eitaa logo
dark forest
76 دنبال‌کننده
89 عکس
43 ویدیو
0 فایل
بعضی از زخم ها هرگز خوب نمی شوند؛ فقط کهنه می شوند. احمد شاملو
مشاهده در ایتا
دانلود
خاطره‌ای در درونم است چون سنگی سپید درون چاهی سر ستیز با آن ندارم، توانش را نیز برایم شادی است و اندوه. در چشمانم خیره شود اگر کسی آن را خواهد دید. غمگین‌تر از آنی خواهد شد که داستانی اندوه‌زا شنیده است. می‌دانم خدایان انسان را بدل به شیء می‌کنند، بی‌آنکه روح را از او بگیرند. تو نیز بدل به سنگی شده‌ای در درون من تا اندوه را جاودانه سازی! آنا آخماتووا
سلامی به خوش رنگی غروب سه شنبه🌅 این پیام رو فوروارد کنید چنلتون و شور زندگي بر باد رفته جوین باشید تا من برای هرکدومتون تصور کنم که اگه قرار بود یه عکس قدیمی باشید چه داستان و قصه ای پشتش بود و اگه یه رنگ قدیمی باشید چی بودید و چه حسی داشتید. حالا اگه دوست دارید این تقدیمی بهتون تعلق بگیره لینکتون رو بفرستید نکته🧨
هدایت شده از اِران
دینگ دینگ اِران اومده با یه تقدیمی دیگهههه حالا به چه صورته؟ شما این پیامو پرت میکنی تو چنل/دلیلی اکلیلیتون+اینا رو جواب میدی و لینک چنلتون رو برام شوپت میکنید اینجا من چیکار میکنم؟ یه کارت شناسایی میدم که توش اینا هستن ظرفیت؟۱۰ تا چنل/آیدی اینگ نکنید که کار خیلی زشتیه
هدایت شده از _شبحِ عزیز
برای dark forest چنلتون وایب فئودور داستایفسکی رو میده >
https://eitaa.com/MidnightLilium یک کایی مبارک رها خانوم✨
هدایت شده از HOME
این پیام رو توی چنلتون فوروارد کنید و اینجا جوین باشید، تا من بر اساس وایب چنلتون یه استایل مشابه عکس بالا بهتون تقدیم کنم و بهتون بگم " اگه یه تایمی از شبانه روز بودین " چه تایمی میشدین ⭐️ Limit: 373 | Link✨‍
For you اگر یک عکس قدیمی بودی، تصویری از زنی سفیدپوش بودی؛ چروک‌های صورتش سال‌های زیادی را پشت سر گذاشته بودند و روبه‌روی دریا نشسته بود و خانه‌ای را می‌کشید که آن‌سوی آب، میان مه پیدا بود. هر روز همان‌جا می‌آمد و همان خانه را می‌کشید. مردم محله می‌گفتند سال‌ها پیش، وقتی جوان بوده، همراه همسرش در آن خانه زندگی می‌کرده. یک صبح، مرد برای کار از خانه بیرون رفته و دیگر برنگشته. زن سال‌ها منتظر مانده بود، اما هیچ خبری از او نرسیده بود. بعد از آن، زن به این طرف دریا آمده بود؛ اما هیچ‌وقت نتوانسته بود خانه را فراموش کند. سال‌ها گذشت. یک روز دختر جوانی که هر روز نقاشی‌هایش را می‌دید، پرسید: هنوز منتظرش هستید؟ زن قلم‌مو را کنار گذاشت و گفت: نه. دختر با تعجب پرسید: پس چرا هنوز این خونه رو می‌کشید؟ زن به بوم نگاه کرد و آرام گفت: چون اون آخرین جاییه که هردومون توش جوان بودیم.
📦 اگر یک رنگ قدیمی بودی، زیتونی بودی؛ رنگ چمدان‌های قدیمی، صندلی‌های چوبی باغ و پرده‌هایی که سال‌ها نور خورشید از میانشان گذشته بود. رنگی آرام و کمی خاک‌گرفته، اما نه بی‌روح؛ انگار زمان روی آن نشسته، بی‌آنکه توانسته باشد زیبایی‌اش را از بین ببرد. زیتونی، رنگ چیزهایی بود که قرار نبود چشمگیر باشند؛ اما هرچه بیشتر نگاهشان می‌کردی، بیشتر به دلت می‌نشستند.