هدایت شده از حافظهـ
تو چطور پژمانی هستی؟
حسین آقای بابری من پژمانم. مثل تو. مثل گذشتهی تو. دیروز پدرت پتهات را ریخت روی آب. رفتهبودیم خانهات و پدر گاهی با بغض و گاهی با خنده از تو برایمان میگفت. از وقتهایی گفت که هنوز اسمت پژمان بود. توی عروسیها بدن را میگذاشتی روی رگبار و بندری میرفتی. میگفت تو دایرهی رقص ترکی هم، همه چشمها به دستمالهای تو بود. البته من رقصم خوب نیست. وقتی میرقصم مثل سپیداری میشوم که لای شاخههایش باد افتاده. من از بابت دیگری پژمانم؛ نه مثل پژمانهای کلیشهای فیلمهای صدا و سیما. نه مثل پژمانی که تو بودی.
اصلا تو چطور پژمانی هستی؟ پژمان نه! تو چطور آدمی هستی؟ چطور توانستی دخترهایت را بگذاری بروی مرودشت. نمیدانستی آن جا قیامت به پا شده؟ من اگر جای تو بودم اگر دوتا دختر داشتم و یک تو راهی؛ نه میخوابیدم نه میرفتم بیرون نه حتی پلک میزدم. آنقدر توی خانه میماندم و نگاهشان میکردم که ازم خستهشوند.
دیروز پدرت زهراکوچولوت را بغل کرده بود. نازش میکرد و میگفت چطور پسر دست گلش از دستش در رفت. روزه بودی. دخترهایت اذیت میکردند. همسرت بردشان خانه یکی از اقوام که برگردد و بتواند افطاری برایت دست و پا کند. آنها که رفتند تو هم رفتی. پایت را گذاشتهبودی روی گاز که از قرخلو بزنی بیرون. بین راه پدرت را دیدی و پیچیدی تو کوچه دایی. که مثلا میخواهی به آنها سر بزنی. هم پدرت هم مادرت بهت گفتهبودند این دفعه را بیخیال شو. این دفعه فرق میکند. این دفعه نه! نگفتهبودند؟ وقتی بد به دل مادر بیفتد ردخور ندارد. این را نمیدانستی؟ وقتی پدرت زنگ زد که برگرد؛ که جواب دخترهایت را چه بدهم؟ خندههای فاطمه و ناز کردنهای زهرا جلوی چشمت نیامد؟ چطور توانستی پدال گاز را محکمتر فشار بدهی؟
پدرت گفت پشت گوشی چه جوابی دادی :«جواب دخترهام و خانومم با شما؛ اما جواب امام حسین رو کی بده؟»
اصلا تو چه سری با امام حسین داری؟ از وقتی رفتی شیراز درس بخوانی کمکم عوض شدی. شدی آن آدمی که حالا میشناسیم. اسمت را گذاشتی حسین. جای دایرههای دستمالبازی نفر اول دایرههای عزاداری شدی. بالهایت را باز میکردی و میزدی بر سینه. حالا همه چشمها به زنجیرهای تو بود. همه گوشها به حرفهای تو بود و انگار همه روستا روی انگشتهای تو میچرخید. پدرت میگفت روز عاشورا دستههای عزاداریتان یکی نمیشدند. ریشسفیدها هم نتوانستهبودند کاری کنند. سربندهای یاحسین گرفتی. رفتی بین صفهای هیئت مقابل. یکی یکی به پیشانیشان سربند بستی و این گره کور و قدیمی را باز کردی.
دیروز پیش دانشآموزهایت هم رفتیم. هنوز دستخطت روی تخته بود :«موضوع انشا: تسلیم یا مقاومت؟» دلشان نمیآمد پاکش کنند. نمیدانم بینمان بودی یا نه؛ اما دانشآموزهایت انشاهایشان را خواندند و از تو برایمان گفتند. یکی از دانشآموزهات میگفت برای ساختن خانه عالم بیل دستشان دادی. چه کیفی میکرد وقتی از آن روز میگفت. چه کیفی میکرد وقتی از آشسبزیهای دورهمی میگفت. چه کیفی میکرد وقتی از کلاسی میگفت که تو معلمش بودی. تو چطور پژمانی هستی که همان روستای کوچک برایت مرکز دنیا بود؟ که خسته نمیشدی ناامید نمیشدی. تو حتی وقتی تیر به شکمت خوردهبود میخندیدی و هنوز رجز میخواندی.
