✍افلاطون می گوید:
افرادی که با ما هم عقیده هستند،
به ما آرامش می دهند.
و افرادی که مخالف با عقیده ی
ما هستند، به ما دانش...!
آدمی برای لذت بردن از زندگی به
آرامش نیاز دارد، و برای چگونه
زندگی کردن به دانش...
چقدر این جمله دلنشینه:
افکار هر انسان میانگین افکار پنج
نفری است که بیشتر وقت خود را
با آنها میگذراند!
خود را در محاصره افراد موفق قرار دهید
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی چند ساعتی بیشتر نخوابیده بودم که یکی از کارگرا اومد و گفت خان بابا کارم
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
از صدای بلند خان دوتامون ترسیده بودیم مادرم با صدای لرزون گفت نگران نباش خوب شد قبول کردم قابله بیاد وقتی قابله بیاد و معاینت کنه فرهاد خان دوباره پا پیش میزاره واسه خاستگاری از دست مازیار راحت میشی نمیزارم زن مازیار بشی زنعمو و لیلا با لبخند مسخره ای نگاهمون میکردن
پشت پنجره نشسته بودم و بیصبرانه منتظر اومدن قابله بودم که دیدم سیمین و سوسن بازم یواشکی رفتن بیرون عجیب بود چون وقت یواشکی رفتنشون الان نبود بعد از ناهار بود ولی برام اهمیتی نداشت
زیر لب صلوات میفرستادم و منتظر بودم حدود یکساعتی گذشت از پنجره حیاط رو نگاه میکردم که سیمین و سوسن از در عمارت اومدن تو مشخص بود خیلی خوشحالن حدودا نیم ساعت بعد بود بالاخره اومدن مادر فرهاد و یه پیرزن که موهای حنا گزاشتش از چارقدش زده بود بیرون و به ارومی راه میومد نمیدونم چرا ولی ازش ترسیدم اصلا حس خوبی بهش نداشتم باز هم زنعمو جلوشون و گرفت تو حیاط ولی اینسری با خوشرویی باهاشون صحبت کرد و سریع راهنماییشون کرد به اتاق ما از زنعمو بعید بود تو دلم گفتم نکنه باز نقشه ای داره ولی چه نقش ای آخه
شهرناز خانوم و قابله مستقیم اومدن جلوی در اتاق ما در زدن و مادرم درو باز کرد مادر فرهاد خواسته بود کسی از این موضوع باخبر نشه قابله تا اومد داخل سریع ازم خواست برم اتاق پشتی و دراز بکشم نگاهی به مادرم کردم با چشم اشاره کرد برم راستش یکم ترسیده بودم ولی چاره ای نبود همون کاری که گفته بودو کردم
#سیاست_های_همسرداری
همسرتان را بابت آنچه میگويد تمجید کنید
👈🏻به طور مثال اگر او شوخ طبع است به او بگویید:
شوخ طبعی او را دوست دارید و این حالت او باعث احساس نشاط شما میگردد
👈🏻اگر او اهل ریسک و خطر کردن است به او بگویید: شجاعت او را که پای هر چه بدان اعتقاد دارد میایستد، خیلی دوست دارید
👈🏻اگر او کم حرف است به او بگویید:
چه شنوندۀ خوبی است و چه نفوذ آرام کننده ای بر شما دارد
👈🏻اگر او پرحرف است به او بگویید که روح بخش و گرم کننده مجالس و مهمانیهاست و چقدر دوست دارید که به سخنانش گوش دهید
👈🏻اگر او راستگو و درستکار است به او بگویید:
چه خصیصههای زیبایی داری و شما این صفات را خیلی دوست دارید
👈🏻اگر باوفاست به او بگویید چقدر عالی است که میتوان به او اعتماد کرد
🚫هرگز شوهرتان را با مردان دیگر فامیلتان مقایسه نکنید
و مثلاً نگویید که علی آقا در خانه به همسرش کمک میکند و یا برای زنش خیلی هدیه میخرد و خیلی بهتر از تو همسرداری میکند
با انتقاد کردن و مقایسه ي او با دیگران از میزان صمیمیت و نفوذ خود بر همسرتان میکاهید.
به یاد داشته باشید که هیچ کس از انتقاد خوشش نمیآید حتی شما!
فرهنگ چیست؟!
اینکه وقتی صدای دعوا از خانه ی
همسایه آمد ، ولوم تلویزیون را کم
نکنیم و گوش ها را کنار دیوار نچسبانیم ...
اینکه خانم یا آقای مسنی اگر دیدیم
که لباس های شاد و رنگی پوشیده
پوزخند نزنیم و حق شاد بودن و
زندگی را به تمام آدم ها بدهیم ...
