eitaa logo
قهوه قجری
62 دنبال‌کننده
271 عکس
23 ویدیو
1 فایل
یک فنجان قهوه تلخ نمیدونم، صرفا احیانا اگر کاری باهام داشتید: @MNimaM86
مشاهده در ایتا
دانلود
خیلی عمیقه بنظرم حرف های زیادی داره
اینم همینطور
دلتنگی چیست؟ دلتنگی؟ مادربزرگ من است. وقتی برادرش را که از مادرمم سنش کم تر بود و بچه‌اش به حساب می‌آمد از دست داد، بر سر کمدش می‌رفت و لباس‌هایش را بو می‌کرد و زیر لب می‌گفت: محمدم... محمدم... و همینطور قطره قطره گریه می‌کرد تا مبادا کسی گریه‌هایش را ببیند و فکری کند. دلتنگی مادرم بود با شب گریه‌های مرگ پدربزرگ و مادربزرگش دلتنگی پدرم بود با غروری که پس از مرگ پدرش شکست و هربار که حرف از او می‌شود بغض می‌کند گلویش می‌گیرد دلتنگی سنگ سفید غسالخانه‌ی واقعیت بود که رویش داشتند جسد خوشحالی را که حالا تبدیل به خیال شده بود می‌شستند. دلتنگی غربت است غربت لحظات خوش‌آیند در ذهن انسان دوری ممتد و برگشت ناپذیر یک حس خوب و خدا میداند چقدر از ما انسان ها در همین لحظه در حالی که خیلی‌هایمان در ساعت ۳ صبح روز پنجشنبه ۷ اسفند ماه که این پیام نوشته می‌شود و خوابیم؛ دلتنگیم.
چیه این زندگی بابا من توی این کالبد حس محدودیت میکنم شمارو نمیدونم یا درگیر احساساتم یا درگیر زندگی
این چرخش بیهوده فلک‌ها کافیست!
.
تلفن و مخابرات هم با مشکل مواجه شدن اونوقت ایتا همچنان فعاله😂
اَللَّهُمَّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ مِنْ نَفْسٍ لاَ تَشْبَعُ وَ مِنْ قَلْبٍ لاَ يَخْشَعُ‌ خدايا پناه به تو مى ‌برم از نفسى كه از دنيا سيرى ندارد و از قلبى كه خاشع نباشد وَ مِنْ عِلْمٍ لاَ يَنْفَعُ وَ مِنْ صَلاَةٍ لاَ تُرْفَعُ وَ مِنْ دُعَاءٍ لاَ يُسْمَعُ‌ و از علمى كه نفع نبخشد و از نمازى كه بالا نرود و از دعايى كه به اجابت نرسد اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ الْيُسْرَ بَعْدَ الْعُسْرِ وَ الْفَرَجَ بَعْدَ الْكَرْبِ وَ الرَّخَاءَ بَعْدَ الشِّدَّةِ خدايا از تو مى ‌طلبم آسانى حال را بعد از عسرت و گشايش پس از رنج و مشقت و فراوانى نعمت پس از سختى و شدت اللَّهُمَّ مَا بِنَا مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنْكَ لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنْتَ أَسْتَغْفِرُكَ وَ أَتُوبُ إِلَيْكَ‌ اى خدا هر نعمتى كه ما بندگان راست هم از جانب توست خدايى غير تو نيست از تو آمرزش مى ‌طلبم و بسوى تو از گناه باز مى ‌گردم.
.
-ببین نمیدونم حالم چرا اینطوریه ولی دلم بدجوری گرفته پیرمرد نگاهش را هم بالا نیاورد و همانطور که به آنس خیره شده بود و دستانش را به هم می‌مالید گفت: عیب نداره پسر، زندگیه دیگه. یه موقع خوشحالی، به موقع هم مثل همین الآن -نه آخه من همیشه سعی میکنم از غم دوری کنم چون غم آدمو غرق میکنه. خیلی تا الان مقاومت کردم ولی احساس میکنم دارم توی این بحران احساسی یا شایدم هویتی غرق میشم پیرمرد لبخندی زد و بالاخره سرش را بالا آورد: چیزیککه در وجودت هست را پس نزن، بپذیر. بگذار تمام وجودت را بگیرد. آنوقت میفهمی که در عمق تاریکی چیزی وجود دارد که تا به حال به آن دقت نکرده بودی -آنوقا اگر آنطور که میگویی نشد چه...؟ پیرمرد سرش را پایین انداخت: آنوقت در جایی طوری بروز می‌کند که هیچ گاری از دستت بر نمی‌آید. اگر از احساست خودت فرار کنی در موقعیت نامناسبی در نهایت در تله‌ی احساساتت گیر می‌افتی.
-یچیزی میخوام بگم لطفا گوش کن پیرمرد خندید: من همیشه به حرفات گوش میدم. حالا بگو ببینم چی تو ذهنت می‌چرخه؟ -در نگاه من انسان خیلی ناچیزه پیرمرد اخمانش در هم رفت: ناچیز؟ -آره! ناچیز. بی‌اهمیت پیرمرد سکوتی کرد و سرش را پایین انداخت. در تردید بین سکوت یا بیان، آهی از سر ناچاری کشید و گفت: دیدگاه انساس نسبت به محیط پیرامونش الزاما به معنای درک و دریافت شخصی او نسبت به محل زندگی او نیست بلکه می‌تواند نتیجه‌ای نشات گرفته از دل جامعه و رفتلرهای مردمان اطراف او باشد. مطمئنا هیتلر و امثال هیتلر با این مشخصه متولد نشدند و بعدها به این نتایج رادیکال رسیدند