اول هوس و شیطنتی پر هیجان بود
نوعی تپش قلب شبیه ضربان بود
کم کم همه ی دغدغه ام دیدن او شد
انگار که جذاب ترین فرد جهان بود
هی رفتم و هی دیدم و هی آه کشیدم
دلبستگی ام بیشتر از تاب و توان بود
میخواستم اقرار کنم عاشقم اما...
چیزی که عیان بود چه حاجت به بیان بود؟
_
میخواهم ماه باشم در آسمان روز، ابر باشم در آسمان شب.
من همیشه در نیمه آرام و پنهان زندگی ام زیسته ام و سکوت و تماشا را به هیاهو و نقش آفرینی ترجیح داده ام.
آدمها
ساعت شنی نیستند که
سر و تهشان کنی از اول شروع کنند
آدمها تمام میشوند؛ گاهی با یک اشتباه.
چهره اَت را می پَسندَم،
چِشم هایَت بیشتر...
لَحنِ شیرینِ صِدایت،
خندِهایت بیشتر...
پیش از این ها
مَن گُمان میکردم که عاشق نیستم
بَعد از آن دیدار گَشتم
مُبتلایَت بیشتر...
_