حالا بنظرت من چطور پژمانی هستم؟ تا همین دو ماه پیش از زمستان امسال ناامید شدهبودم. نه برفی نه بارانی و نه حتی ابر و سرمایی! ولی آن روز که آمدیم خانهات و تو نبودی، برف آمدهبود. برای بار چندم برف آمدهبود. من معنی پژمانم! زود ناامید میشوم زود پا پس میکشم. حاج قاسم که رفت ناامید شدم. سیدحسن که رفت ناامید شدم. روز اول جنگ ۱۲ روزه از همه ناامیدتر من بودم. با یک مویز گرمیم میشود با یک غوره سردیم. میبینی؟ پژمان بودنم هم با تو فرق دارد. کاش یک شب به خوابم میآمدی. از همان سربندهای یاحسین به پیشانیم میبستی و میگفتی بیا قاتی ما. کاش راز حسین شدنت را میفهمیدم و یاد میگرفتم سنگ بزرگ بردارم. کاش میفهمیدم چطور از پژمان کندهشوم. بشوم حسین.
محمدجواد رحیمی
۲ بهمن ۱۴۰۴
پن: تصویر شهید حسین(پژمان) بابری و فرزندانش
تاریخ را به حافظهـ بسپارید
@hafezeh_shz
((مرخرف نویسی)).مدتی است در دفتر گل گلی ام با این عنوان جلویش گاهی تیکی مینشیند.چارهای نبود.تنها راه برای مجبور کردن خودم به نوشتن و عبور از سدهای کمالگرایی ، رضایت به مزخرفنویسی بود.
ساعت ۲۳:۲۰ است و هنوز شلوار کار تنم است! روی مبل جلوی تلویزیون ولو شده ام.گوشی در شارژ است و سعی میکنم مزخرف نویسی امشب کمتر مزخرف باشد.اصلا نمیفهمم چرا باید متن اول همه شان انقدر خوب باشد.( گروه چله نوشتنمان)عاشق گله اسب حسنا شدم.دلم خواست دیالوگهای سارا را بیشتر بشنوم و بعد مدتها متنی بزرگسال از زهرا خواندن سرحالم کرد.و هنوز نمیدانم بانوی تصویرگرمان چه طوری برای بزرگسالان مینویسد.حجم احساساتم با خستگی جاری در تنم در تناسب نیست.سلمان که مرخصی آمد.همراهش دفترچه ای بود.هر خط یک تاریخ بود و جلویش یک تیتر کوتاه .پرسیدم چرا بیشتر ننوشتی گفت وقت نداشتم.
به سبک سربازی در دوره آموزشی البته مفصل تر
۵ بهمن
۱.شادی برف
۲.بی حسی نسبت به مزخرفات اینستا
۳.خشم هورمونی
۴.هوبی ترکی مزه خاک میداد
۵.خواهری دیوانگیست
۶.مسکن خیلی قوی نخور تنت جنبه نداره!
۷.چیدن دقیقه نود چمدان و کوله
۸. حرص خوردن از دست مامان
۹.دخترا واقعا بابایی ان.
((یک،دو،چهار،هفت))
دختربچه شیرین زبانی از بالای شیب ورودی سرویس بهداشتی صحن آزادی این را گفت و خودش را شلیک کرد وسط صحن!
زن جوانی دم ورودی صحن سعی میکند چادر سروته دست گرفته اش را وارونه هم سر کند! شوهر مو گوجه شده اش هم که سر در نمی آورد.به دادشان میرسیم.
((اسکل اون ور واسه ماشین هاست.)) این را یکی از سه پسر به دو رفیق دیگرشان که چشم خادم ها را دور دیده اند و با اخرین سرعت مشغول ویلچر سواری هستند.میگویند.
