و #صرفا_میتونم_بگم در جامعهای که من زیستهام، مردم فارق از هر طیف و قشری، بدون در نظر گرفتن جایگاه علمی، اجتماعی و سطح دانش و آگاهی خودشون؛ نظرات و دیدگاه های خودشونو رک و بیپرده بیان میکنن و حتی حاضر به راستی آزمایی و فکر کردن درباره حرفهای خودشون هم نیستن.
در چنین جامعهای من حاضر به بیان اندیشهها و تعمقهای خویشتن نخواهم بود.
نه برای فرار از اندیشیدن
نه برای تواضع
که برای پیشگیری از نشنیدن سخنی که برای بیانش ساعتها فکر میکنم چرا که در دیدگان من کسی خریدار سخن از پیش فکر شده نیست و نخواهد بود.
پس
بیخیال
سر راه ظلمت
لبه صحبت آب
برق خواهد زد
باطن آینه خواهد فهمید
"سهراب سپهری"
خبری آمد و یکباره جهان در شعف افتاد. خبر بود. خبر بود و مدینه به چنان ولوله افتاد که گویی چه خبر بود!؟
خبر آمد که نخستین گل بیت علوی بین دو صف قدسی پرشور، به پا خاست و از عالم ذر رفت و گذر کرد.
آسمان ناگه از آفاق فلک باز شد و روی فروزندهاش از دور عیان گشت.
همه شهر به یمن قدمش آمده در بیت که تبریک بگویند
شده شهر چراغانی و مردم همه در رقص و غزلخوانی و شادی که ببینند در این بیت نخستین نوه و یار علی را.
چه خوش آمد که جهان را ز رخش خنده بیافتاد.
چه خوش بود، حسن خفته در آغوش و بر فاطمه زهرای زکیه.
چه شد آن لحظه که در طوق جنون سلسه شد
در دو جهان ولوله شد
عرش خدا هلهله شد
زیر و زبر زلزله شد
تا که حسن رو به جهان چشم گشودست؟
و شاید که جهان بود که بر روی حسن چشم گشودهست.
و امید است خدا توبهی من را به دلیل سخن بعدیم اینبار پذیرد که گمانم در همان لحظه خدا نیز سماء آمده بود از خبر آمدنش...
-از خودم
#شعر