قلم بتراشم از هر استخوانم
مرکب گیرم از خون رگانم
بگیرم کاغذی از پردهٔ دل
نویسم بهر یار مهربانم
رَبِّ أَفْحَمَتْنِي ذُنُوبِي، وَ انْقَطَعَتْ مَقَالَتِي، فَلاَ حُجَّةَ لِي، فَأَنَا الْأَسِيرُ بِبَلِيَّتِي، الْمُرْتَهَنُ بِعَمَلِي، الْمُتَرَدِّدُ فِي خَطِيئَتِي، الْمُتَحَيِّرُ عَنْ قَصْدِي، الْمُنْقَطَعُ بِي.
اى پروردگار من،گناهانم خاموشم نموده و گفتارم قطع گرديده.پس براى من هيچ حجّتى نيست.ازاينرو من اسير بلاى خود،گروگان عمل خويش،مردد در خطاى خود،متحيّر از مقصد خويش و در راه ماندهام
قَدْ أَوْقَفْتُ نَفْسِي مَوْقِفَ الْأَذِلاَّءِ الْمُذْنِبِينَ، مَوْقِفَ الْأَشْقِيَاءِ الْمُتَجَرِّينَ عَلَيْكَ، الْمُسْتَخِفِّينَ بِوَعْدِكَ.
خود رادر جايگاه خواران گناهكار،جايگاه بدبختانى كه بر تو جرأت يافتهاند و سبك شمارندگان وعدۀ تو، واداشتهام
سُبْحَانَكَ أَيَّ جُرْأَةٍ اجْتَرَأْتُ عَلَيْكَ، وَ أَيَّ تَغْرِيرٍ غَرَّرْتُ بِنَفْسِي.
پاك و منزّهى!به كدامين جرأت بر تو تجرّى نمودم؟ و به كدام هلاك، خود را به هلاكت افكندم؟
حس میکنم وسط یک آنارشیسم فرهنگی سقوط کردم
نه اینکه بخوام تغییر بدم خودمو یا توی این وضعیت بخوام باشم
به نظر میرسه از جبر جامعه افتادم این گوشه (خطابم به گروه یا قشر خاصی نیست. منظورم کلیت جامعهست) کسی نیست که متوجه عرایضم بشه (یه وقت جسارتی به کسی نشه من فکر میکنم گفتگو به سبک کلاسیک و رودررو میتونه موثر باشه و مجازی کاری از کار پیش نمیبره و نمیتونهی منظومهی فکری یک نفر را تشریح کنه)
امثال من بعد از مدتی دیگه پیدا کردن همفکر و همذهن براشون مهم نیست و این اهم تبدیل به ابزار تمسخر ذهن خویشتن میشه.
خیلی تمیز و قشنگ
مینشینم به آفاق اندیشه تکیه میدم. امروز آسمان میخندد، خورشید موهایش را میبافد و ابرها در حال گفتوشنود هستند.
پرندهها دعوا میکنند
کلاغها قهقهه میزنند
گربهها خسته از دیشب خوابند،
و انگار تنها تماشاگر این صحنهی نمایش منم