ای کاش هرگز کتاب یوزپلنگانی که با من دویدهاند بیژن نجدی به دستم نمیرسید
خیلی فضاشو دوست دارم ولی احساس میکنم داره بیش از حد روم تاثیر میگذاره
از برخی عزیزان واقعا بعید است
چرا باید از طیف شعرا و ادبیان دشنامی داده شود؟ مگر شما از فرهیختگان این کشور نیستید؟
از خودتان شرم نمیکنید؟
از نزدیکانتان که انتظار فرهیختگی از شما دارند شرم نمیکنید؟
اینها به کنار
از قشر مذهبی و دشنامهای آنان بیشتر خجالت میکشم که در قرآن به طور صریح اشاره شده است که [وَٱلرُّجْزَ فَٱهْجُرْ]؛ حال آنکه آشکارا چنین رذیلت اخلاقی را مرتکب میشوند
قهوه قجری
تشبیه مضمر در ادبیات فارسی تقریبا چنین شکلی داره یعنی پیداست اما در عین حال پنهان هم هست مثلا: عاشق
نمیاد بگه من چون غنچه دریده پیرهنم. میاد و اینجوری از صنایع ادبی استفاده میکنه
البته این نمونهای که مثال زدم خیلی به تشبیه تفضیلی هم شباهت داره اما تفضیلی نیست
برف میبارد؛
برف میبارد به روی خار و خاراسنگ.
کوهها خاموش،
درهها دلتنگ؛
راهها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ...
بر نمیشد گر ز بام کلبهها دودی،
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمیآورد،
ردپاها گر نمیافتاد روی جادهها لغزان،
ما چه میکردیم در کولاکِ دلآشفتهٔ دمسرد؟
آنک آنک کلبهای روشن،
روی تپّه روبهروی من...
در گشودندم.
مهربانیها نمودندم.
زود دانستم، که دور از داستانِ خشمِ برف و سوز،
در کنار شعلهٔ آتش،
قصه میگوید برای بچههای خود عمو نوروز:
«گفته بودم زندگی زیباست.
گفته و ناگفته، ای بس نکتهها کاین جاست.
آسمانِ باز؛
آفتاب زر؛
باغهای گل؛
دشتهای بیدر و پیکر؛
سر برون آوردنِ گُل از درون برف؛
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛
بوی خاک عطر باران خورده در کُهْسار؛
خواب گندمزارها در چشمهٔ مهتاب؛
آمدن، رفتن، دویدن؛
عشق ورزیدن؛
غم انسان نشستن؛
پا به پای شادمانیهای مردم پای کوبیدن؛
کار کردن، کار کردن؛
آرمیدن؛
چشمانداز بیابانهای خشک و تشنه را دیدن؛
جرعههایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن؛
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن؛
همنفس با بلبلانِ کوهی آواره خواندن؛
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن؛
نیمروز خستگی را در پناه درّه ماندن؛
گاهگاهی،
زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته،
قصههای درهمِ غم را ز نمنمهای بارانها شنیدن؛
بیتکان گهوارهٔ رنگین کمان را
در کنار بام دیدن؛
یا شب برفی،
پیش آتشها نشستن،
دل به رؤیاهای دامنگیر و گرم شعله بستن...
آری، آری، زندگی زیباست.
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست.
گر بیفروزیش، رقص شعلهاش در هر کران پیداست.
ورنه، خاموش است و خاموشی گناهِ ماست».
پیر مرد آرام و با لبخند،
کُندهای در کورهٔ افسرده جان افکند.
چشمهایش در سیاهیهای کومه جستوجو میکرد؛
زیر لب آهسته با خود گفتوگو میکرد:
«زندگی را شعله باید برفروزنده؛
شعلهها را هیمه سوزنده.
جنگلی هستی تو، ای انسان!
جنگل، ای روییده آزاده،
بیدریغ افکنده روی کوهها دامان،
آشیانها بر سرانگشتان تو جاوید،
چشمها در سایبانهای تو جوشنده،
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،
جان تو خدمتگر آتش...
سر بلند و سبز باش، ای جنگلِ انسان!
«زندگانی شعله میخواهد»، صدا سر داد عمو نوروز،
شعلهها را هیمه باید روشنی افروز.»
کودکانم، داستان ما ز آرش بود.
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود.
روزگاری بود؛
روزگار تلخ و تاری بود.
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره.
دشمنان بر جان ما چیره.
شهرِ سیلیخورده هذیان داشت؛
بر زبان بس داستانهای پریشان داشت.
زندگی سرد و سیه چون سنگ؛
روز بدنامی،
روزگار ننگ.
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان؛
عشق در بیماری دلمردگی بیجان.
فصلها فصل زمستان شد،
صحنهٔ گلگشتها گم شد، نشستن در شبستان شد.
در شبستانهای خاموشی،
میتراوید از گل اندیشهها عطر فراموشی.
ترس بود و بالهای مرگ؛
کس نمیجنبید چون بر شاخه برگ از برگ.
سنگر آزادگان خاموش؛
خیمهگاه دشمنان پر جوش.
مرزهای مُلک،
همچو سَرحدّات دامنگستر اندیشه، بیسامان.
برجهای شهر،
همچو باروهای دل، بشکسته و ویران.
دشمنان بگذشته از سر حدّ و از بارو...
هیچ سینه کینهای در برنمیاندوخت.
هیچ دل مهری نمیورزید.
هیچ کس دستی به سوی کس نمیآورد.
هیچ کس در روی دیگر کس نمیخندید.
باغهای آرزو بیبرگ؛
آسمان اشکها پر بار.
گرمرو آزادگان دربند؛
روسپی نامردان در کار...
انجمنها کرد دشمن،
رایزنها گرد هم آورد دشمن؛
تا، به تدبیری که در ناپاک دل دارند،
هم به دست ما شکست ما بر اندیشند.
نازکاندیشانشان، بیشرم، -
که مباداشان دگر روز بهی در چشم، -
یافتند آخر فسونی را که میجستند...
چشمها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جستوجو میکرد؛
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو میکرد:
«آخرین فرمان،
آخرین تحقیر...
مرز را پرواز تیری میدهد سامان!
گر به نزدیکی فرود آید،
خانههامان تنگ،
آرزومان کور...
ور بپرّد دور،
تا کجا؟... تا چند؟...
آه!... کو بازوی پولادین و کو سرپنجهٔ ایمان؟»
هر دهانی این خبر را بازگو میکرد؛
چشمها بی گفت و گویی هر طرف را جستوجو میکرد.»