هدایت شده از شور زندگے بر باد رفته
For you
اگر یک عکس قدیمی بودی، تصویری از زنی سفیدپوش بودی؛ چروکهای صورتش سالهای زیادی را پشت سر گذاشته بودند و روبهروی دریا نشسته بود و خانهای را میکشید که آنسوی آب، میان مه پیدا بود.
هر روز همانجا میآمد و همان خانه را میکشید.
مردم محله میگفتند سالها پیش، وقتی جوان بوده، همراه همسرش در آن خانه زندگی میکرده. یک صبح، مرد برای کار از خانه بیرون رفته و دیگر برنگشته. زن سالها منتظر مانده بود، اما هیچ خبری از او نرسیده بود.
بعد از آن، زن به این طرف دریا آمده بود؛ اما هیچوقت نتوانسته بود خانه را فراموش کند.
سالها گذشت. یک روز دختر جوانی که هر روز نقاشیهایش را میدید، پرسید:
هنوز منتظرش هستید؟
زن قلممو را کنار گذاشت و گفت: نه.
دختر با تعجب پرسید:
پس چرا هنوز این خونه رو میکشید؟
زن به بوم نگاه کرد و آرام گفت:
چون اون آخرین جاییه که هردومون توش جوان بودیم.
هدایت شده از شور زندگے بر باد رفته
📦
اگر یک رنگ قدیمی بودی، زیتونی بودی؛
رنگ چمدانهای قدیمی، صندلیهای چوبی باغ و پردههایی که سالها نور خورشید از میانشان گذشته بود.
رنگی آرام و کمی خاکگرفته، اما نه بیروح؛ انگار زمان روی آن نشسته، بیآنکه توانسته باشد زیباییاش را از بین ببرد.
زیتونی، رنگ چیزهایی بود که قرار نبود چشمگیر باشند؛
اما هرچه بیشتر نگاهشان میکردی، بیشتر به دلت مینشستند.