eitaa logo
سخنان ناب دکتر انوشه👌
9.3هزار دنبال‌کننده
7.6هزار عکس
18.2هزار ویدیو
34 فایل
روانشناسی دکتر انوشه 💫﷽💫 تبلیغات پر بازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو اگر کسی رو بفهمی قطعا او را می بخشی 👌 🎙 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ @daneshanushe
🌱🌱 مهربون بودن دل بزرگ میخواد امـا قـدر مهربونـی رو دونستن ، ذات خـوب میخـواد و یـه دنـیــا شعـور و معرفـت ... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ @daneshanushe
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دکتر عزیزی ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ @daneshanushe
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی با عصبانیت به من نگاه کرد و گفت غروب میرم با خان بابا صحبت کنم مازیار
اون زمان من فقط ۱۵ سالم بود همشم تو عمارت بودم و هیچ دوستی نداشتم که اینجور مسائل رو بدونم همبازیمم تا وقتی بچه تر بودم شیرین بود که اونم مثل خودم بود و از بعد ازدواجش دیگه ندیدمش و گلی که اون از منم بچه تر بود واسه همین اصلا با دنیای زنان و اینجور مسائل آشنا نبودم مادرمم که فکر میکرد و نیازی به توضیح نمیدید به همین راحتی زندگی من قرب. انی شد غروب اون روز مادرم رفت تا با آقاجون صحبت کنه و زنعمو که از موضوع با خبر شد باز قش قرق راه انداخت میگفت از ج. نازه من باید رد شین تا پسرمو دستی دستی بدبخت کنین انقدر اعتماد بنفسم در عرص همین دو روز اومده بود پایین که خودمو در حد مازیارم نمیدیدم و فک میکردم حق با زنعموس خان بابا و مازیار اما رو تصمیمشون مونده بودن و قرار بود اخر هفته بساط عقد منو مازیار فراهم بشه و این وسط مازیار به شدت راضی و خوشحال بود و من فکر میکردم چقدر دوسم داره با وجود نقصم بازم منو میخواد اما لیلا مثل مار زخ می بود من فقط واسه دستشویی رفتن از اتاق بیرون میرفتم و حتی واسه ناهار و شامم دبگه تو اتاق میموندیم کسی هم همچین خوشش نمیومد ما بریم پیش بقیه ولی واسه همون دستشویی رفتن هم که میرفتم تو حیاط نگاه عص بانی لیلا رو ح س میکردم دو روز بعدش زنعمو و لیلا از عمارت رفتن بیرون و چند ساعت بعد اومدن رفتاراشون به شدت مش کوک بود از از عص. بانیت دو روز پیششونم خبری نبود و انگار خیلی هم راضی بودن اون شبم مثل شبای دیگه گذشت و فردا صبحش که از خواب بیدار شدیم صدای جر و بحث ازاتاق خان بابا میومد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی اون زمان من فقط ۱۵ سالم بود همشم تو عمارت بودم و هیچ دوستی نداشتم که ای
از پشت پنجره داشتم نگاه میکردم که دوباره همه تو حیاط جمع شدن تموم تنم شروع به لرزیدن کرد معلوم نبود دوباره چی قراره سرم بیاد از چهره ی آدمایی که تو حیاط بودن میفهمیدم اتفاق خوبی در راه نیس مادرمو گلی هم رفته بودن تو حیاط حتی آروم یکم لای درو باز گزاشتم تا بتونم صداشونو بشنوم مازیار از ازدواج با من پشیمون شده بود و دا. د میزد که من فقط لیلا رو دوست دارم و واسه آبر. وی شما میخواستم بهارو بگیرم ولی وقتی لیلا راضی نیس منم راضی نیستم باورم نمیشد مازیار تا همین دیشب با دمش داشت گردو می شکست از اینکه قرار بود با من ازدواج کنه جوری رفتار میکرد که حتی گلی هم داشت شک میکرد که واقعا انقدر زیاد دوسم داره ولی الان این حرفایی که میزد خیلی عجیب بود نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت ولی مادرم به شدت بهم ریخته بود و حال خوبی نداشت   واقعا نمیتونستم باور کنم یعنی همه این مدت مازیار داشت نقش بازی میکرد ؟ خان بابا عصبانی بود و کسی جرات نمیکرد بره سمتش عمو هم واسه کاری به شهر رفته بود برق رضایت تو چشمای زنعمو و لیلا به شدت تو چشم میزد مازیار حرفاشو که زد از عمارت رفت بیرون و جمعیت هم کم کم پراکنده شد مادرم و گلی اومدن تو اتاق مادرم از شدت ناراحتی و است رس داشت از حال میرفت و گلی شونه هاشو میما لید تو بد وضعیتی گیر کرده بودم حالا که مازیار هم منو نمیخواست معلوم نبود سرنوشتم قراره چی بشه جو عمارت اصلا خوب نبود بعد از ظهر همون روز بود که زنعمو مازیار و لیلارو راهی کرد برن تهران و به همه گفت رفتن ماه عسل مادرم سرشو دستمال بسته بود نشسته بود گوشه اتاق و زار میزد که حالا میخواد با من چیکار کنه مادری که تا الان چپ نگاه من نکرده بود یجوری. نفرینم میکرد بخاطر بی آبر. ویی که بار آوردم که قلبمو می. لرزوند از خدا میخواستم هرچی زودتر م. رگمو برسونه تا بیشتر از این بخاطر گ. ناهی که حتی نمیدونستم چیه عذاب نکشم
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شبتون به زیبایی قلب های پاکتون دلتون بی غم لحظه هاتون سرشار از آرامش ✨✨✨✨
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
میندازی دور 😳😱 کلی ایده و ترفند دارم برات با کیسه برنج و بطری های دوغ عشقم 😍 خلاصه هر چی وسایل دور ریختنی که تو خونه استفاده کردیو اینجا به یه لوازم خونه تبدیلش کن کد بانو 😍😃😃👇 https://eitaa.com/joinchat/755105975C669a682478 https://eitaa.com/joinchat/755105975C669a682478 اینم بگما کل اموزش هامون رایگانه 🔥
هدایت شده از تبلیغات گالری هنرمندان🎻
فصل خیارشور رسیده و خیارشورای بیرونم گرونه😐 بیا اینجا خودت خیارشور بنداز🥒: https://eitaa.com/joinchat/755105975C669a682478 خیارشورای بازاری رو تو خونه درست کن🥦🥕🌶🥒