اینکه زن ها و دخترها را فارغ
از جنسیت ، با خود برابر بدانیم ...
اینکه عقاید مخالف را دشمنی
تلقی نکرده و جبهه گیری نکنیم ...
اینکه در همه حال ، آماده ی یاد گرفتن
باشیم و ادعای دانایی نکنیم ...
با فرهنگ بودن سخت نیست ،
کافیست سعی کنیم انسان باشیم ...
فرهنگ ، زیر مجموعه ی انسانیت
🖌#کانال_دکتر_انوشه
•┈┈••✾❀🍃♥️🍃❀✾••┈┈•
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مشکل دنیای امروز اینه که حضور الهی درش نیست
دکتر الهی قمشه ای
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
بیا و با مدار خود مرا از این زُحل ببر
به هر فسونِ تازه ای به هر چه راهِ حل ، ببر
کسی به چوب می زند تمام هستی مرا
بدونِ چانه ای بیا ، به سکه ی بدل ببر
به کارتان نمی روم ؟ به حاجتی حواله کن !
بیا بده قُراضه ای ، مرا از این مَحل ببر
شبی که رعشه می برد سَماعِ شانه یِ مرا
به لطف ساغری بیا مرا بغل بغل ببر
به پای هم اگر نشد ، کشیده و کشان مرا
از این همه تکانه ها ، ز روی این گُسل ببر
تو شور دلبرانه ای ، لبالب از چکامه ای
بیا بخوان ترانه ای تمامِ این غزل ببر
به دورِ خود شنیده ای حصارِچین کشیده ام ؟
مرا ز راه دیگری ، ز کوچه ی بغل ببر
ببین که بی تو من چه سان ، ستاره می شمارمت!؟
بیا و با مدارِ خود مرا از این زُحل ببر ...
955K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🧚افزایش تمرکز🧠
سرگرمی
#اوقات_فراغت
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی از صدای بلند خان دوتامون ترسیده بودیم مادرم با صدای لرزون گفت نگران نب
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
از ترس از دست دادن فرهاد هر کاری که گبتن انجام دادم و اون کسی که باعث شده بود به این و ضع بیفتم نف. رین میکردم اشکم بی صدا از گوشه چشمم میریخت پایین و دو دستی جلو ده. نمو گرفته بودم تا صدام بیرون نره مادر فرهاد سری برا مادرم تکون داد و رفت دیگ فهمیدم فرهاد از دست دادم چشمام سیاهی رفت دیگ چیزی نفهمیدم
قسمت هفتاد و دوم
چشم که باز میکردم گلی و بالاسرم میدیدم که با نگرانی صدام میکنه ولی انگار توان نداشتم دوباره از ح ال میرفتم دو روز تمام تو ت ب سو ختم به. وش که اومدم بازم گلی بالاسرم با چشمای اشکی نگاهم میکرد به سختی لب زدم چیشده گلی لیوان آبی برام اورد و گفت میتونی بخوری کمکم کرد نشستم تو جام و لیوان آبو داد دستم گفت بهار دو روز بیهوش بودی خیلی نگر انت بودم طبیب آوردن بالا سرت گفت بهت ش وک وارد شده چیشدی یهو مامانم حالش خیلی بده همش گریه میکنه تازه داشت اتفاقایی که برام افتاده بود یادم میومد از جام بلند شدم و گفتم فرهاد به گلی نگاه کردم گفتم الان چه وقت روزه صبح یا ظهر گفت چرا اینجوری میکنی صبحه الان نفس راحتی کشیدم و نشستم به گلی گفتم گلی چیشد تو این دوروز گفت هیچی بعد از اینکه بیهوش شدی هرچی آب ریختیم روت بهوش نیومدی تبم کرده بودی عمو برات طبیب اورد گفت چیزیت نیس یه سری جوشونده داد که بدیم بهت بخوری هی به هوش میومدی ولی انگار تو حال خودت نبودی به زور چنتا قاشق از اون جوشونده میریختیم دهنت و باز بیهوش میشدی راستی بهار یه چیزی گفتم چی انگار مردد بود واسه حرفی که میخواد بزنه گفتم بگو گلی نصف جون شدم گفت خان بابا گفته بهوش اومدی سید رحیم و خبر کنن عقد مازیار بشی ناباور به گلی نگاه کردم گفتم نههه پس فرهاد چی گفت از فرهاد که خبری نیس از اون روز که مادرش رفت از عمارت دیگه خبری نشد ازشون از وقتی هم خان بابا گفته باید عقد مازیار بشی نمیدونی زنعمو و لیلا چه بساطی درست کردن همش جنگ و دعواس بهار مامانم هیچی نمیگه
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میکشی از ته دل آه شدیدی به درک/دکتر انوشه
🎥#دکتر_انوشه
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe