ساقط شدم از زندگی، افتادم از پروازها
من بازگشتم پیش خود از آسمان بازها
از لابهلای ابرها خورشیدها را دیدهام
در شامهای تیرهام بگذشتم از آغازها
در فصلهای سرد سال از آب و آتشها نگو
باران درون گوش من خوانده بسی آوازها
چشمان خود را بستهام ماندم درون این قفس
آزادیام را دادهام؛ محکوم حبس مازها
روزی برای حال خود آوازها میخواندهام
تا اینکه غار قلب را بستم به حفظ رازها
حالا نگاهم کن ببین فریاد چشمان مرا
چیزی ندارم بیشتر از چشمهٔ ایجازها
خیلی بهتر بود اگر انسان موجود اجتماعی نبود
فکر کن...
دیگه نیازی هم به برقراری ارتباط با هم نوع خودشو نداشت.
صرفا خودش بوده و خودش
مثل گیاهان و درختان
حتی نه مثل حیوانات
مثل درختان و گیاهان.
همیشه فکر میکردم درختها و گیاهان سالم ترین و بیآزار ترین موجودات هستند.
اگر دقت هم بکنیم میبینیم معمولا در کف هرم زنجیره غذایی هستن و غذای گیاهخوارانن.
خود گیاهان هم که به جز مواد داخل خاک و آب چیزی نمیخورن
ولی خب انسان شدیم...
چه بسیارند افرادی که در پوستین انسان هستند و انسان نیستند
برای همین همیشه فکر میکنم انسان بودن خیلی سخته
سلام مامان
چطوری؟
مامان یادمه یکبار گفتی آدم بی اخلاق توسط جامعه به فجیع ترین شکل تربیت میشه
مامان نمیدونم چرا ولی احساس میکنم حرفت به همون اندازه که درست بود نادرسته
جدیدا بی اخلاقیا زیاد شده مامان
مردم یادشون میره فضایل اخلاقی رعایت کنن
دیگه آخه اخلاق برای انسان باقی نمونه چی میمونه؟
هه
مامان جامعهی ما حالش خوب نیست
و خب ذهن مریض من بدون توقف داره به فکر کردن ادامه میده
تفکر مداوم آدمو به جاهای قشنگی نمیکشونه مامان