به دامان تو ای پایان و ای آغاز برگشتم
پر و بالی تکاندم، خسته از پرواز برگشتم
به سویت آمدم تا خود بگویم راز عشقم را
دل از شرمندگی پر بود و بی ابراز برگشتم
مرا چون موج، دوری از تو ممکن نیست ای ساحل
هزاران بار ترکت کردن اما باز برگشتم
نهدمثل ساحران پستم نه چون پیغمبران والا
عصا انداختم بیسحر و بیاعجاز برگشتم
دل از بیهوده گردی های سابق کندم و چون گرد
به دامان تو ای پایان و ای آغاز برگشتم
-سجاد سامانی
#شعر
نسبت شاعری به من دادی
کاش دشنام میفرستادی
عاشقم، عاشقی که در غم عشق
لذتی یافت بهتر از شادی
من تنها اسیر تنگم و تو
ماهی آبهای آزادی
از پریزادگان و سنگدلان
دل ربودی و آدمیزادی
گرچه یادی نمینی از من
رفتی و تا همیشه در یادی
سایهات را خدا نگه دارد
ای غم ای نعمت خدادادی
-سجاد سامانی
#شعر
این چند روز کلا از زندگی افتادم
من باید الان خواب میبودم تا فردا بعد از اذان صبح بشینم به درس خوندن ولی خب...
جنگ عجیبه
جنگ خیلی رویداد عجیبیه
ما توی ریاضی در بخش حد، پیوستگی و مجانب یه چیزی داریم به نام ابهام. ابهام انواع داره و بعضیاش قابل برطرف کردنه. اما ریاضی بهم یاد داد بعضی از ابهام ها هیچوقت برطرف نمیشن.
و الان من در یکی از ابهامات زندگیم قرار دارم
ابهام آینده
آیندهای که نمیدونم حتی به کجا میل میکنه...
-میدونی درد واقعی چیه؟
پسرک پوزخندی زد: باز جملات اینستاگرامی؟
-خب بابا من چجوری بگم حالم خیلی خوب نیست؟
پسرک خمیازهای کشید: مثل آدمیزاد. یا میتونی از طریق شعر بروز بدی
-خب حوصله گفتن شعر ندارم
پسرک دوباره خمیازهای کشید و دیگر واقعا معلوم بود که این موضوع برایش کسل کننده است: خب پس ناله هم نکن. اگر حالت واقعا خوب نیست یا مثل آدمیزاد بگو یا پاشو برو یه اثر ادبی خلق کن. این مسخره بازیا چیه؟ پس فرق تو با این همه نالهگر آدمنما چیه؟ جمع کن خودتو بابا