هیچکس از پشت کوه ها خبری نداره
شاید اتفاقی پشت کوه ها اصلا نبود...
-علی سورنا
شب سرد کلانشهر
آلبوم مجسمه
اگر مثل من رپ معناگرا گوش میدهید عمیقا توصیه میکنم این چندنفر را:
علی خدامی (سورنا)
بهرام نورایی (بهرام)
یاسر بختیاری (یاس)
سهیل چگینی (سعل)
صادق واحدی (صادق)
بعضیهای دیگه هم هستند که یکسری کارهای معناگرا ارائه دادهاند ولی به طور کلی همهجور کاری ساختهاند و در رزومهشان همهجور کاری دیده میشود:
هیچکس
شایع
فدایی
قاف
بامداد
فرشاد
پیاده
قهوه قجری
اگر مثل من رپ معناگرا گوش میدهید عمیقا توصیه میکنم این چندنفر را: علی خدامی (سورنا) بهرام نورایی (
البته این سبک هنری همانطور که مستحضر هستید قابلیت شنیدن در جمع را ندارد.
غیرقانونی و بیمجوز که هست
بعضا هم ممکنه از الفاظ رکیک در برخی از آهنگهای این سبک استفاده بشه (اگر در موضوعات underground ساخته شوند بیشتر به مضامین سیاه اجتماعی میپردازند و اگر در موضوعات main stream نوشته شوند نیز به مضامینی چون عیاشی و مواد مخدر و الکل و... میرسند)
این تجربهی زیستهی منه.
قدرتمندترین انسانهایی که دیدم آنهایی بودند که ارادهی آهنین و صبر پولادین داشتند. اما حتی آنها هم از یک چیزی خیلی ضربه خوردند، احساسات!
احساسات بزرگترین نقطهی ضعف انسان است. جایی که انسانها معمولا بین تصمیم درست و غلط گیر میکنن و با تکیه بر این نقطه ضعف بزرگ اشتباه میکنند، نتیجهی نادرست میگیرند، تعمیم اشتباه میدهند و زندگی خودشان را سیاه میکنند. من به احساساتم کانتی نگاه میکنم. کانت (فکر میکنم در کتاب نقد عقل عملی) گفته که تصمیماتی که بر اساس احساسات گرفته میشه تصمیمات غیراخلاقی هستند. البته کانت صرفا به تصمیمات اخلاقی اشاره میکنند ولی من بر اساس تجربیات زیستهی خود این تعمیم کلی را میدهم چرا که خود نیز از احساساتم کم ضربه نخوردهام.
اگر راهی برای دایورت کردن و کنار گذاشتن احساسات از زندگی وجود داشت خیلی خوب میشد
نمیدونم چندم بود، یا حتی چند شنبه بود. یادم نیست. همینقدر یادمه که هفتهی آخر اسفند بود و از قم راه افتادیم به سمت شهرستان. مامانم دوهفتهای بود که دندانش کار داشت. پدرم اصرار داشت که سریعتر به دندان پزشک خانوادگیمان در تهران برویم (حالا میگم دندون پزشک خانوادگی فکر نکنید از بچههای ناف لسترسیتی و ساوتهمپتون و منچستر هستیم و یدونه وکیل شخصی هم هرکدوم از اعضای خانوادهمون داره. نه بابا. پدر بزرگم با این دندون پزشک آشنا شد و رفیق شد و بعدا هربار کاری داشتیم میرفتیم پیش این) آخرسر قرار شد قبل از رفتن به شهرستان سر راه برویم مطب این بنده خدا که کار دندان مامانم که دوهفته روی زمین مانده بود را تمام کند. القصه. رسیدیم به شاهعبدالعظیم. اتوبان امام علی را گرفتیم و رفتیم بالا. از بزرگراه صدر و... (باقیاش یادم نیست، سرم تو گوشی بود) به میدان سرباز و مطب دکتر نزدیک شدیم و پیاده شدیم (حلا بماند که من اصلا حال و حوصلهی اومدن نداشتم و اون روز فکر کنم با پدرم یه دعوایی، جدلی، چیزی هم داشتم) و رفتیم داخل مطب دکتر. دکتر که یه ۱۲ سالی میشد که مرا ندیدهبود از دیدنم شوکه شده بود و نمیدانست چه بگوید. پدرم توضیح داد که عجله داریم و باید برویم و برای همین سریع دست به کار شدند. من و نازنین پشت در روی صندلی نشستیم. من همچنان با پدرم کمی عنق و تلخ بودم و کتاب میخواندم. پدرم گاهی داخل میرفت و بیرون میآمد. این وسط نازنین انگار حوصلهاش سر رفته بود و نمیدانست با چه چیزی باید خودش را سرگرم کند. بلند شد و در مطب کمی چرخید. مطب دکتر یک اتاق بزرگ بود که با شیشه و