرد من یه روز بخوام خودم واسه ازدواجم تصمیم بگیرم انگاری آقاجونم میخواست دختر عممو واسم نامزد کنه من که قضیه تورو گفتم شوکه شد ولی من پای حرفم وایسادم گفتم یا بهار یا هیچ کس مادرمم پشت من بود آقاجون فک میکرد عش. ق تو برام زودگذره ما تو تهران ملک و املاک زیاد داریم که بیشترشونو اجاره دادیم آقاجونم گفت برم تهران یه سری کار داره براش انجام بدم برگشتم میاد واسه خاستگاری راستش عمم هم تهران زندگی میکنه آقا جونم به خیال خودش میخواست به بهونه کارا از تو دور بشم و به دختر عمم نزدیک تا فکر تو از سرم بیفته هربار که میخواستم برگردم یه بهونه ای میاورد تا بیشتر نگهم داره منم چون میخواستم دلشو به دست بیارم چیزی نمیگفتم
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎤حجت الاسلام رفیعی
✨️اثرات خوش اخلاقی...
✨️بداخلاقی رزق رو از انسان میگیره !
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
14.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وصال، نقطه وصال و دوران عقد
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی که هیچکس واقعی همراهت نیست، او هست!
دکتر الهی قمشه ای
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی فرهاد با صدای غمگینی گفت : _خوبی بهار؟ و سرمو به نشونه مثبت تکون دادم
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
فرهاد آهی کشید و ادامه داد:
_آخرشم وقتی دید من بیخیال تو نمیشم خودش کوتاه اومد الان یه هفته ای هست اومدم روستا ولی هربار که اومدم اینجا نیومدی البته حق هم داشتی من خیلی وقته نبودم
حرفای فرهادو که شنیدم خیالم راحت شد از اینکه اینجوری ا دوست داشتنش میگفت عشق منم بهش دوبرابر شد فرهاد میگفت آقا جونش راضی شده واسه اومدن خاستگاری و این یعنی وصال ما نزدیک بود
وقتی برگشتم عمارت آخرای مراسم پاتختی بود وخداروشکر کسی متوجه رفتنم به باغ نشد عمه اینا بعد از مراسم خداحافظی کردن و قرار بود اون شب رو برن پیش اقوام شوهرش و فردا به سمت شهر حرکت کنن گلی حسابی از رفتنشون پکر بود و حدس میزدم بخاطر علی باشه اخه گلی و علی از همون بچگی خیلی باهم جور بودن و تعجبی هم نداشت اگه به هم دل داده باشن کاملا حالشو درک میکردم و از خدا خواستم همه ی عا شقا به هم برسن
از فردای اون روز عمارت به حالت عادی برگشته بود با این تفاوت که لیلا به جمعمون اضافه شده بود و علاوه بر زنعمو و دختراش حالا باید لیلارو هم تحمل میکردیم اخلاقای لیلا دقیقا مثل زنعمو بود پر از غرور و تکبر و خودشو صاحب عمارت میدونس موقع ناهار و شام که باید همه تو مهمونخونه جمع میشدیم به شدت حواسش به مازیار بود که نگاهش سمت من نی فته یه روز که تو مهمونخونه داشتیم ناهار میخوردیم مش رحیم خبر داد یکی از ده بالا اومده و با خان کار داره بند دلم پاره شد مطمئن بودم خبر از طرف فرهاده
🌸✨ اقرار به عیب خود
✍🏻 براساس یک اصل روانشناسی برای اینکه دوست داشتنی تر جلوه کنید بهتر است گاهی عیب هایتان را هم نشان دهید
•● آشکار کردن اینکه بی نقص نیستید شما را قابل ارتباط تر و دوست داشتنی تر جلوه میدهد.
❤️· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
با من حرف بزن.
از روزمّرهت برام بگو؛
من دلم میخواد بدونم کِی از خواب بیدار شدی،
دیشب چه خوابی دیدی، صبح چای خوردی یا قهوه،
کتاب چی خوندی، فیلم چی دیدی، موزیک جدید چی گوش کردی.
برام از کارِت بگو، از مشکلاتت، از آرزوها و رؤیاهات.
باهام حرف بزن؛
من بنده ی لحظات گفتوگو با توأم...
👇🍃👇
🪶❄️
✾࿐༅🍃♥️🍃༅࿐
@daneshanushe✍️
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی فرهاد آهی کشید و ادامه داد: _آخرشم وقتی دید من بیخیال تو نمیشم خودش کو
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
خان بابا رفت تو حیاط و یکم بعد برگشت از چهرش چیزی نمیشد فهمید خودشم حرفی نمیزد ناهارمونوکه خوردیم خان بابا گلویی صاف کرد و گفت:
_ خبر دادن ماشااله خان قراره بیاد خاستگاری واسه پسرش از بهار قلبم به شدت تو سینم میکوبید ماشالله خان همون پدر فرهاد بود همه با تعجب به من نگاه میکردن جز مازیار که با صورت قرمز از خشم بهم نگاه میکرد تا جایی که ممکن بود سرمو انداخته بودم پایین و از خجالت سرخ شده بودم یه دفعه سیمین با صدایی که از خشم میلرزید گفت:
_ خان بابا مطمئنید گفتن بهار؟
عمو اخمی به سیمین کرد و سیمین ساکت شد زنعمو نیشخندی زد و گفت:
_ اصن بهارو کجا دیدن که بخوان بیان خاستگاری؟
خان بابا دقیق چی گفتن؟
خان بابا که کلافه شده بود گفت:
_ یعنی میگین من اشتباه میکنم؟ گفتن میان خاستگاری واسه نوه بزرگتر مگه ماچنتا دختر داریم اینجا بهار از بقیه بزرگتره دیگه سیمین از سر سفره بلند شد و رفت زنعمو دوباره گفت:
_ از این بابت میگم که کسی بهارو ندیده راستش ما چند وقت پیش میرفتیم خونه پدرم فرهاد خان تو راه سیمین و سوسن و دید که همراه من بود از این جهت میگم که شاید منظورش این دوتا دختر بوده و فکر کرده اینا بزرگه هستن خان بابا تو فکر فرو رفت و من روح از تنم جدا شد مطمئن بودم منظورشون من بوده ولی چطور میتونستم ثابت کنم خان بابا گفت :
_فعلا که چیزی نمیشه گفت صبر کنید روز خاستگاری معلوم میشه همه از سر سفره بلند شدن و به اتاقاشون رفتن مادرم از خوشحالی سر از پا نمیشناخت به من نگاه میکرد میگفت یعنی واقعا تورو گفتن بهار بعد یدفعه چهرش تو هم میرفت و میگفت نکنه واقعا منظورشون سیمین و سوسن بوده آخه تورو کجا دیدن گلی با کلافگی رو به مادرم گفت :
_خب تو عروسی مازیار شاید دیدن بهارو مگه نیومده بودن عروسی مادرمدوباره با خوشحالی گفت :
_چرا چرا راس میگی بهارو دیدن حتما بعد اومد دو طرف صورت منو بوسید و گفت قربون شکل ماهت برمسفید بخت بشی دختر که بخت حسابی بهت رو کرده
آخ که بخت چجوری بهم رو کرده بود...