eitaa logo
قهوه قجری
62 دنبال‌کننده
271 عکس
23 ویدیو
1 فایل
یک فنجان قهوه تلخ نمیدونم، صرفا احیانا اگر کاری باهام داشتید: @MNimaM86
مشاهده در ایتا
دانلود
قهوه قجری
به قول نیما: اووووووم نه اوممممم
ای دوست مکن شک به (اووووومممی ) که شکسته است 🤨
قهوه قجری
استاد لطفی عشق.عالی👌👌👌
یا از لهیب مکر حسودان به دور باش یا مثل من بسوز و بساز و صبور باش اهل نظر تواضع بی‌جا نمی‌کنند در چشم اهل کبر سراپا غرور باش بی‌اعتنا به سنگ زدن‌ها در این مسیر همچون قطار در تب و تاب عبور باش روشن نمی‌شود به چراغی جهان، ولی یادآور حقیقت پیدای نور باش این خانه جای زندگی جاودانه نیست آمادۀ شکستن تُنگ بلور باش فاضل نظری
دستم به نوشتن نمیره
فکر کنم اینجا آخر خطه باید خط عوض کنم
صبح ارغوان آمد توی اتاق. معلوم بود از جلسه‌ی دیروز فاطمه با پزشک‌ها چیزهایی شنیده. با ذوق پرید روی تخت. خودش را لوس کرد و پرسید: بابا برای درمان بخوای بری ژاپن من را هم با خودت می‌بری؟ ژاپن را دکترها به فاطمه گفته بودند. که اگر شیمی‌درمانی جواب بدهد چون توده در ناحیه‌ی هشت کبد است فقط ژاپن می‌شود عمل کرد. من: بله عزیزم. من بی شما هیچ جا نمیرم. لندن چی؟ لندن رفتی منم باهات میام. بله. تو عشق منی. مگه میشه بدون تو برم لندن؟ بابا! لندن رفتیم شهربازی هم می‌ریم؟ عمو محسن می‌گه شهربازی لندن یکی از بزرگ‌ترین شهربازی‌های دنیاست. بله عزیزم. مگه میشه لندن بریم شهربازی نریم. چرخ و فلک هم سوار می‌شیم؟ بله. حتماً. تو هم سوار می‌شی؟ معلومه که سوار می‌شم. بابا پاریس هم می‌ریم؟ پاریس؟ پاریس که بیمارستان نداره. خب من دوست دارم برج ایفل رو ببینم. تازه دوست دارم از مغازه‌ی پدر مریلنت شیرینی بخرم. باشه عزیزم. پاریس هم می‌ریم. بعد لندن. بابا دبی چی؟ میشه دبی هم بریم؟ دبی را می‌گم یه بار با عمو محمد یا عمو میثم بری. هروقت محمدمبین یا محمدهادی می‌رفتند می‌گم تو را هم ببرند. «خیلی خوبه. فکر کنم دبی از همه جا خارج‌تره. بابا! من تا حالا خارج رفتم؟». بله عزیزم. کربلا رفتیم با هم. «من که دعا می‌کنم شماره‌ی هشت باشی بریم خارج». خندیدم. گفتم دعا کن خوب باشم. با هم بریم همه‌ی دنیا را بگردیم. «بابا خوب باشی که نمی‌تونیم این جاها را بریم ببینیم». بعد هم گوشی را گرفت و به دیدن دختر کفش‌دوزکی مشغول شد. لابد برای نشان کردن دیدنی‌های پاریس. تا ظهر کمی بد بودم. اندکی هم خوب. ظهر با فاطمه رفتیم بیمارستان صارم. باید آمپول پگاژن تزریق می‌کردم. دور ناف تزریق کردند. بعد از تزریق برگشتم به مغز جهنم. سخت‌ترین روز شیمی‌درمانی را تازه تجربه می‌کردم. پر از تهوع، ضعف، سوختن و ناامیدی. از همه‌ی بوهای جهان متنفر، از همه‌ی آدم‌ها بیزار. همه‌ی خوردنی‌ها مسموم. شب به فاطمه گفتم سخت‌ترین کار دنیا برایم نماز خواندن است. بین هر نمازی چند ساعت ولو می‌شدم. نماز عشا را نتوانستم ایستاده بخوانم. احساس می‌کردم بچه‌ای فشفشه‌اش را در دل من روشن کرده. می‌سوخت. می‌سوختم تا تمام بشود. تا تمام بشوم. که نمی‌شد. که نمی‌شدم. همین.‌
به قول قزوه: تنها همین، چقدر پیامش غریب بود
یادمه وقتی آخرین بار رفتم دیدمش بعد از عمل اولش بود. ضعف داشت. با عصا بود دائما. خیلی بیشتر از تصورم وزنش را از دست داده بود. نزدیک به همان روزها بود که دوباره دردهای شکمی سراغش آمده بود و آزارش میداد نمیدانم شاید از درد بود که مرا نشناخت‌ یا محلم نگذاشت فکر کن در بغل کسی بزرگ شوی و روزی تحویلت نگیرد خب فشار داشت برایم. از حرص میسوختم. ناراحت می‌شدم ولی خب... درکش می‌کردم هرچه نبود بالاخره سرطان بود. همیشه آخرین ها سخت و عجیبند. آخرین دیدارها آخرین نگاه ها آخرین لبخندها آخرین ها به سرعت می‌گذرند و بعدها میفهمی که آخرین بوده‌اند شاید حتی هیچ اتفاقی در آخرین‌ها رخ ندهد مثل آخرین من و او خاطرات زیادی در من نهادینه کرد و همین برایم مهم است او هنوز در قلبم زنده‌ست تا زمانی‌که قلبم باشد