حاجی من یه ساله از بس فیلم ترسناک دیدم شبا پیش مامانم میخوابم 😅🤣موندم با این حال بازم فکت و تئوری های چنلتون رو میخونم
꧁꧂꧁꧂꧁꧂
خیلیم عالی باعث افتخارمونه 😂🌹
سلام! من بارانم، ۱۷ سالمه. این اتفاق وقتی ۱۴ یا ۱۵ سالم بود برام افتاد، اما هنوز هم از ذهنم پاک نشده... و فکر نمیکنم هیچوقت پاک بشه.
یه روز تولدم بود، اما هیچکس یادش نبود...
مامانم سرکار بود و بابام هم برای کار رفته بود یه شهر دیگه. توی خونه تنها مونده بودم. در رو قفل کردم، چراغها رو خاموش کردم و روی مبل دراز کشیدم تا آهنگ گوش بدم...
حدود نیم ساعت گذشته بود که زنگ در خونه به صدا دراومد. با خودم گفتم شاید مامان و بابام برگشتن تا سوپرایزم کنن.
وقتی در رو باز کردم، از خوشحالی خشکم زد.
مامانم پشت در بود... با یه جعبه بزرگ کیک توی دستش.
خیلی خوشحال شدم. اومد داخل خونه، نشستیم و باهم حرف زدیم و خندیدیم. اما وقتی ازش پرسیدم:
«مگه نباید الان سرکار باشی؟»
ساکت شد...
فقط نگاهم کرد و چیزی نگفت.
چند دقیقه بعد خواستیم کیک بخوریم. کیکی که برام خریده بود خیلی قشنگ بود، اما یه حس عجیبی داشتم و اصلاً اشتها نداشتم.
همون موقع گوشیم زنگ خورد.
وقتی جواب دادم، صدای مامانم از پشت خط اومد:
«باران، من امشب نمیام خونه. حال مامانبزرگت بد شده، دارم میرم پیشش.»
گوشی از دستم افتاد روی زمین.
قلبم داشت از سینه بیرون میزد.
آروم سرم رو برگردوندم سمت پذیرایی...
اما اون چیزی که چند دقیقه پیش کنارم نشسته بود، دیگه اونجا نبود.
غیب شده بود.
پاهام از ترس بیحس شده بود و نمیتونستم تکون بخورم.
چند دقیقه بعد صدای زمزمهای از اتاق مامانم شنیدم.
صدا آروم و نامفهوم بود، انگار کسی زیر لب چیزی رو تکرار میکرد.
وقتی زمزمهها کمتر شد، با هزار تا ترس و لرز به سمت اتاق رفتم تا ببینم صدا از کجا میاد.
در اتاق رو باز کردم...
و همون لحظه نفسم بند اومد.
روی دیوار با خون نوشته شده بود:
«من کاریت ندارم...
ازم قایم نشو.»
از شدت ترس روی زمین افتادم و بیهوش شدم.
وقتی به هوش اومدم، ساعت حدود ۳ بامداد بود.
همهچی ساکت بود.
گشنهم شده بود. با ترس رفتم سمت آشپزخونه و در یخچال رو باز کردم...
اما چیزی که دیدم باعث شد آرزو کنم کاش هیچوقت چشمهام باز نمیشدن.
داخل یخچال غذا نبود...
جنازه همسایهمون اونجا بود.
با دیدن اون صحنه وحشتناک جیغ کشیدم و دویدم توی اتاقم. در رو قفل کردم و تا صبح از ترس جرئت نکردم بیرون بیام.
صبح که مامانم برگشت، همه چیز رو براش تعریف کردم.
اما اون هیچ چیزی نگفت...
فقط ساکت موند.
و با یه لبخند عجیب و ترسناک بهم خیره شد...
پایان
ممنون که به داستانم گوش دادید.
꧁꧂꧁꧂꧁꧂
خیلی خوب بود👏😱
ممنونم از زحمت شما 🌹🌷
https://eitaa.com/tdgududb
مرام داشته باشید بیاین اینطرفم شلوغ کنین
جبران میکنم لطفااا
꧁꧂꧁꧂꧁꧂
لینکت خرابه در ضمن تو طرح حمایتیمون حتما شرکت کنید
سعید والکور رو میشناسی ؟
꧁꧂꧁꧂꧁꧂
بله مگه کسی هست نشناسه؟
این هشتک پایینو بزنی فیلماشم میتونی ببینی
#سعید_والکور
https://eitaa.com/darkinfo/2582
وای سعید والکور
چقدر که من از این ویدیو هاشو دیدم
جرئت ندارم شب تنها بخوابم
꧁꧂꧁꧂꧁꧂
آره خودمم همه ویدیو هاشو دیدم عالیه
خب با اجازه منم یه داستان تعریف کنم .
من حدود ۶,۷ ساله بودم که اتفاقات ماوراطبیعی میوفتاد برامون ولی دلیلشو نمیدونستیم .
برای مثال تخت کشویی مشترك با مادرم بود و هرشب موقع خواب به قصد اذیت از پشت تخت انگار یکی با ریتم میکوبید به تخت . و جالب اینجاست من هیچ ترسی نداشتم لذت هم میبردم . با اینکه الان مثلا توی ویدیو های والکوور ببینید خودش یکم شوکه میشه ولی حال میکنه با این موضوع ( کم پیش میاد براش ) .
و خب آره ..
بعدا فهمیدیم طلسم بوده ..
꧁꧂꧁꧂꧁꧂
اوووو مرسی از اینکه با ما درمیون گذاشتی 🙏🏻🌹
https://eitaa.com/darkinfo/2582
ایبابا ایبابا .
خیلی باحاله ویدیو هاش
꧁꧂꧁꧂꧁꧂
آره دقیقا