🔴 پس از نوزده سال
🔹 ساعت، حوالی ۵ عصر بود. خبر سقوط بالگرد را شنیدم و دلم هری ریخت. رفتم به ۱۹ سال قبل، تهران، ۱۵ آذر ماه ۱۳۸۴ و آن سقوط...
🔹 هواپیمایی که حامل اعضای ارتش و خبرنگارانی بود که مقصدشان چابهار و مقصودشان پوشش خبری و رزمایش بود به دلیل نقص فنی در هواپیما و برخوردش با یک ساختمان بزرگ در تهران سقوط کرد.
🔹 هواپیما در تهران سقوط کرد و زندگی ما در برازجان ساقط شد، برادرم توی آن حادثه بدنش سوخت و اِرباً اِربا شد، داریوش آسمانی شد و دخترش دو هفته بعد زمینی.
🔹 حالا دارم خبر یک سقوط دیگر میشنوم، پاهایم بیحس شده و تاب نمیآورم ۱۹ سال پیش دوباره برایم تکرار شود.
🔹 اما تکرار شد. من دوباره عزیز از دست دادم، باز هم با سقوط، تنی سوخته و بدنی اِرباً اِربا شده...
✍ خاطره از زهرا شاهینی (خواهر شهید داریوش شاهینی، اولین شهید رسانه استان بوشهر)/ تدوین: زهرا فقیه
▫️ «دریچه»؛ رسانه دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی استان بوشهر
@dariche_bu
🔴 گفت این آقا، امیرعبداللهیان است
🔹 پدرم هروقت گذرش به وزرات خارجه می افتاد از مکان زیبای وزارت خارجه برایمان میگفت؛ از معماری قدیمی و شکوهمندش، از فضای آرام و دوست داشتنی ای که داشت.
🔹 حسرتِ دلمان شده بود از نزدیک لمس کردنِ حرف های پدر. و بلاخره حسرت تمام شده بود و در محوطه ی رویایی آن قدم میزدیم. به بهار ِدرختان مینگریستیم و خلاصه در بهتِ زیبایی مکان بودیم.
🔹 به خودمان که امدیم گذر چند ماشینِ سیاه پر از آدم های مهم را کنار خودمان دیدیم که بی هیچ توقفی وارد وزارتخانه میشدند، یک نفر ماند و داشت با مردم عکس می انداخت.
پدرم گفت: امیرعبدالهیان است
چقدر کیف میکنم از عملکردش.
🔹 نرفتیم جلو؛ ولی نتوانستم خودم را راضی کنم که یک آدم مهمی چون او در چند متری ام باشد و من در گالری ام تصویری از او نداشته باشم!
عکسی گرفتم؛ او فهمید و به دوربینِ من نگاه کرد، لبخند زدم و با نگاه از او تشکر کردم. / ۱۷ فروردین یک سال قبل
✍ حنانه بحرانی، ۱۵ ساله، بوشهر
▫️ «دریچه»؛ رسانه دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی استان بوشهر
@dariche_bu
🔴 فرق دارد چه کسی رئیس جمهور باشد
🔹 رسم روزگار این است که قدر انسان هایی که کنارمان هستند را ندانیم و وقتی میروند تازه کارهایشان، خودشان، شخصییتشان برایمان برجسته میشود.
🔹 دلم میسوزد میگفتند زمانی که تولیت آستان قدس رضوی را به عهده داشت هیچ حقوقی دریافت نکرد و آخر همه را صرف مجهز کردن درمانگاهی کرد.
🔹 دیدید چقدر برادرانش مظلوم و گمنام بودند؟ توفیر دارد چه کسی رئیس جمهور باشد، یکی برادرش دولت را روی دست میچرخاند و یکی تازه میفهمیم اصلا برادر داشته .
✍زینب صفری، ۱۷ ساله، بوشهر
▫️ «دریچه»؛ رسانه دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی استان بوشهر
@dariche_bu
🔴 خدایا چرا گرفتیش؟
🔹 آنقدر کم سن بود که شک داشتم اصلا از چیزی سردربیاورد.
اما دل را به دریا زدم و رفتم سراغش.
🔹 میگفت «وقتی اخبار رو شنیدیم، من و بابام خیلی گریه کردیم، بابام حالش بد شد. آخه آقای رئیسی خادم امام رضا بود و بخاطر ما شهید شد. خدایا چرا گرفتیش؟»
و گریه کرد.
🔹 با بغض توی گلو گفت:
«دلم براش تنگ میشه، به امام زمان گفتم هر وقت خواستی بیای، رئیس جمهور رو هم با خودت بیار»!
✍ سمیه شایگاناصل، بوشهر
▫️ «دریچه»؛ رسانه دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی استان بوشهر
@dariche_bu
🔴 نامه بدون مقصد
🔹فرزندانم یتیم بودند و زندگیام سراسر مشکل. تنها راه چاره را در نوشتن نامه دیدم، سواد اما نداشتم. تماس گرفتم با خواهر و گفتم «یه نامه برام بنویس ببرم دفتر رئیس جمهور.میگن هرکی نامه نوشته جواب گرفته ودست خالی برنگشته».
🔹️ تاکید کردم توی نامه بنویسد «بچه هام میگن شما خودت یتیم بودی و بچه یتیم ها رو دوست داری امید بچه های یتیم من و ناامید نکنی حاج اقا!»
🔹️نامه نوشته شد. و حالا دو روز قبل از ارسالش، بالگردی سقوط میکند و بچه های یتیم من، دوباره یتیم میشوند. حالا من ماندم و یک نامه بدون مقصد...
