هدایت شده از یادداشت هایَم؛
بر خلاف صدای ناتوان و داغون من،آقا نیما خوب حس مخاطبو میکشونه به جایی که میخواد..
آقا موعود
برادر عزیزم
شما انقدر به من لطف دارید که بنده واقعا نمیدونم چطور خدمت حضرتعالی جبران کنم
ولی خب میدانم که قدرت قلم و تولید محتوای بنده هیچگاه به پای شما نمیرسه و باید بیاموزیم ازتون
-الو بابا؟ الو؟ صدات نمیاد بابا
-الو هادی؟ صدامو نداری؟
-سلام بابا. کجایی پس؟ گفتی سال تحویل میای
-میدونم بابا. ولی فعلا نمیتونم بیام
-چرا؟
-اینجا بهمون نیاز دارن. باید برم مراقب خودت باش. دعام کن..(صدا قطع شد)
-الو بابا؟ بابا؟
تو سرزمینی که کوه به کوه رسید آدم در آلونکش موند
(در نقد انزوای حاصل از فرهنگ مدرنیته)
من به چیزی در شیعه اعتقاد دارم که شاید در محضر برخی از دینداران سنتی درست نباشه یا چه بسا خروج از دین باشه.
اما من اعتقاد دارم که هرکدام از ائمهی معصوم شخصیت خاص خودشونو دارن. نشان به آن نشانی که عتاب حضرت امیر با خشم امام حسن مجتبی؛ و در سویی دیگر فضل امام جواد با بخشش امام حسین متفاوت است
و برای من (صرفا بخاطر حال خودم) فرمایشات امام العارفین، سید الساجدین چنان عجیب و عمیق است که انگار خود ایشان در لحظه و بداهه در حال مناجات هستند
دوست دارم تمام این نوشتههای عمومو جمع کنم اسمشو بگذارم (شبهای پایانی)
هربار که میخونمشون از دنیا و مردم و زندگی دل میکنم
با خودم میگم اون تونست با این همه وابستگی به این دنیا و علاقهای که به زندگی داشت، آخرش بره
من نتونم؟
با سرطان تنها شده بودم. نه اینکه آدمها به من سر نزنند. از آغاز فراوان آمده بودند و رفته بودند. باز هم میآمدند. همه اما برای عیادت. میآمدند. از حالم میپرسیدند. من قصهی سرطان را برایشان میگفتم. آنها میگفتند روحیه داشته باشم. توکلم به خدا باشد. دعا میکردند و میرفتند. رابطهی میان من و آدمها شده بود رابطهی مریض و سالمها. عیادت شونده و عیادت کننده. آدمها برایم دعا میکردند. گفتگو با من؟ نه. گفتگوها و پچپچها در غیاب من شکل میگرفت. حتی اگر چند دقیقهای مجلس را ترک میکردم.
شبی گوشیام را به فاطمه نشان دادم. که ببیند تنهاییام را. هشت ماه بود هیچکس با من حرف نمیزد. چت نمیکرد. گفتگو نمیکرد. توی گوشی انبوه پیام بود. همه اما با یک مضمون و یک جمله: «سلام. بهتری؟ دعاگویت هستیم». جواب سلام علیک بود. پاسخ بهتری؟ شکر. و پاسخ دعاگویت هستیم ممنون. و تمام. نشانش دادم که ببیند چگونه تلاشهای من برای ادامهی گفتگو با آدمها پوچ از آب درآمده بود. حتی جایی که خودم را، رنجهایم را، تجربههای سرطانیام و دغدغههای وجودیام را وسط گذاشته بودم. به این امید که شاید برای دوستان قدیمیام جذاب باشد. همه اما سریع حرف را درز میگرفتند. و خداحافظ. تفاوت اینها با بقیه این بود که از کتابهای اخلاق بیماری یادگرفته بودند بگویند واقعاً برائت متأسفیم که این همه رنج میکشی. و تمام. کتابهایی که من هم خوانده بودم.
تا قبل از سرطان ماجرا این نبود. آدمها دوست داشتند با من حرف بزنند. دربارهی خیلی چیزها. از جهان بیرون تا جهان درون. تا قبل از سرطان برای خیلیها من گوش خوبی بودم. عقل خوبی بودم. سنگ صبور خوبی بودم. حرف میزدیم. دربارهی دین، جامعه، انسان، دربارهی هنر، سیاست، رنج، عشق، امید، ناامیدی و خیلی چیزهای دیگرکه بوی انسان میدادند. دربارهی مرگ، دربارهی زندگی. حالا که من خودم اصل جنس شده بودم کسی پای این گفتگوها نبود. انگار سرطان واگیری داشت که با گفتگو منتقل میشد.
دیگر غم تنهایی برایم مهم نبود. تنهایی کار و فعالیت را برایم سخت کرده بود. مرگ نزدیک بود. و من دوست داشتم در این فاصله کار کنم. بیشتر از همیشه. مجبور بودم چند برابر آدمهای سالم به خودم فشار بیاورم تا درکی از جهان اطرافم داشته باشم. تا انرژی اطراف را بگیرم و به ایده و خلاقیت تبدیلش کنم. تا به تشخیص و تصمیم برسم. دستم از محیطهای کاری، جمعهای تخصصی و گپوگفتهای حرفهای کوتاه بود. گدایی دانستن و شنیدن و فهمیدن هم راه به جایی نمیبرد. گمانم این بود اینجا قتلگاه امید بیماران بسیاری میشد. همین.
مسعود دیانی
۱۹ آذر ۱۴۰۱