eitaa logo
قهوه قجری
62 دنبال‌کننده
271 عکس
23 ویدیو
1 فایل
یک فنجان قهوه تلخ نمیدونم، صرفا احیانا اگر کاری باهام داشتید: @MNimaM86
مشاهده در ایتا
دانلود
مرثیه مرثیه در شور و تلاطم گفتند همه ارباب مقاتل به تفاهم گفتند واژه در واژه نوشتند و قیامت کردند صاحبان نفس اینگونه روایت کردند گرد و خاکی شد و از خیمه دو تا آینه رفت ماه از میسره ، خورشید هم از میمنه رفت ناتوانم که مجسم کنم این همهمه را پسر ام بنین و پسر فاطمه را قمر هاشمی از اصل و نَسَب می گوید دیگری هم اَنا قتّالُ عرب می گوید
پرده افتاده و پیدا شده یک راز دگر سر زد از هاشمیان باز هم اعجاز دگر گفتم اعجاز ! از اعجاز فراتر دیدند زورِ بازوی علی را دو برابر دیدند شانه در شانه دوتا کوهِ سراسر محشر حمزه و جعفر طیار ، نه ، طوفانی تر شانه در شانه دوتا کوه ، خودت می دانی در دلِ لشکرِ انبوه ، خودت می دانی که در آن لحظه جهان ، از حرکت افتاده ست اتفاقی است که یک بار فقط افتاده ست
ماه را من چه بگویم که چنین هست و چنان شاه شمشماد قَدان ، خسرو شیرین دهنان ماه ، در کسوت سقا به میان آمده است رود برخواست ، که موسی به میان آمده است رود ، از بس که شعف داشت تلاطم می کرد رود ، با خاک کفِ پاش تیمم می کرد ماه افتاده در آیینه ز تصویر بگو مشک لبریز شد از علقمه ، تکبیر بگو
ماه اگر چه همه ی علقمه را پیموده غرقه گشته ست و نگشته ست به آب آلوده رود را تا به ابد ، تشنه ی مهتاب گذاشت داغ لب های خودش را به دل آب گذاشت لب اگر تر کند از چشمه ی دریا عباس چه جوابی بدهد ام بنین را عباس ؟ می توانست به آنی همه را سنگ کند نشد آنگونه که می خواست دلش ، جنگ کند
دستش افتاده ولی ، راه دگر پیدا کرد کوه غیرت ، گره کار به دندان وا کرد دیگر این مشک نه مشک است که میخانه ی اوست چشم امید رباب است که بر شانه ی اوست عمق این مرثیه را مشک و علم می دانند داستان را همه ی اهل حرم می دانند بعد عباس دگر آب سراب است ، سراب غیر آن اشک که در چشم رباب است ، رباب
بنویسید که در علقمه سقا افتاد قطره اشکی شد و بر چادر زهرا افتاد چه بگویم که چه شد ؟ یا که چه بر سر آمد ؟ ناگهان رایحه ی چادر مادر آمد...
پسرم ! دست مریزاد قیامت کردی تا نفس داشتی از عشق ، حمایت کردی از تماشای تو مهتاب پر از نور شود چشم شوری که تو را چشم زده ، کور شود آسمان ها همه یکپارچه بارانیِ توست من بمیرم ، عرق شرم به پیشانی توست داغ پرواز تو بر سینه اثر خواهد کرد رفتنت حرمله را حرمله تر خواهد کرد مشک خالی شده ، برخیز که تا برگردیم اتفاقی ست که افتاده ؛ بیا برگردیم آه ! برخیز که گهواره به غارت نرود دختر فاتح خیبر به اسارت نرود -حمیدرضا برقعی
فرصت دهید گریه کند بی صدا، فرات با تشنگان بگوید از آن ماجرا، فرات گیرم فرات بگذرد از خاک کربلا باور مکن که بگذرد از کربلا، فرات با چشم اهل راز نگاهی اگر کنید در بر گرفته مویه کنان مشک را فرات چشم فرات در ره او اشک بود و اشک زان گونه اشک ها که مرا هست با فرات حالی به داغ تازه ی خود گریه می کنی تا می رسی به مرقد عباس، یا فرات از بس که تیر بود و سنان بود و نیزه بود هفتاد حجله بسته شد از خیمه تا فرات -علی‌رضا قزوه