پیرمرد با ظاهری آشفته و خسته آمد و روی سنگ نشست. پسرک روی چمنهای سرد خوابیده بود و به عیوق و ابطالجوزا نگاه میکرد: خستهای؟
پیرمرد سیگار برگ تورو گورکایش را از جلیقهاش در آورد و با گیوتین انگشتی سرش را باز کرد: درست میشم
پسرک پوزخندی زد: با اون؟
بحث بیفایده بود. قبلا هم این بحث را کرده بودند. سرش را برگرداند و به آسمان نگاه کرد.
پیرمرد لبخندی زد: نگران نباش، دَم نمیدم.
و بعد سیگار را روشن کرد.
چند دقیقهای در سکوت گذشت. هیچکدام قصد شکستن سکوت را نداشتند. صدای باد علفزار و جیرجیرکهای شبکار به اندازهی کافی ملودیک بود؛ اگرچه موزون نبود.
-میشه یه سوالی ازت بپرسم؟
پیرمرد با صدای بمتر، اما بیجان و تهگلویی گفت: بپرس
-اخلاق چیه؟
پیرمرد دمی از سیگارش گرفت و چشمانش را بست: اخلاق...
دودش را بیرون داد اما همینکه دودش بیرون آمد شروع به سرفه کردن کرد. پسرک روی زمین نشست. در بطری آب را باز کرد و به پیرمرد داد. پیرمرد به سختی بطری را گرفت و نوشید. کمی که سرفهاش آرام شد دوباره سکوت برقرار شد. سیگار از دست پیرمرد افتاده بود و خاموش شده بود. پیرمرد اما بیخیال نشد و سیگارش را دوباره روشن کرد: اخلاق یعنی انجام کارهای خوب و انجام ندادن کارهای بد.
-کارهای خوب بد چه کارهایی هستن؟ اصلا کی گفته چه کارهایی خوبن چه کارهایی بد؟
-خدا
پسرک آهی کشید: اونوقت اگر کسی به خدا اعتقاد نداشته باشه چی؟
پیرمرد شانهای بالا انداخت و دود را بیرون داد: اخلاق تکاملی
-یعنی چی؟
پیرمرد سرفهای کرد: یعنی کنش اخلاقی و صور اخلاقی در چه تکاملی اخلاقی شدهاند
پسرک: خب اونوقت توی هیچجای اخلاق مفهومی مثل مراقبت از خویشتن، یا مثلا خودمراقبتی نیست؟
پیرمرد که تازه هنوز به نصف سیگارش هم نرسیده بود سرش را گرفت و چشمانش را بست: چرا هست. چطور مگه؟
پسرک شانهای بالا انداخت: هیچی همینجوری. صرفا میخواستم بدونم.
و دوباره به آسمان خیره شد. چند دقیقه بعد کرمهای شبتاب از خواب بیدار شدند و نور سیگار در میان نور شبتابها و نور ستارگان کمرنگ و کمرنگ و کمرنگتر شد
515.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فکر کنم امروز همینطوری شد.
حس میکنم دیگه نباید حرف بزنم. البته اگر بتونم.
چون فکر کنم دو نفر که برام اتفاقا مهمن ناراحت شدن. حتی با وجود اینکه منظوری نداشتم و بین حرفهام هم گفتم که منظوری ندارم و خطاب به شما نیست. ولی باید قبول کنم که من نمیتونم کسی را مجبور کنم که چه چیزی از صحبتهای من برداشت کند وقتی ممکن است همین اندک دایره افراد نزدیکم نیز کم و کمتر شود.
دوستان از سر جبر نیامدند که از سر جبر بمانند. به قول سعدی
وگر بر رفیقان نباشی شفیق
به فرسنگ بگریزد از تو رفیق
دوستان ممکنه کلا برن. چون وظایف دوستی از جانب من درست اجرا نشده یا ناراحتشون کردم آنها هم ممکنه به خودشون حق بدن و کلا برن.
قهوه قجری
لینک ناشناس درست شد. توی بیو کانال درج شده نکتهای بود درخدمتم https://abzarek.ir/service-p/msg/4031
تا حالا از کسی متنفر بودی ؟ دارم دیوونه میشم و نمیدونم چیکار کنم از شما میپرسم چون به نظرم آدم بالغ و عاقلی هستی...
