دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلی صفاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند
بعد از این روی من و آینه وصف جمال
که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند
من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب
مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند
هاتف آن روز به من مژده این دولت داد
که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
این همه شهد و شکر کز سخنم میریزد
اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند
همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود
که ز بند غم ایام نجاتم دادند
حافظ
+نیما
-محمد
-این همه بهار تو عمرت جشن گرفتی که چی؟ پوچ تر از اینکا اصلا وجود داره؟
+نزن این حرفو، مگه تموم عمر چندتا بهاره؟
-چه اهمیتی داره؟ هرسال یک روال تکراری، بهار، تابستون، پاییز، زمستون. برای کی دقیقا داری این روزارو جشن میگیری؟
+حال و اوضاع اطرافم قشنگ نیست. من فقط دنبال بهونهای برای امیدم. برای شاد بودن. زندگی همیشه سخته. اگر به خودت ببازی آخر خطو برای خودت ساختی
-حالم خوب نیست
+حال منم خوب نیست
هی آبادی مسموم برج بلند تو اوج تباهی بود
پوچی هر چه بخواهی بود
حیفه این همه ماهی معصوم که توو رود تو مُرد
تا که سرخ بشه آبی تون
حیفه شعری که کردم از پرده پاره گوشهای شهرتون آویزون
بهرام نورایی