eitaa logo
قهوه قجری
62 دنبال‌کننده
271 عکس
23 ویدیو
1 فایل
یک فنجان قهوه تلخ نمیدونم، صرفا احیانا اگر کاری باهام داشتید: @MNimaM86
مشاهده در ایتا
دانلود
ما گشته‌ایم، نیست، تو هم جستجو مکن آن روزها گذشت، دگر آرزو مکن دیگر سراغ خاطره‌های مرا مگیر خاکستر گداخته را زیر و رو مکن در چشم دیگران منشین در کنار من ما را در این مقایسه بی آبرو مکن راز من است غنچه‌ی لب‌های سرخ تو راز مرا برای کسی بازگو مکن دیدار ما تصور یک بی‌نهایت است با یکدگر دو آینه را روبه رو مکن فاضل نظری
تلخ است که لبریز حقایق شده است زرد است که با درد موافق شده است عاشـق نشـدی وگرنه می فـهمیدی پاییز بهاری‌ست که عاشق شده است میلاد عرفان پور
در شب قدر دلم با غزلی هم دم شد بین ما فاصله‌ها واژه به واژه کم شد بیت‌هایم همه قرآن روی سر آوردند چارده مرتبه، آنگاه دلم محرم شد ابتدا حرف دلم را به نگاهم دادم بوسه می‌خواست لبم، گنبد خضرا خم شد خم شد آهسته از اسرار ازل با من گفت گفت: ایوان نجف بوسه گه عالم شد بعد هم پشت همان پنجرۀ رویایی چشم من محو ضریحی که نمی‌دیدم شد خواستم گریه کنم بلکه بر این زخم عمیق گریه مرهم بشود، خون جگر مرهم شد گریه کردم،عطش آمد به سراغم، گفتم: به فدای لب خشکت! همه جا زمزم شد آنقدر دور حرم سینه زدم تا دیدم کعبه شش گوشه شد، آنگاه دلم محرم شد روی سجادۀ خود یاد لبت افتادم تشنه‌ام بود، ولی آب برایم سم شد زنده ماندم که سلامی به سلامی برسد از محمد به محمد که میسر هم شد من مسلمان شدۀ مذهب چشمی هستم که درآن عاطفه با عشق و جنون توام شد سال‌ها پیر شدم در قفس آغوشت شکر کردم، در و دیوار قفس محکم شد کاروان دل من بس که خراسان رفته است تار و پود غزلم جادۀ ابریشم شد سال‌ها شعر غریبانه در ابیات خودش خون دل خورد که با دشمن خود همدم شد داشتم کنج حرم جامعه را می‌خواندم برگ در برگ مفاتیح پر از شبنم شد یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت یک قدم مانده به او کار جهان درهم شد بیت آخر نکند قافیه غافلگیرت آی برخیز ز جا، قافیه یا قائم شد -حمیدرضا برقعی
عباس معروفی توی سمفونی مردگانش یک جمله داشت که خیلی قلقلکم داد. می‌گفت: حضورش برایم هیچ اهمیتی نداشت اما غیبتش خیلی آزار دهنده بود...
گفته میشه جنون چنین تصویری داره
فُزْتُ وَ رَبِّ الْکَعْبَه «به پروردگار کعبه سوگند، رستگار شدم.‏»
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند باده از جام تجلی صفاتم دادند چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی آن شب قدر که این تازه براتم دادند بعد از این روی من و آینه وصف جمال که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند هاتف آن روز به من مژده این دولت داد که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود که ز بند غم ایام نجاتم دادند حافظ
+نیما -محمد -این همه بهار تو عمرت جشن گرفتی که چی؟ پوچ تر از اینکا اصلا وجود داره؟ +نزن این حرفو، مگه تموم عمر چندتا بهاره؟ -چه اهمیتی داره؟ هرسال یک روال تکراری، بهار، تابستون، پاییز، زمستون. برای کی دقیقا داری این روزارو جشن میگیری؟ +حال و اوضاع اطرافم قشنگ نیست. من فقط دنبال بهونه‌ای برای امیدم. برای شاد بودن. زندگی همیشه سخته. اگر به خودت ببازی آخر خطو برای خودت ساختی -حالم خوب نیست +حال منم خوب نیست
فاضل نظری
هی آبادی مسموم برج بلند تو اوج تباهی بود پوچی هر چه بخواهی بود حیفه این همه ماهی معصوم که توو رود تو مُرد تا که سرخ بشه آبی تون حیفه شعری که کردم از پرده پاره گوشهای شهرتون آویزون بهرام نورایی