سخنان ناب دکتر انوشه👌
صدای گریه من مادرم و زیور سراسیمه وارد اتاق شدن با دیدن من مادرم جلوی در نشست و زیور با خوشحالی گفت
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
با عصبانیت به من نگاه کرد و گفت
غروب میرم با خان بابا صحبت کنم مازیار جوونمردی کرده و گفته عقدت میکنه درسته لیلا و زنعمو راضی نیستن ولی رو حرف خان بابا هم نمیتونن حرف بزنن مازیارم پسر بدی نیس اینطور که میگه دوست داره از اون قضیه نزاشتم کسی با خبر بشه فقط واسه مازیار توضیح دادم چون حقش بود بدونه همینجوری هم که قبولت کرده یعنی دوست داشتنشو ثابت کرده توام یکم بلد زندگی کردن باشی بد نمیشه برات باورم نمیشد مادرم این حرفارو میزنه یعنی من انقدر بی ارز ش شده بودم گفتم مامان چرا داری منو بدبخت میکنی تو که میدونی من مازیارو نمیخوام چیشد یهو مگه خود تو نمیگفتی نمیزاری زن مازیار بشم ولی جوابی بهم نداد و از اتاق رفت بیرون دیگه کوتاه اومدم باورم شده بود حتما یه مشکل بزرگ دارم که مادرمم راضی شده به این صورت شوهرم بده پیش خودم میگفتم فرهاد حق داشته بره کسی که چیزی بهم نمیگفت ولی اینطور گمان میکرد نتیجه این بوده که مشکل بزرگی دارم که مادرم اینجور راجع بهش حرف میزنه هزارتا فکر تو سرم بود ولی باتوجه به واکنش ش دید مادرم جرات نداشتم بپرسم
🌸🍃🌼🍃🌸🍃🌼
مادامى که سيب با چوب باريکش به درخت متصل است
همه عوامل در جهت رشدش در تلاشند..
باد باعث طراوتش میشود
آب باعث رشدش میشود
و آفتاب پختگی و کمال ميبخشد
اما...
به محض منقطع شدن از درخت
و جدايى از "اصل",
آب باعث گندیدگی
باد باعث پلاسیدگی
و آفتاب باعث پوسیدگی
و ازبين رفتن طراوتش میشود.
مراقب وصل بودن به "اصالتمان" باشیم که انسانیتمان از بین نرود.
👤 دکتر حسین الهی قمشهای
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
#تربیت_کودک
💟اگر فرزندتان را دوست دارید ؛ به همسرتان احترام بگذارید...
شما خواسته یا ناخواسته، الگوی فرزندتان هستید. او از رفتار و گفتار شما میآموزد که چطور با جنس موافق و مخالفش رفتار کند.
چند مثال :
_ این بابات همیشه جورابهاش اینجا ریخته!!
_این مامانت همیشه دیر میکنه !! با این حرفها:
کودک احساس میکند که مقصر است.
همچنین شما با همین حرفهای ساده، جایگاه همسرتان را تخریب کردید. ذهن کودک درگیر می شود.
اگر با همسرتان مسئلهای دارید، بدون حضور کودک با هم صحبت کنید و مدام مسائل گذشته را جلوی کودک ورق نزنید و بیان نکنید.
برای کودک ، پدر و مادر دو نیمه بدنش هستند، پس با گله از همسرتان آرامش و شادی او را نگیرید.
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✅ سه رابطه طلایی
🔸 سه رابطه طلایی از نگاه پروفسور آزمندیان که شما را به موفقیت، سعادت و خوشبختی می رساند.
🎙#دکترآزمندیان
@daneshanushe✍️
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو اگر کسی رو بفهمی قطعا او را
می بخشی 👌
🎙#دکتر_انوشه
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
🌱🌱
مهربون بودن دل بزرگ میخواد
امـا قـدر مهربونـی رو دونستن ،
ذات خـوب میخـواد و یـه دنـیــا
شعـور و معرفـت ...
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چرا انگیزه و رقبتی نداریم....
#دکتر_انوشه
@daneshanushe✍️
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دکتر عزیزی
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی با عصبانیت به من نگاه کرد و گفت غروب میرم با خان بابا صحبت کنم مازیار
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
اون زمان من فقط ۱۵ سالم بود همشم تو عمارت بودم و هیچ دوستی نداشتم که اینجور مسائل رو بدونم همبازیمم تا وقتی بچه تر بودم شیرین بود که اونم مثل خودم بود و از بعد ازدواجش دیگه ندیدمش و گلی که اون از منم بچه تر بود واسه همین اصلا با دنیای زنان و اینجور مسائل آشنا نبودم مادرمم که فکر میکرد و نیازی به توضیح نمیدید به همین راحتی زندگی من قرب. انی شد
غروب اون روز مادرم رفت تا با آقاجون صحبت کنه و زنعمو که از موضوع با خبر شد باز قش قرق راه انداخت میگفت از ج. نازه من باید رد شین تا پسرمو دستی دستی بدبخت کنین انقدر اعتماد بنفسم در عرص همین دو روز اومده بود پایین که خودمو در حد مازیارم نمیدیدم و فک میکردم حق با زنعموس خان بابا و مازیار اما رو تصمیمشون مونده بودن و قرار بود اخر هفته بساط عقد منو مازیار فراهم بشه و این وسط مازیار به شدت راضی و خوشحال بود و من فکر میکردم چقدر دوسم داره با وجود نقصم بازم منو میخواد اما لیلا مثل مار زخ می بود من فقط واسه دستشویی رفتن از اتاق بیرون میرفتم و حتی واسه ناهار و شامم دبگه تو اتاق میموندیم کسی هم همچین خوشش نمیومد ما بریم پیش بقیه ولی واسه همون دستشویی رفتن هم که میرفتم تو حیاط نگاه عص بانی لیلا رو ح س میکردم دو روز بعدش زنعمو و لیلا از عمارت رفتن بیرون و چند ساعت بعد اومدن رفتاراشون به شدت مش کوک بود از از عص. بانیت دو روز پیششونم خبری نبود و انگار خیلی هم راضی بودن اون شبم مثل شبای دیگه گذشت و فردا صبحش که از خواب بیدار شدیم صدای جر و بحث ازاتاق خان بابا میومد