پس
بیخیال
سر راه ظلمت
لبه صحبت آب
برق خواهد زد
باطن آینه خواهد فهمید
"سهراب سپهری"
خبری آمد و یکباره جهان در شعف افتاد. خبر بود. خبر بود و مدینه به چنان ولوله افتاد که گویی چه خبر بود!؟
خبر آمد که نخستین گل بیت علوی بین دو صف قدسی پرشور، به پا خاست و از عالم ذر رفت و گذر کرد.
آسمان ناگه از آفاق فلک باز شد و روی فروزندهاش از دور عیان گشت.
همه شهر به یمن قدمش آمده در بیت که تبریک بگویند
شده شهر چراغانی و مردم همه در رقص و غزلخوانی و شادی که ببینند در این بیت نخستین نوه و یار علی را.
چه خوش آمد که جهان را ز رخش خنده بیافتاد.
چه خوش بود، حسن خفته در آغوش و بر فاطمه زهرای زکیه.
چه شد آن لحظه که در طوق جنون سلسه شد
در دو جهان ولوله شد
عرش خدا هلهله شد
زیر و زبر زلزله شد
تا که حسن رو به جهان چشم گشودست؟
و شاید که جهان بود که بر روی حسن چشم گشودهست.
و امید است خدا توبهی من را به دلیل سخن بعدیم اینبار پذیرد که گمانم در همان لحظه خدا نیز سماء آمده بود از خبر آمدنش...
-از خودم
#شعر