خیلی دلم میخواد حرف بزنم
تا خود صبح
ولی انقدر جای شنونده خالیست که فقط خودم صدای خودمو میشنوم
یادمه اوایل که شروع کردم به خوندن خیام خیلی ازش خوشم اومد، تا حدی که یه همچین شعری ازش گفتم:
الحق که مرا طاقت دنیا کافیست
تجدید تماشای تو من را کافیست
از چرخ فلک، چرخ و فلک ها دیدم
این چرخش بیهوده فلکها کافیست
از یک جایی به بعد تصمیم گرفتم که توی اتفاقات زندگیم عمیق نشم
چرا که عمق منو به کنه میبرد و کنه ممکن بود مرا بشکند
ذهنم در آن زمان بیش از حد قدرتمند بود و اِشغالم میکرد.
اما چند وقتیست که نمیتوانم عمیق نشوم
فلسفیدن مرا قلابوار به دنبال خود میکشاند و اگر تقلا کنم قلاب را جدا کنم تا آخر روز رهایم نمیکند.
کنار آمدن با خودم از همهچیز و همهکس سختتر است
خیلی وقت است که میخواهم بنویسم اما نشدهست.
نمیدانم
شاید قرار است همچنان خواستهام بماند
قهوه قجری
ماشینهای اسنپ از پراید و تیبا حالا به لیفان و دنا رسیدن...
این جمله کلا ۱۲ کلمهست ولی یه دنیا حرف پشتشه