کنج آلونک خود
بین شبناکی و صبح
خواب مغروق تشهد ماندهست
قلم آغشته به کاغذ میشد
به صدای تنها
صفحاتی از عشق
دفتر قلب مرا داشت کمی پر میکرد.
صفحات آخر دفتر باقیست
دو شبه یک نفر میاد پشت در اتاقم در میزنه.
درو باز میکنم و کسی نیست
چندبار هم میزنه
نه اینکه مثلا یکبار بزنه بگم توهمه
قشنگ سه تا مشت سر هم میزنه
تقتقتق.
امشب در اتاقو باز گذاشتم و صدای در زدن از یه در دیگه توی خونه اومد که بسته بود
حتی همین الان هم داره در میزنه
این درحالیه که تمام اعضای خانواده خوابن و فقط من بیدارم.
آذرخش که میزنه احساس قدرت میکنم. خیلی وقتها دوست دارم برم بالای پشت و بوم و از نزدیک ببینم.
صداش خیلی قشنگه