خبری آمد و یکباره جهان در شعف افتاد. خبر بود. خبر بود و مدینه به چنان ولوله افتاد که گویی چه خبر بود!؟
خبر آمد که نخستین گل بیت علوی بین دو صف قدسی پرشور، به پا خاست و از عالم ذر رفت و گذر کرد.
آسمان ناگه از آفاق فلک باز شد و روی فروزندهاش از دور عیان گشت.
همه شهر به یمن قدمش آمده در بیت که تبریک بگویند
شده شهر چراغانی و مردم همه در رقص و غزلخوانی و شادی که ببینند در این بیت نخستین نوه و یار علی را.
چه خوش آمد که جهان را ز رخش خنده بیافتاد.
چه خوش بود، حسن خفته در آغوش و بر فاطمه زهرای زکیه.
چه شد آن لحظه که در طوق جنون سلسه شد
در دو جهان ولوله شد
عرش خدا هلهله شد
زیر و زبر زلزله شد
تا که حسن رو به جهان چشم گشودست؟
و شاید که جهان بود که بر روی حسن چشم گشودهست.
و امید است خدا توبهی من را به دلیل سخن بعدیم اینبار پذیرد که گمانم در همان لحظه خدا نیز سماء آمده بود از خبر آمدنش...
-از خودم
#شعر
با زبان گریه از دنیا حکایت میکنم
از لب خندان مردم نیز حیرت میکنم
از گلی دیگر مرا شاید پدید آوردهاند
در کنار دیگران احساس غربت میکنم
جان شیرین را فدای عشق کردم، خوب شد
من به هرکس دشمنم باشد محبت میکنم
سرگذشتم بس که غمگین است حتی سنگها
اشک میریزند تا از خویش صحبت میکنم
بهترین نعمت سکوت است و منِ بیهمربان
با زبان واکردنم کفران نعمت میکنم
-سجاد سامانی
#شعر