امشب عضو کوچکِ خونه، درحالی که دراز کشیده بودم، تعداد قابل توجهی کتاب رو روی قفسه سینم میذاشت تا ببینه سنگینه یا نه. «هر بار هم به تعدادشون اضافه میکرد و پرسید: سنگین تر شد؟ حالا چی؟ الان؟»
(مگه من ترازو ام؟)
و لعنت بهش؛ به این فکر کردم که کاش به جای سنگینی کتابها، تُ توی بغلم بودی!