گلو را میفشارد غم
نفس را میکشاند بغض
به آخر هم رسیدم مک
پس از اوج و فرود خود
کنون پایان رسید عمرم
بدون هیچ دستاورد
به پایان آمد این دفتر
و اشک ماست دف را تر
مرا با غم سر و سریست
پی از هر آنچه بگذشتهست
قطار زندگانی رفت و ما در ایستگاه ماندیم
میان باد و بارانها
تمام قیل و قالم را
به چشمان زمان دادم
زمان و لحظهها رفتند
و من
در گوشهی تاریک پیکر دائما
تنها و تنهاتر.
کهنه خرمن های خوشحالی
به لطف مور غمگینی
تک به تک
پوسیده شد
نابود.
بسمک الله
و الباقی آن نامه همه محو شد
البت به تفاوت
پس از آن قصه مرا داخل زندان وجودم شده محبوس.
منم آن خستهی در ره
ز زوایای دگر دوخته چشمم به رخ چرخ فلک، خسته ز ایام.
اگر از هیچ رسیدیم به این مهلکه تا هیچ نرفتیم.
نماندیم
گذشتیم
و بدین سان همگی در دل دلخستهی دلدار زمان در بر معشوق نشستیم
بماندیم
بمردیم
(به پیش شه زیبا)
ولی از شاه و شهیدی خبری هیچ نبودست.
و چنین رفت زمان و همه در ماتم این زندگی پوچ نشستیم
زمان رفت
سخن رفت
و امید لبالب به سراینده آیندهی ما رفت
خزان رفت و بدینگونه همان فرصت پایانی بر زیستن برگ درختان جهان رفت
بوی عشق از بر آن سرخلبان رفت و چنین بود
که عشق از بر قلب همگان رفت...
سپندآسا در آتشخانه میرقص
به بال شعله، چون پروانه میرقص
بیفکن خرقه، هنگام سماع است
ز مستوری برآ، مستانه میرقص
سرودی نیست به از غلغل می
به پای شیشه چون پیمانه میرقص
اگر مست سماعی در ره شوق
به یاهوی دل دیوانه میرقص
نه ای کمتر حزین از ذره در عشق
مدام از جلوهٔ جانانه میرقص
خاطراتم مسیر هجرانند
مقصدم انتهای تنهایی
انعکاسم درون قهوهی خویش
در سلامی به وقت پایایی
در اتاقم همیشه ساکت بود
خاطرات عجیب چشمانت
چاه های سیاه سحر آمیز
حرف ها در نگاه پنهانت
قهوه را میخورم به این امید
که پس از آن به کار برگردم
تو ولی همچنان که بودی هم
ماندهای در خزان دل زردم
سر سجاده فکر میکردم
که خدایم کجاست احیانا
نکند وهم بوده تا الان
نکند فکر ماست احیانا
نور ماه انعکاس خورشید است
گرچه شب آفتاب پنهان است
انعکاسم درون آینه نیز
وجههای از خیال بیجان است
سجده کردن خیال خامی بود
اهرمن جان نثار حوا بود
از غروری که داشت اذییت کرد
هرکسی که ز نسل آنها بود