صحن پر از لهجههاییست که میشناسم و نمیشناسم.مشتی از خروار ایران زائر حضرتشان است.بعد این روزهای تلخ لازم بود ایرانی مسلمان در طرح و رنگهای مختلف ببینم و بشنوم.
کم دیدم و نوشتمچون به اندازه ده سال دلتنگ بودم و حرف در سینه داشتم و چشمهای نم دارم کمتر متوجه اطراف بود.
۷ بهمن ۰۴
رجهای اخر تابلوی کاشی کاری شده را میزنم.هنوز تمام نشده.چند ماه است گیرش هستم.قرار بود آذر که تولدش است تمامش کنم.نشد.امشب چند ساعتی بیوقفه انبر را روی کاشیها فشار دادم و شکستمشان.تاندون دستم متورم شده.به خودم هی نهیب میزنم که پروژه حوزه هنری را ول کرده ای نشستی پای این؟!
در دلم غوغاست.دوباره داریم ازدستش میدهیم.شاید هم داده ایم!جمعه برای سالگرد خاله نیامده.میخواهم خودم را فریب بدهم که حتما کار داشته.کار هم که داشته باشد کوتاه می آید و میرود.انبر دستم را نیشگونی میگیرد.دردم میاید.خون نمی اید.لعنت خدا بر همهتان که ما نزدیکترین کسانش را برایش دشنمنش کردید.باید تابلو را تمام کنم.باید پیام تشکر بفرستد.خشک و خالی بدون شکلک یعنی هنوز دشمنش هستیم؛ولی ادب حکم میکند تشکر کند.با شکلک یعنی دشمنی هستیم که میتواند بخاطر بیاورد که هنوز هم خونیم هم خاکیم.
آرایش جنگی فعلا در توانم نیست.اصلا نمیدانم چیست.من فعلا در موقعیت امداد و نجاتم.
#روزهفتمچلهنوشتن
هدایت شده از 🏡 خانه اهالی روایت انسان
36.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کاملا دلی، میخواستم تو دیدنِ صفای این کلیپ شریکِ هم باشیم...
بشینه به جونمون آرزوی این زیارت...
🫀 رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست...
● یا مولا، دلم تنگ اومده....●
@revayate_ensan_home
#روایت_انسان
اگر پروژه تاریخ شفاهی و زندگینگاره به پستتان خورد.چند کار مهم را انجام دهید.
۱.غیب شوید! این را من نمیگویم حبیبه جعفریان نقل به مضمون میگوید.در ایام تلک و تلک عصر ارتباطات ایشان مصاحبههای مکتوب و صوتهای غاده، همسر چمران و همه چیز را میزند زیر بغلش و میرود جایی که دست کسی بهش نرسد.
البته این مهم چندان برایم میسر نیست.ولی بنظر ضروری میرسد.حوزه هنری پیام که میدهد استرس میگیرم.پیام که نمیدهند هم استرس میگیرم!
۲.همه چیز را بنویسید.فقط از سوژه ننویسید از احوال خودتان هم بنویسید.شاید در فرم زندگینامه به ظاهر به کارتان نیاید ولی اگر به سرتان بزند و یک هو قوه خلاقهتان فوران کند و بخواهید طرحی نو در اندازید دستتان پرتر است و مثل الان من نیستید!
۳.بعد از چند مصاحبه حضوری مابقی را تلفنی انجام دهید.اولا در وقتتان صرف جویی میشود؛صرف شال و کلاه و ایاب و ذهاب نمیشود.ثانیا عضلات گردنتان از چند ساعت کجکی روی مبل نشستن و چرخش نامناسب و گرفتگی بعدش نجات پیدا میکند.
قشنگ با شلوار راحتی و موی پریشان زل میزنید به صفحه گوشی! و از همه مهمتر اگر ادم گرگرویی هستید راحت اشک میریزید و فین فین میکنید و بخاطر زشت شدن قیافهتان موقع گریه دل نگرانی نخواهید داشت.به موقع هم صدایتان را صاف میکنید و سوال بعدی را میپرسید.
این ها فرح بعد روضه سرزمین فرشتهها بود.
#روزشانزدهمچلهنوشتن