::
این نظر لطف شماست که با چنین پیشفرضی سراغ من اومدین ولی خب منم به سهم خودم خطاکارم و چه بسا اصلا لایق چنین سخنانی نباشم. ولی اگر بگویم که تا به حال از کسی تنفر نداشتهام شاید دروغ گفتهام. قطعا ممکن است پیش آمده باشد که در ایام کودکی نسبت به کسی کینهای هرچند سطحی هم داشته باشم و تنفر ورزیده باشم. اما خیلی تلاش کردم که امروز این چنین نباشم.
واقعیت امر اینه که من خیلی سعی میکنم نسبت به چیزی نظر مطلق نداشته باشم (چه عشق مطلق، چه نفرت مطلق) چرا که:
۱. عواطف حجابی بر اندیشهورزیست و حفظ خرد در حضور احساسات سختتر میشود.
۲. در منشی که من دارم آدم نمیتواند شرور مطلق باشد بلکه عمل امکان دارد شر مطلق باشد. اگر هم اجازه بدید با مثالی توضیح دهم. شمر بن ذیالجوشن مرتکب قتل نوادهی رسول خدا شد (و اینچنین شرور به حساب آمد) اما آیا به ذاته شرور بود؟ آیا هنگامی که در رکاب حضرت امیر برای حفظ اسلام میجنگید هم مرتکب شر شده بود و شرور بود؟ من کاری به این بحث ندارم که چه شد که مرتکب شر شد و تا آخر زندگی شرور ماند. من سخنم این است که کار شر است که انسان پاک را تبدیل به شر میکند. من هم اگر نفرتی بورزم نسبت به رذیلت خواهم ورزید و نه بر رذیلتمند. (تصمیم رذیلتمند به طور قطع اشتباه است و در آن حرفی نیست و باید رذیلتمند را از رذیلتی که دچار آن شده به هر نحو ممکن نجات داد اما این مربوط به این بحث نیست)
۳. من تا جایی که بتوانم روانشناسی میکنم و سعی بر دلیل رفتار طرف مقابل دارم. اینکه چرا این فرد چنین کنشی را انجام داده و هدفش چه بوده؟ آیا بخاطر شخصیتش است یا پیشفرضهای ذهنیاش؟ آیا بخاطر کنش من بودهاست یا برداشتهای ذهنیاش؟ آیا این واکنش ریشه در خانوادهاش دارد یا به دلایلی همچون خستگی مربوط میشود؟ شابد اگر اینجوری نگاه کنیم دیگر تنفری در ما نسبت به اشخاص ایجاد نشود.
حال آیا حاضرم با رذیلتمند هم صحبت شوم؟ قطعا خیر
آیا حاضرم رذیلتمند را به سمت درست هدایت کنم؟ باز هم خیر
آیا من در برابر او وظیفهی آگاه کردنش را دارم و موظف به گوشزد کردن کار اشتباه او هستم؟ باز هم خیر
خب پس چرا اینهمه فکر میکنم؟ که آخرش به این برسم که هیچ کنشی دربرابر فرد رذیلتمند انجام ندهم؟
بله! زیرا من وظیفهی تربیت کردن او را ندارم. از طرفی مطمئن نیستم که گوشزد کردن این نکات به او شیوهی درست تربیتی برای او هست یا نه، زیرا ممکن است دوباره با اصرار بیشتر آن کار را انجام دهد. من صرفا اینهمه فکر میکنم تا آدمهارا سیاه و سفید نبینم و بفهمم آدم سپید و سیاه مطلق وجود ندارد
البته یه نکتهای هم هست
اگر ببینم میتوانم تغییری ایجاد کنم نباید دریغ کنم
ولی خب معمولا تغییر ایجاد نمیشود برای همین هم نباید دخالت کرد
ز روی ماه تو آنقدر بس که باید گفت
تحیر است سراسر ادای فم الحوت
پ.ن: فم الحوت اسم ستاره هم هست. خیلی بداهه نازل شد و نوشتم. البته کامل نیست و نیاز به نقد داره