نهج البلاغه - حکمت ٤١
قَلْبُ الْأَحْمَقِ فِي فِيهِ وَ لِسَانُ الْعَاقِلِ فِي قَلْبِهِ .{ و معناهما واحد .}
دل بيخرد در دهان اوست و زبان خردمند در دل او(و معنى هر دو يكى است.)
من بیابان را نمیشناسم
اما بزرگ شدهام همچون حرف
دراین پرت افتاده
حرفی که گفته است حرفهای خود را
و من گذشتهام همچون زنی که نمیپذیرد توبهی همسرش را
و فقط نگه میدارد وزن رابطه را
آنگونه که من شنیدم
و دنبال کردم
و اوج گرفتم همچون یک کبوتر به سمت آسمان
به آسمان آوازم.
من فرزند کرانهی سوریهام
در آنجا زندگی میکنم به مثل یک مسافر
و یا کسی که ساکن است در میان دریای مردم
اما سراب مرا به شرق میبندد
به آن قبایل قدیمی بدویان
من اسبهای زیبا را به سمت آب میبرم
و پی میگیرم صدای الفبا را.
باز میگردم
پنجرهای هستم به سمت دو چشم انداز
و فراموش میکنم چه کسی خواهم شد
بسیاری در یک
و همزمان تعلق دارم به دریانوردان غریبهای که در زیر پنجرهی من
آواز میخوانند
ونیز پیغام جنگجویانی را دارم برای پدران و مادرانشان که میگویند :
ما بازنخواهیم گشت بدانگونه که از آنجا رفتیم
ما باز نخواهیم گشت_حتی گاهی !
من بیابان را نمیشناسم
با اینکه چندبار بودهام دراین پرت افتاده.
در بیابان گفت به من آن که به چشم نمیآمد : بنویس
گفتم: که در سراب اما نوع دیگری از نوشتن هست
گفت او: بنویس که سراب سبز است
گفتم: من از غیب نمیدانم
که من هنوز یاد نگرفتهام آن زبان را
می گوید به من: بنویس آنچه را یاد گرفتهای
بیاموز که در کجا هستی
چگونه به این جا آمدهای و چه خواهی بود فردا؟
بگو نامت را به من و بنویس:
که تو آموختهای من که هستم واز تو میخواهم که:
همچون ابری باشی برون از کهشکان
و من نوشتم: آن که مینویسد تاریخ اش را با ارثیهی زبان زمین
دارد همهی معنا ها را به یکجا!
من بیابان را نمیشناسم
آما آن را ترک کردهام: بدرود
بدرود تو ای ریشهی من، ای آواز شرقی من
تو ای نیای من، ای بیش از یک شمشیر: بدرود
ای مادر نشستهی من در زیر درخت خرما: بدرود
ای شعر”معلق” که ستارههای ما را نگه میداری: بدرود
ای مردمی که همچون یک مسافر از یادهای من عبور میکنید: بدورد
من خود درمیان دوشعرم:
یک شعر که نوشته میشود
و آن شعر که شاعرش از عشق میمیرد.
آیا من منم ؟
آیا من آنجایم یا اینجا
یا درهمهی آننا، تو ای منِ من؟
من توام.
یک تقسیم شده، نه یک تبعیدی
برای تو من تبعیدی نیستم
برای تو من منم، نه یک تبعیدی
برای دریا و بیابان من آواز مسافرم
از این مسافر به آن مسافر:
من باز نخواهم گشت بدانگونه که رفتم
من باز نخواهم گشت_حتی برای گاهی!
-محمود درویش
واقعا دوست دارم بدونم وسط جنگ فلسطین و اسرائیل، یک شاعر فلسطینی چطوری عاشق یک دختر اسرائیلی میشه؟ و چرا اون دختر توسط ارتش اسرائیل کشته میشه؟
دیروز توی فاضلاب کوچهمون سم سوسک زدن.
وقتی با نازنین از کانون برگشتیم با حجم زیادی از نقطههای سیاه چسبیده روی زمین مواجه شدیم و یاد پارسال همین موقعها افتادم که همین اتفاق افتاده بود. همون موقع چنین گفتگویی در ذهنم پدیدار شد:
-چرا سوسکارو میکشیم؟
-خب چون موذیان و زندگی انگلی دارن.
-موذی یعنی چی؟
-یعنی ضرر رساننده. آزار رسان
-خب اینا که هنوز ضرری به کسی نرسونده بودن.
-بعدا که میرسوندن!
-یعنی تو حاضری کسی که بیگناههرو بخاطر اینکه مبادا بعدها گناهی کنه بکشی؟
-اونا طبیعتشون موذی بودنه. باید کشته بشن
-به فرض بپذیریم که راست میگی و طبیعتشون موذی بودنه. اینهمه آدم موذی در این جامعه میچرخن که آزارشون از چندتا سوسک فاضلابی به مراتب بیشتره. اونارو هم باید بکشیم؟ یا چون این حشرهها ۶ پا و سیاهن و توی هنجار جا افتاده که ترسناکن باید کشته بشن؟
-اگر یکیشون بیاد تو خونه و زندگیت چیکار میکنی؟
-میندازمش بیرون
-اگه چندتا اومد؟
-چارهای برام نمیمونه جز اینکه منم کار بقیهرو انجام بدم
-پس فرق تو با بقیه چیه؟
-من سرم تو زندگی خودمه. اگر کسی وارد شد باهاش برخورد میکنم. فرق داره با این حالت. جای موجود موذی عوض شده! اینا داشتن زندگیشونو میکردن، ما رفتیم اینارو کشتیم؛ چرا؟ چون نمیخواستیم اخلاقی فکر کنیم و بیشتر هزینه کنیم. به جای اینکه همهی آدمهای این کوچه توی خونهشون سم سوسک داشته باشن به یک نفر گفتن و اون یک نفر هم اومده اینجوری خودشو راحت کرده
داستان سگ ولگرد صادق هدایت را خواندم
و فکر میکنم این داستان برای کسانی که اهل تعمق هستند خیلی مناسب نیست. سعی کردم از نمادگرایی هم در میان خوانش داستان استفاده نکنم اما ناخودآگاه به آن سو کشیده شدم؛ هرچند فکر نمیکنم مقصود نمادگرایانهای داشته باشد و صرفا وجودگرایانهست. در کل این داستان را بیشتر به عوام پیشنهاد میکنم تا بلکه روی احساساتشان اثری بگذارد و با حیوانات مهربانتر باشند.
ولی من هیچوقت فکر نمیکردم از سبکهای موسیقی غربی (متال، راک، بلوز) خوشم بیاد. برخلاف تصور میشه از بین هزاران اثر دوتا اثر خوب هم پیدا کرد که قابل شنیدن باشه (قصد توهین به سلیقهی کسی را ندارم. همهی آثار مخاطبان خود را دارند اما برای من و امثال من که ملودی جایگاه قابل توجهی داشت و سنتی کار میکردم و آرام به سمت رپ و سبکهای غرب متمایل شدم این تجربه متفاوتی بود)
متنهای احساسی زیادی دارم ولی از ترس قضاوت شدن جرات ارسالش را ندارم. فرق شعر با متن در همینه. در شعر معشوق الهیست اصلا. اما در متن...؟