«خدای تعالی مرا بر زنان پیش از خود، برتری بخشید، زیرا آسیه دختر مزاحم، خدا را در مکانی پرستش کرد که جز به صورت اضطرار و ناچاری نمیبایستی پرستش مینمود، و مریم دختر عمران، نخله خشکی را حرکت داد، تا از آن رطب تازه خورد؛ و من داخل خانه خدا شدم و از میوه بهشتی خوردم؛ و چون خواستم از خانه بیرون آیم هاتفی ندا کرد: فاطمه نام این مولود را علی بگذار که خدای علی اعلی فرماید: من نام او را از نام خود جدا کردم و به ادب خود ادب آموختم و من بر مشکلات علم خویش او را واقف ساختم و اوست کسی که بتها را در خانه من میشکند و او است کسی که بر پشت بام خانه ام اذان بگوید و مرا تقدیس کند. وای به حال کسی که او را دشمن داشته و نافرمانیش کند،»
مردهام؛ این نفس تازهی من فلسفه دارد
روی پا بودن این برج کهن فلسفه دارد
سنگ این است که من فکر کنم «قسمتم این بود»
تیشه بر سر زدن «سنگشکن» فلسفه دارد
دوستی با تو میسّر که نشد نقشه کشیدم
با رفیقان شما دوست شدن فلسفه دارد
گفته بودند که در شهر شبی دیده شدی، حیف...
و همین «حیف» خودش مطمئناً فلسفه دارد
آمدی بر سر قبرم، نشد از قبر در آیم
تازه فهمیدهام این بند ِکفن فلسفه دارد
-کاظم بهمنی
بگذریم
حال و حوصلهام ندارم که بیام از این جملات قصار که آدما سعی میکنن مثل کنفسیوس و علیابن ابی طالب و داستایوفسکی میگن بگم
نه من آنقدر فهم عمیق از خودم و اطرافم دارم که بخوام تعمیم کلی بدم؛ نه از حکمت چیزی سر در میارم که صحت آزمایی کنم
یه چیزی اتفاق میوفته افتاده دیگه
والسلام
فلسفه چینی نداره!
با پدرم یک بار توی ماشین بودیم
ازشون پرسیدم بابا اگر همهی مردم فیلسوف بودن چی میشد؟
ایشون هم کمی فکر کردن گفتن نمیدونم، چی میشد؟
منم گفتم هیچی نسل بشر منقرض میشد
اول خندیدن ولی بعد آروم آروم خندهشون محو شد و به فکر فرو رفتن