هر چه بستیم و گشودیم عبث
هر چه گفتیم و شنودیم عبث
راه مقصود به جایی نرسید
پای پر آبله سودیم عبث
غفلت از حادثهٔ دهر بلاست
در ره سیل غنودیم عبث
عرصهٔ هر دو جهان تنگ فضاست
بال پرواز گشودیم عبث
عالمی چهره به ما گشته حزین
عبث آیینه زدودیم، عبث
گلو را میفشارد غم
نفس را میکشاند بغض
به آخر هم رسیدم مک
پس از اوج و فرود خود
کنون پایان رسید عمرم
بدون هیچ دستاورد
به پایان آمد این دفتر
و اشک ماست دف را تر
مرا با غم سر و سریست
پی از هر آنچه بگذشتهست
قطار زندگانی رفت و ما در ایستگاه ماندیم
میان باد و بارانها
تمام قیل و قالم را
به چشمان زمان دادم
زمان و لحظهها رفتند
و من
در گوشهی تاریک پیکر دائما
تنها و تنهاتر.
کهنه خرمن های خوشحالی
به لطف مور غمگینی
تک به تک
پوسیده شد
نابود.
بسمک الله
و الباقی آن نامه همه محو شد
البت به تفاوت
پس از آن قصه مرا داخل زندان وجودم شده محبوس.
منم آن خستهی در ره
ز زوایای دگر دوخته چشمم به رخ چرخ فلک، خسته ز ایام.
اگر از هیچ رسیدیم به این مهلکه تا هیچ نرفتیم.
نماندیم
گذشتیم
و بدین سان همگی در دل دلخستهی دلدار زمان در بر معشوق نشستیم
بماندیم
بمردیم
(به پیش شه زیبا)
ولی از شاه و شهیدی خبری هیچ نبودست.
و چنین رفت زمان و همه در ماتم این زندگی پوچ نشستیم
زمان رفت
سخن رفت
و امید لبالب به سراینده آیندهی ما رفت
خزان رفت و بدینگونه همان فرصت پایانی بر زیستن برگ درختان جهان رفت
بوی عشق از بر آن سرخلبان رفت و چنین بود
که عشق از بر قلب همگان رفت...
سپندآسا در آتشخانه میرقص
به بال شعله، چون پروانه میرقص
بیفکن خرقه، هنگام سماع است
ز مستوری برآ، مستانه میرقص
سرودی نیست به از غلغل می
به پای شیشه چون پیمانه میرقص
اگر مست سماعی در ره شوق
به یاهوی دل دیوانه میرقص
نه ای کمتر حزین از ذره در عشق
مدام از جلوهٔ جانانه میرقص