ساقط شدم از زندگی، افتادم از پروازها
من بازگشتم پیش خود از آسمان بازها
از لابهلای ابرها خورشیدها را دیدهام
در شامهای تیرهام بگذشتم از آغازها
در فصلهای سرد سال از آب و آتشها نگو
باران درون گوش من خوانده بسی آوازها
چشمان خود را بستهام ماندم درون این قفس
آزادیام را دادهام؛ محکوم حبس مازها
روزی برای حال خود آوازها میخواندهام
تا اینکه غار قلب را بستم به حفظ رازها
حالا نگاهم کن ببین فریاد چشمان مرا
چیزی ندارم بیشتر از چشمهٔ ایجازها
خیلی بهتر بود اگر انسان موجود اجتماعی نبود
فکر کن...
دیگه نیازی هم به برقراری ارتباط با هم نوع خودشو نداشت.
صرفا خودش بوده و خودش
مثل گیاهان و درختان
حتی نه مثل حیوانات
مثل درختان و گیاهان.