چشمان تو برهم زده بازار جنان را
پیغمبری آموخته موسای شبان را
آشوب به پا کن همهی شهر به گوشند
یا شور بزن یا بدران جامه دران را
بازار قم از نقل لبت رو به کسادی است
بیچاره نکن حاج حسین و پسران را
این عکس رخ توست که بر ماه نشسته
نشنیده ولی بچه پلنگ این جریان را
برعهد تو دلبسته و دل خوش به تو کرده
حافظ که رها کرده همه مغبچگان را
کافر شده هرکس که تورا دیده به محراب
با یاد تو غلوش غلیان کرده اذان را
آن را که عیان است چه حاجت به بیانش
بوی خوشت اینبار عیان کرده بیان را
مهدی نوروزی بهار
باران مرا به یادِ تو آیا میآوَرَد؟
باران تو را به یادِ من اما میآورد
باران چه میهمان عزیزیست، با خودش
انبوه خاطرات به دنیا میآورد
هر روز پشت پنجره، لطفِ خیال تو
دستی به مهربانی بالا میآورد
باران؛ سکوتِ منجمدِ سالهای سال
خود را به پیشِ چشمِ تماشا میآورد
عشق است، عشق، عشق که هر موجِ رفته را
با پای خود دوباره به دریا میآورد
تا دل بَرَد دوبارهتر و عاشقانهتر
امروز میبَرَد دل و فردا میآورد
پژمردهام که بوسه بباری بر این کویر
باران چقدر حال مرا جا میآورد!
مبین اردستانی
باز دریای دلـــــــم طوفانی است
آسمان کسلـــم بارانـــــی است
باغــــم ار زیر و زبر شد نـه عجب
تحفه ی باد خزان، ویرانــی است
شـــرح تنهایی مــــن می پرسی
شـــرح تنهایی من طولانی است
دور بـــاطل زده ام قصــــه ی مــن
همه سرگشتگی و حیرانی است
بعد ســــرگشتگی و حیــــرانـــی
باز هم حــیرت و سرگردانی است
بوی پیـــراهن یوســــف نرســــید
می وزد باد، ولــی هجرانی است
دار و تیشـــه همـــه آسودگی اند
عشقبازی، نه بدان آسانی است
معنــــــی عشق، بپرس از مجــــنون
که همه بی سر و بی سامانی است
نسخ و تعلیق من از سرمشقی است
که مرا حک شده بر پیشانی اســت
گردبـــــادم، نــــه نســــیم ســــحری
کار من، گل، نه! غبار افشانی است
نــــای بی همـــدمم و تا به ابــــد
نـــاله در حنــجره ام زندانی است
شــــب قطـــب و فلـــک بـی فلقم
من، همیشه افقم، ظلمانی است
تو اگر باشی و من باشم و باران باشد
به بغل می کشمت گر چه خیابان باشد
هوس بوسه به لبهای تو وقتی آید
مشکلی نیست در آن کوچه نگهبان باشد
لب تو باشد و من باشم و ای وای خدا
گنه بوسه زدن گردن شیطان باشد
گونه ات معدن و من در پی استخراجش
نمکش حیف که در حصر نمکدان باشد
باز باران به دلم شور جوانی بخشید
"نم باران و تو" ایکاش،فراوان باشد
راستی هرچه که شد بین من و تو رازست
راز داری صفت فرد مسلمان باشد
من فقط عاشقم و هیچ ندارم ایمان
از خدا نیست نهان از تو چه پنهان باشد
رضا گلستانی
«خدای تعالی مرا بر زنان پیش از خود، برتری بخشید، زیرا آسیه دختر مزاحم، خدا را در مکانی پرستش کرد که جز به صورت اضطرار و ناچاری نمیبایستی پرستش مینمود، و مریم دختر عمران، نخله خشکی را حرکت داد، تا از آن رطب تازه خورد؛ و من داخل خانه خدا شدم و از میوه بهشتی خوردم؛ و چون خواستم از خانه بیرون آیم هاتفی ندا کرد: فاطمه نام این مولود را علی بگذار که خدای علی اعلی فرماید: من نام او را از نام خود جدا کردم و به ادب خود ادب آموختم و من بر مشکلات علم خویش او را واقف ساختم و اوست کسی که بتها را در خانه من میشکند و او است کسی که بر پشت بام خانه ام اذان بگوید و مرا تقدیس کند. وای به حال کسی که او را دشمن داشته و نافرمانیش کند،»
مردهام؛ این نفس تازهی من فلسفه دارد
روی پا بودن این برج کهن فلسفه دارد
سنگ این است که من فکر کنم «قسمتم این بود»
تیشه بر سر زدن «سنگشکن» فلسفه دارد
دوستی با تو میسّر که نشد نقشه کشیدم
با رفیقان شما دوست شدن فلسفه دارد
گفته بودند که در شهر شبی دیده شدی، حیف...
و همین «حیف» خودش مطمئناً فلسفه دارد
آمدی بر سر قبرم، نشد از قبر در آیم
تازه فهمیدهام این بند ِکفن فلسفه دارد
-کاظم بهمنی