ریشهی کلمهی انسان از نسيان میاد. به معنای فراموش کردن، فراموشی
تفاسیر خیلی جاها اینطور بیان میکنن که منظور از فراموشی اجازه و آگاهی بود که خدا توی عالم ذر به انسان داد و انسان با تصمیم خودش پا به عرصهی جهان گذاشت و بعدها فرانوش کرد که اومدن به این دنیا انتخاب خودش بوده.
ولی اگر از من بپرسن
میگم انسان نه فقط دربارهی عالم ذر، که دربارهی همهچیز فراموشکاره. از جمله خوبیها.
انسان خوبی یادش نمیمونه و فراموش میکنه. فراموش میکنه که این لطف بوده و وظیفه نبوده
فراموش میکنه گاهی باید اخلاق رعایت کنه.
صرفا از همهی فضایل اخلاقی مفاهیمی تو ذهنش هستن که گاهی همونارو هم فراموش میکنه و رذیلت های اخلاقی در عدم نمود فضایل اخلاقی در اون رشد میکنه و خودی نشون میده.
چه خوب چه بد، بنظرم چنین اتفاقی میوفته. تقصیر خود انسان هم نیست
ذاتش ذات فراموشکاریه. مدلشه
همین.
تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود
سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود
حلقه پیر مغان از ازلم در گوش است
بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود
بر سر تربت ما چون گذری همت خواه
که زیارتگه رندان جهان خواهد بود
برو ای زاهد خودبین که ز چشم من و تو
راز این پرده نهان است و نهان خواهد بود
ترک عاشق کش من مست برون رفت امروز
تا دگر خون که از دیده روان خواهد بود
چشمم آن دم که ز شوق تو نهد سر به لحد
تا دم صبح قیامت نگران خواهد بود
بخت حافظ گر از این گونه مدد خواهد کرد
زلف معشوقه به دست دگران خواهد بود
حافظ
آفتاب چشم من با دیدنت پنهان شدهست
آسمان زندگانی بر دلم ویران شدهست
قصهات از قهوههای کافهی دیدارمان
تلختر بود و درون سینهام زندان شدهست
فرق عشق و شهوت از مو کمتر است اما بدان
موی تو حال مرا در هردو سرگردان شدهست
از زمان رفتنت بسیار سختی دیدهام
تا به جایی که دلم مختار و خودگردان شدهست
خسرو و شیرین و فرهادم به مانند مناند
داستان عاشقیشان ذکر جاویدان شدهست
هرچه میگویند از عشاق نشنیده بگیر
زخم قلبم بعد تو، کاری و خونباران شدهست
مشکلات زندگی مثل گره سختند و کور
راه حل این گره موکول بر دندان شدهست
بارها گفتم بیا شاید علاجم میشدی
حال میگویم نیا که حال پربحران شدهست
نگاه کن به زمین! ملک سوگواران است
یکی نمرده ولی کشتهها هزاران است!
خطا نمیرود اما نمیزنم از ترس
چرا که دشمنِ من در میان یاران است!
کجا ز نیش زبان میتوان پناه گرفت
دهان خلق نگر! حفرههای ماران است!
لطیفهایست که تر دامنان شریفترند
زمانهایست که مفسد ز رستگاران است!
محک به دست کسی نیست، زرشناسی نیست
زمان، زمانهی دلخواه کم عیاران است!
مرا به حق حقات ای شیخ هیچ امیدی نیست
برو که هق هق من خود دعای باران است!
به ملک شعر و ادب فاش میتوانی دید
پیاده پیشتر از دستهی سواران است!
حسین جنتی