دیوار چوبی به دو بخش تقسیم میشد و بخش دوم پشت بخش اول بود. در بخش اول؛ کنار درب ورودی سمت راست میز منشی به همراه قفسهای پیچ شده به دیوار و پر از کتب فیزیولوژی بود و چند عروسک آناتومی (از این انسانهای لخت بدون پوست در ابعاد کوچکتر که تا لوزالمعده و رودهش هم میتونی دربیاری و برای بعضی از بچهها ترسناکه) کنار کتب قرار داشت و زیر قفسهها صندلی منشی قرار داشت (یه درصد فکر کن اگر زلزله میومد یا پیچ قفسه شل میشد چه بلایی سر اون منشی لب پروتزی که اون روز اتفاقا غایب بود میومد) و کنار منشی درست روبهروی درب ورودی هم چند مبل کوچک نرم اما قدیمی قرارداشت. نازنین دختر وروجکی نبود وگرنه باید توجهاش به آناتومی یا میز منشی جلب میشد، در عوض به درب بنفش آهنی مطب نزدیک شد و از سوراخش بیرون را نگاه کرد. چند ثانیهای داشت نگاه میکرد که بوم! تمام ساختمان کمتر از ۲ ثانیه شروع کرد به لرزیدن. شیشهها تا مرز شکستن رفتند و درب مطب با وجود بسته بودنش نازنین را به عقب حل داد. نازنین که فکر کرد نکند خودش غلطی کرده تقصیر خودش بوده سریع آمد و کنار من نشست تا خودش را بیتقصیر جلوه بدهد.
دکتر تازه به زبان آمد: عجب چیزی زدن!
پدرم رنگش پرید: زدن؟
دکتر که فقط صدایش میآمد گلویش را صاف کرد: احتمالا وزارت دفاع یا وزارت اطلاعات بود. چیزی نیست. اینا هر روز میان اینجارو میزنن میرن، طبیعی شده.
پدرم نگران به ما نگاه کرد. شاید اینجا همان لحظهای بود که داستانها و فیلمهای ضد جنگ شروع میشدند. پدری که آن روز با پسرش دعوا کرده بود، حالا نگران جان کل خانواده من جمله پسرش بود. در همین بین صدای دیگری با شدت کمتر آمد. میخواستم به کتاب خواندن ادامه دهم ولی جنگ هیجان بیشتری داشت. من داشتم یکی از هیجانانگیز ترین لحظات عمرم را تجربه میکردن و نباید به سادگی از کنارش میگذشتم. در همین بین تلفن دکتر زنگ خورد:
الو؟ الو؟ خب من که گفتم اون روز باید دندونتو درست میکردم خانم. پاشو بیا (سوت، تشدید صدا و انفجاری به مراتب بدتر از انفجار قبل که پنجرهی مطب را ب موجش باز کرد) اوه اوه اوه اوه! نیا نیا زدن. خدافظ
دکتر تلفن را کنار گذاشت: خیلی این یکی بد بود.
به پدرم نگاه کردم بلکه جوابش را بدهد ولی آنقدر ترسیده بود که نمیتوانست چیزی بگوید. شاید هم میتوانست و نمیدانست چه بگوید. از یک طرف به من و نازنین نگاه میکرد، و از طرفی به مامان. (تازه قدرمونو دونسته بود) دکتر: خب حاج خانم تموم شد.
مامان: فقط اگر ممکنه دندونهای پسرمم ببینید
دکتر: مشکلی نیست. بیاد بشینه
پدرم: نیازی نیست آقای دکتر، این بچه هر شب مسواک میزنه و دندوناش سالمه
مامانم: حالا بذار بشینه ویزیت بشه...
پدرم: محمد پاشو بیا یه لحظه
از کنار میز منشی وارد بخش دوم مطب شدم. جایی پر از وسایل پزشکی و خرت و پرتهایی که آدم را یاد آزمایشگاه دکتر لکتر میانداخت تا یک مطب دندان پزشکی. روی صندلی نشستم.
دکتر: وا کن ببینم. خب... ۱،۲،۳... ۶ تا دندونش پوسیده
-۶ تا؟
آره اینطور بنظر میرسه (صدای انفجار) خب ویزیت تموم شد خسته نباشید. بعدا بیاید درست کنم.
●●●
از مطب دکتر بیرون آمدیم. مردم همه به پایین خیابان، جایی در دور دست نگاه میکردند که ستون بلندی از دود آسمان را زینت بخشیده بود (زینت که چه عرض کنم لکهای بود در امتداد آسمان) ستونک های دیگری هم بودند که کمتر به چشم میآمدند. باقی راه را با هندزفری بودم و به این فکر میکردم چه میشد اگر...؟
فارغ از تمام تحلیلها و انگیزههای سیاسی که در جو جامعه وجود داره و ممکنه از متن برداشت بشه مقصود من وجودگرایانه (اگزیستانسیالیستی) بود