eitaa logo
قهوه قجری
62 دنبال‌کننده
271 عکس
23 ویدیو
1 فایل
یک فنجان قهوه تلخ نمیدونم، صرفا احیانا اگر کاری باهام داشتید: @MNimaM86
مشاهده در ایتا
دانلود
سحابی pacman
مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده ولیکن با که گویم راز چون محرم نمی‌بینم
بدون شرح!
میدانی خیلی از راه‌ها به یک سو می‌روند تنها به یک راه و به یک نقطه. بازگشت؟ نه بازگشتی ندارند. فقط می‌روند. اما میخواهم بدانم چرا... جاده‌ی ما همیشه یک طرفه است؟ به راستی تنها من باید بیایم؟ ★☆★☆★ مثل طفلی که به دنبال نیا می‌گردد مثل مادر که به دنبال پسر می‌گردد مثل دختی که به دنبال پدر می‌گردد مثل پروانه که بر نور کمی می‌گردد مثل جِرمی که به گرد فلکی می‌گردد مثل صدها مَثَل دیگر ناگفته که هست منِ تنها همه‌جا درپی تو میگردم ★☆★☆★ شاخساران می‌شکفند سبز می‌شوند و خشک می‌شوند اما گاهی دیگر نمی‌شکفند شکوفه‌ها می‌میرند و شاخه‌ها سرد و تنها می‌مانند. پس نَیا بازنگرد اگر این شاخه را خشک می‌خواهی. ★☆★☆★ این سیاهی شب از روز دل‌انگیزتر است بغض خوابیده در این سینه ز حد بیشتر است و فقط شمع و سه‌تار و قلمم می‌دانند (خنده‌ی تلخ من از گریه غم‌انگیزتر است) ★☆★☆★ آب بی‌ارزش ترین ماده‌ی عالم است و این را اشک‌های من ثابت کردند
چه نسیمی؟ که خود طوفان است پا برهنه وسط میدان است چه علمدار چه کودک باشی دست دادن هنر مردان است
قصه بگیم؟
ناگهان قلب حرم وا شد و یک مرد جوان... مثل تیری که رها می شود از دست کمان خسته از ماندن و آماده رفتن شده بود بعد یک عمر رها از قفس تن شده بود مست از کام پدر بود و لبش سوخته بود مست می آمد و رخساره برافروخته بود روح او از همه دل کنده ، به او دل بسته بر تنش دست یدالله حمایل بسته بی خود از خود ، به خدا با دل و جان می آمد زیر شمشیر غمش رقص کنان می آمد یاعلی گفت که بر پا بکند محشر را آمده باز هم از جا بکند خیبر را آمد ، آمد به تماشا بکشد دیدن را معنی جمله در پوست نگنجیدن را بی امان دور خدا مرد جوان می چرخید زیرپایش همه کون و مکان می چرخید بارها از دل شب یک تنه بیرون آمد رفت از میسره از میمنه بیرون آمد آن طرف محو تماشای علی حضرت ماه گفت:لاحول ولاقوه الابالله مست از کام پدر، زاده لیلا ، مجنون به تماشای جنونش همه دنیا مجنون آه در مثنوی ام آینه حیرت زده است بیت در بیت خدا واژه به وجد آمده است رفتی از خویش ، که از خویش به وحدت برسی پسرم! چند قدم مانده به بعثت برسی نفس نیزه و شمشیر و سپر بند آمد به تماشای نبرد تو خداوند آمد با همان حکم که قرآن خدا جان من است آیه در آیه رجزهای تو قرآن من است
ناگهان گرد و غبار خطر آرام نشست دیدمت خرم و خندان قدح باده به دست آه آیینه در آیینه عجب تصویری داری از دست خودت جام بلا می گیری زخم ها با تو چه کردند ؟جوان تر شده ای به خدا بیش تر از پیش پیمبر شده ای پدرت آمده در سینه تلاطم دارد از لبت خواهش یک جرعه تبسم دارد غرق خون هستی و برخواسته آه از بابا آه ، لب واکن و انگور بخواه از بابا گوش کن خواهرم از سمت حرم می آید با فغان پسرم وا پسرم می آید باز هم عطر گل یاس به گیسو داری ولی اینبارچرا دست به پهلو داری؟! کربلا کوچه ندارد همه جایش دشت است یاس در یاس مگر مادر من برگشته است؟!
مثل آیینهء در خاک مکدر شده ای چشم من تار شده ؟یا تو مکرر شده ای؟! من تو را در همه کرب و بلا می بینم هر کجا می نگرم جسم تو را می بینم ارباْ اربا شده چون برگ خزان می ریزی کاش می شد که تو با معجزه ای برخیزی مانده ام خیره به جسمت که چه راهی دارم باید انگار تو را بین عبا بگذارم باید انگار تو را بین عبایم ببرم تا که شش گوشه شود با تو ضریحم پسرم... -حمیدرضا برقعی
عجب شبی بود
قصه بگیم؟