-ببین نمیدونم حالم چرا اینطوریه ولی دلم بدجوری گرفته
پیرمرد نگاهش را هم بالا نیاورد و همانطور که به آنس خیره شده بود و دستانش را به هم میمالید گفت: عیب نداره پسر، زندگیه دیگه. یه موقع خوشحالی، به موقع هم مثل همین الآن
-نه آخه من همیشه سعی میکنم از غم دوری کنم چون غم آدمو غرق میکنه. خیلی تا الان مقاومت کردم ولی احساس میکنم دارم توی این بحران احساسی یا شایدم هویتی غرق میشم
پیرمرد لبخندی زد و بالاخره سرش را بالا آورد: چیزیککه در وجودت هست را پس نزن، بپذیر. بگذار تمام وجودت را بگیرد. آنوقت میفهمی که در عمق تاریکی چیزی وجود دارد که تا به حال به آن دقت نکرده بودی
-آنوقا اگر آنطور که میگویی نشد چه...؟
پیرمرد سرش را پایین انداخت: آنوقت در جایی طوری بروز میکند که هیچ گاری از دستت بر نمیآید. اگر از احساست خودت فرار کنی در موقعیت نامناسبی در نهایت در تلهی احساساتت گیر میافتی.
-یچیزی میخوام بگم لطفا گوش کن
پیرمرد خندید: من همیشه به حرفات گوش میدم. حالا بگو ببینم چی تو ذهنت میچرخه؟
-در نگاه من انسان خیلی ناچیزه
پیرمرد اخمانش در هم رفت: ناچیز؟
-آره! ناچیز. بیاهمیت
پیرمرد سکوتی کرد و سرش را پایین انداخت. در تردید بین سکوت یا بیان، آهی از سر ناچاری کشید و گفت: دیدگاه انساس نسبت به محیط پیرامونش الزاما به معنای درک و دریافت شخصی او نسبت به محل زندگی او نیست بلکه میتواند نتیجهای نشات گرفته از دل جامعه و رفتلرهای مردمان اطراف او باشد. مطمئنا هیتلر و امثال هیتلر با این مشخصه متولد نشدند و بعدها به این نتایج رادیکال رسیدند
-اما من نظرم رادیکال نیست
پیرمرد زیر لب زمزمه کرد: پس چرا جان انسان در نگاهت کم ارزش و بیاهمیته؟ اگر واقعا اینجوری باشع پس یعنی به راحتی هم جانش را میتوان از او گرفت.
-آری میتوان
پیرمرد خندید
-عه! نخند! دارم جدی میگم
پیرمرد خندهاش را آرام آرام میخورد: ببخشید ولی تو مشخصا هیچ دریافتی نسبت به زندگی نداری.
-اتفاقا چون دارم اینطور میگم
پیر مرد دستی به ريشش کشید: حاضری از جان خودت چشم پوشی کنی؟
-بشریتو حقوق بشر در ذهن مردم جهانی به فراموشی سپرده شده. برای چنین پروژهی عظیم شکست خورده...
انسانیت مرد! شرف لغزیده. پس چه واقعا برایمان مانده که جامعهی جهانی انسانی را برایش مقدس بشماریم و تائیدش کنیم؟
وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ
و کسانی که ستم کرده اند، به زودی خواهند دانست که به چه بازگشتگاهی باز خواهند گشت
و #صرفا_میتونم_بگم در جامعهای که من زیستهام، مردم فارق از هر طیف و قشری، بدون در نظر گرفتن جایگاه علمی، اجتماعی و سطح دانش و آگاهی خودشون؛ نظرات و دیدگاه های خودشونو رک و بیپرده بیان میکنن و حتی حاضر به راستی آزمایی و فکر کردن درباره حرفهای خودشون هم نیستن.
در چنین جامعهای من حاضر به بیان اندیشهها و تعمقهای خویشتن نخواهم بود.
نه برای فرار از اندیشیدن
نه برای تواضع
که برای پیشگیری از نشنیدن سخنی که برای بیانش ساعتها فکر میکنم چرا که در دیدگان من کسی خریدار سخن از پیش فکر شده نیست و نخواهد بود.
پس
بیخیال
سر راه ظلمت
لبه صحبت آب
برق خواهد زد
باطن آینه خواهد فهمید
"سهراب سپهری"