حس میکنم وسط یک آنارشیسم فرهنگی سقوط کردم
نه اینکه بخوام تغییر بدم خودمو یا توی این وضعیت بخوام باشم
به نظر میرسه از جبر جامعه افتادم این گوشه (خطابم به گروه یا قشر خاصی نیست. منظورم کلیت جامعهست) کسی نیست که متوجه عرایضم بشه (یه وقت جسارتی به کسی نشه من فکر میکنم گفتگو به سبک کلاسیک و رودررو میتونه موثر باشه و مجازی کاری از کار پیش نمیبره و نمیتونهی منظومهی فکری یک نفر را تشریح کنه)
امثال من بعد از مدتی دیگه پیدا کردن همفکر و همذهن براشون مهم نیست و این اهم تبدیل به ابزار تمسخر ذهن خویشتن میشه.
خیلی تمیز و قشنگ
مینشینم به آفاق اندیشه تکیه میدم. امروز آسمان میخندد، خورشید موهایش را میبافد و ابرها در حال گفتوشنود هستند.
پرندهها دعوا میکنند
کلاغها قهقهه میزنند
گربهها خسته از دیشب خوابند،
و انگار تنها تماشاگر این صحنهی نمایش منم
جان و جهان! دوش کجا بودهای
نی غلطم، در دل ما بودهای
دوش ز هجر تو جفا دیدهام
ای که تو سلطان وفا بودهای
آه که من دوش چه سان بودهام!
آه که تو دوش کرا بودهای!
رشک برم کاش قبا بودمی
چونک در آغوش قبا بودهای
زهره ندارم که بگویم ترا
« بی من بیچاره چرا بودهای؟! »
یار سبک روح! به وقت گریز
تیزتر از باد صبا بودهای
بیتو مرا رنج و بلا بند کرد
باش که تو بنده بلا بودهای
رنگ رخ خوب تو آخر گواست
در حرم لطف خدا بودهای
رنگ تو داری، که زرنگ جهان
پاکی، و همرنگ بقا بودهای
آینهٔ رنگ تو عکس کسیست
تو ز همه رنگ جدا بودهای
-مولانا
زآتش اندیشه جانم سوخته است
وز تف یارب دهانم سوخته است
از فلک در سینهٔ من آتشی است
کز سر دل تا میانم سوخته است
سوز غمها کار من کرده است خام
خامی گردون روانم سوخته است
شعلههای آه من در پیش خلق
پردهٔ راز نهانم سوخته است
دولتی جستم، وبالم آمده است
آتشی گفتم، زبانم سوخته است
دیدهای آتش که چون سوزد پرند
برق محنت همچنانم سوخته است
شعر من زان سوزناک آمد که غم
خاطر گوهر فشانم سوخته است
در سخن من نایب خاقانیم
آسمان زین رشک جانم سوخته است
طره مفشان که غرامت بر ماست
طیره منشین که قیامت برخاست
غمزه بر کشتن من تیز مکن
کان نه غمزه است که شمشیر قضاست
بس که از خصم توام بیم سر است
بر سر این همه خشم تو چراست
گر عتابی ز سر ناز برفت
مرو از جای که صحبت برجاست
گفت بیهوده بر انگشت مپیچ
بر کسی کو به تو انگشت نماست
هیچ بد در تو نگفتم بالله
خود خیال تو بر این گفته گواست
این قدر گفتم کان روی چو گل
بستهٔ دیدهٔ هر خس نه رواست
من همانم تو همان باش به مهر
که همه شهر حدیث تو و ماست
بنده خاقانی اگر کرد گناه
عذر آن کرده به جان خواهد خواست
https://eitaa.com/yaddasht_mn/480
عزیزی برادر
برای من هم سعادت و افتخار بود که با حضرتعالی همنشین باشم و انشاءالله که برقرار و پایدار باشه به یاری حق🤍