«خدای تعالی مرا بر زنان پیش از خود، برتری بخشید، زیرا آسیه دختر مزاحم، خدا را در مکانی پرستش کرد که جز به صورت اضطرار و ناچاری نمیبایستی پرستش مینمود، و مریم دختر عمران، نخله خشکی را حرکت داد، تا از آن رطب تازه خورد؛ و من داخل خانه خدا شدم و از میوه بهشتی خوردم؛ و چون خواستم از خانه بیرون آیم هاتفی ندا کرد: فاطمه نام این مولود را علی بگذار که خدای علی اعلی فرماید: من نام او را از نام خود جدا کردم و به ادب خود ادب آموختم و من بر مشکلات علم خویش او را واقف ساختم و اوست کسی که بتها را در خانه من میشکند و او است کسی که بر پشت بام خانه ام اذان بگوید و مرا تقدیس کند. وای به حال کسی که او را دشمن داشته و نافرمانیش کند،»
مردهام؛ این نفس تازهی من فلسفه دارد
روی پا بودن این برج کهن فلسفه دارد
سنگ این است که من فکر کنم «قسمتم این بود»
تیشه بر سر زدن «سنگشکن» فلسفه دارد
دوستی با تو میسّر که نشد نقشه کشیدم
با رفیقان شما دوست شدن فلسفه دارد
گفته بودند که در شهر شبی دیده شدی، حیف...
و همین «حیف» خودش مطمئناً فلسفه دارد
آمدی بر سر قبرم، نشد از قبر در آیم
تازه فهمیدهام این بند ِکفن فلسفه دارد
-کاظم بهمنی