و چنین رفت زمان و همه در ماتم این زندگی پوچ نشستیم
زمان رفت
سخن رفت
و امید لبالب به سراینده آیندهی ما رفت
خزان رفت و بدینگونه همان فرصت پایانی بر زیستن برگ درختان جهان رفت
بوی عشق از بر آن سرخلبان رفت و چنین بود
که عشق از بر قلب همگان رفت...
سپندآسا در آتشخانه میرقص
به بال شعله، چون پروانه میرقص
بیفکن خرقه، هنگام سماع است
ز مستوری برآ، مستانه میرقص
سرودی نیست به از غلغل می
به پای شیشه چون پیمانه میرقص
اگر مست سماعی در ره شوق
به یاهوی دل دیوانه میرقص
نه ای کمتر حزین از ذره در عشق
مدام از جلوهٔ جانانه میرقص
خاطراتم مسیر هجرانند
مقصدم انتهای تنهایی
انعکاسم درون قهوهی خویش
در سلامی به وقت پایایی
در اتاقم همیشه ساکت بود
خاطرات عجیب چشمانت
چاه های سیاه سحر آمیز
حرف ها در نگاه پنهانت
قهوه را میخورم به این امید
که پس از آن به کار برگردم
تو ولی همچنان که بودی هم
ماندهای در خزان دل زردم
سر سجاده فکر میکردم
که خدایم کجاست احیانا
نکند وهم بوده تا الان
نکند فکر ماست احیانا
نور ماه انعکاس خورشید است
گرچه شب آفتاب پنهان است
انعکاسم درون آینه نیز
وجههای از خیال بیجان است
سجده کردن خیال خامی بود
اهرمن جان نثار حوا بود
از غروری که داشت اذییت کرد
هرکسی که ز نسل آنها بود