✍ تدوین: سمیه شایگاناصل، بوشهر
▫️ «دریچه»؛ رسانه دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی استان بوشهر
@dariche_bu
17.52M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 کوله باری داشت از خدمت به دوش
🔹 شروهخوانی در سوگ شهید آیتالله رئیسی
🔺 بوشهر اول خرداد ۱۴۰۳
▫️ «دریچه»؛ رسانه دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی استان بوشهر
@dariche_bu
🔴 احسان عبدیپور و کاراکتر رئیس جمهور
▫️ «دریچه»؛ رسانه دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی استان بوشهر
@dariche_bu
🔹آرایشگاه زنانه داشت.
🔹خبر شهادت رئیسجمهور که منتشر شد، مشتریها یکی یکی تماس میگرفتند و خودشان نوبت را کنسل میکردند.
🔹چندتایی از مشتریها هنوز مانده بود، خودش تماس گرفت و نوبت آنها را هم لغو کرد.
🔹برای جنوبیها پسندیده نیست آرایش و پیرایش در روز عزای عزیز.
✍ تدوین: سیدمحمود هاشمی
▫️ «دریچه»؛ رسانه دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی استان بوشهر
@dariche_bu
🔴 «مرگی چنین میانه میدان»
🔹رفته بودم از شر دندان عقل خلاص شوم.
تلوزیون اتاق دکتر، روی شبکه خبر و مراسم تشییع شهدا در قم تنظیم بود و حواس دکتر نیز روی صفحه تلوزیون. برخوردش نسبت به قبل، سردتر بود و قیافهاش درهمتر.
🔹جراحی دندان که تمام شد، تاکید به حرف نزدن کرد. تا ۲۴ ساعت. چشمی گفتم و شروع کردم به سوال پرسیدن. به خودم میلولیدم فرصتی پیش بیاید تا از واکنشش نسبت به حادثه و تصویر ثبت شده در ذهنش از رئیسجمهور فقید و شهید، به عنوان یک «غیرمستضعف» بپرسم.
🔹کوتاه سخن گفت. دکتر غصهدار «فرصت کوتاه و راه نیمه تمامِ سه ساله» بود و در حسرت و ستایش «مرگی چنین میانه میدان»...
▫️ «دریچه»؛ رسانه دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی استان بوشهر
@dariche_bu
دریچه
🔴 «مرگی چنین میانه میدان» 🔹رفته بودم از شر دندان عقل خلاص شوم. تلوزیون اتاق دکتر، روی شبکه خبر و مر
🔷رفتم مراسم، بدون خوردن مُسَکن.
مبهوت جمعیتی بودم که میدان رییسعلی دلواری در این چند سال به خودش ندیده بود.
🔷شروه میخواندند!
و کیست که نداند بوشهریها شروه را وقتی میخوانند که دلشان خون است.
🔷یکساعتی از مراسم میگذرد. خودم را سرگرم شنیدن و دیدن میکنم اما اثر نمیکند، بیحسی اثرش را از دست داده و درد نفسگیرِ دندان جراحیشده افتاده به جانم.
🔷مراسم را نیمه رها میکنم. تاکسی میگیرم تا خانه. راننده بیخبر از همه جا میپرسد «چه خبرن؟ خیلی ترافیکن و شلوغه». پاسخش را میدهم و هیچ نمیگوید. انگار که برایش مهم نیست.
🔷آرام نمیگیرم که چیزی نپرسم. دندانهایم را که از شدت درد روی هم فشرده بودم باز میکنم: «شما هم ناراحت شدی»؟
انتظارش را نداشت، نیم نگاهی انداخت و گفت: «وِعععع، مگه میشه ناراحت نشد»!
گل از گلم میشکفد: «خبرو شنیدین واکنشتون چی بود»؟
«ببین بزار یه چیزی بهت بگوم، اصلا آدم کاری به ریاست جمهوریش هم نداشته باشه، خُش آدم خوبی بید، پاک بید والا، نه دزدی، نه چیزی، آدم چطور ناراحت نشه برا همچی آدمی، مو یه بار رفتوم دستش گرفتم از نزدیک، چهرهش نور داشت اصلا»!
یکریز میگفت.
🔹رسیدیم مقصد. پریدم پایین. اگر این درد کوفتی نبود میشد حالا حالاها با او حرف زد، او که ابتدا گمان بردم حتی خبر ندارد چه حادثهای رخ داده...
▫️ «دریچه»؛ رسانه دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی استان بوشهر
@dariche_bu
🔴 اهل سیاست نیستم اما...
🔹رفتم گلزار شهدای برازجان برای مراسم شهدای خدمت. جوانی با لباس مشکی که ته ریش با موهای بلندی داشت و تتویی روی دستش بود نظرم رو جلب کرد. فاصله رو باهاش کم کردم و ازش پرسیدم: "خبر سقوط رو چطور شنیدی؟"
🔹با اکراه گفت: "خودم و خانواده اهل سیاست نیستیم و اخبار از این دست رو پیگیری نمیکنیم اما وقتی خبر سقوط هلیکوپتر رو شنیدم دلنگران بودم. به هیات محله رفته و در مراسم دعا و زیارت عاشورا که برای سلامتی رئیسجمهور گرفته بودند شرکت کردم. شب هم تا ساعت سه چهار صبح پیگیر اخبار بودم که پای گوشی خوابم برد و با زنگ دوستان بیدار شدم و شنیدم کار از کار گذشته است."
🔹ادامه داد: "از قضا طبق قرار قبلی، شب بعد از حادثه مراسم نامزدی دختر داییام بود و ما هم دعوت بودیم که صبح گوشی مادرم زنگ خورد و خبر کنسل شدن جشن رو دادند."
🔸راوی: علی برومند
🔹محقق: سیدمحمودهاشمی
✍تدوین: پریوش اسلامفر
▫️ «دریچه»؛ رسانه دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی استان بوشهر
@dariche_bu