بالاخره دارم میخونم خیلی قشنگ شده🛐...
#ثنا
به چپتر نوزده می رسی اگه امروز بذارمش؟؟
شما بزارش من هر وقت رسیدم بهش میخونم!✨😆
#ثنا
خیلی خب
فقط هشدار بدم قبلش
طولانیه
چپتر نوزدهم
طوفان
الکساندرا چند ثانیه با حیرت به چهره ی رنگباختهی سایه ی ابسیدین خیره شد، و بعد به خود آمد.
داره از یه چیزی فرار می کنه.
به نظر می رسید او حتی متوجه طوفان نشده باشد. طوفان محکم یقه ی لباس او را گرفت.
«چه خبر شده؟»
و آن موقع بود که صدا را شنید.
غرش بلند و سهمگینی بود که زمین زیر پایشان را لرزاند.
پیتر با خشونت دست طوفان را از خودش جدا کرد و گفت:«اگه دوست داری بمیری سرجات بمون.»
طوفان چند ثانیه دیگر سرجایش ایستاد، اما فقط تا زمانی که دوباره از فاصله ی نه چندان دور دست، صدا را شنید.
پشت سر سایه شروع به دویدن کرد و درحالی که می دوید، تمام سناریو های معقول را در ذهنش چیدمان کرد.
ارتشی از بدل ها. موج پرچین های هزارتو. جادوی سیاه.
با توجه به چیز هایی که تاکنون دیده بود، هرکدامشان می توانست باشد، اما الکس تا به حال ندیده بود سایه، سگ وفادار و مغرور ابسیدین، این چنین هراسان از چیزی بگریزد.
به یک دوراهی رسیدند.
طوفان نگاهی به سمت راستش انداخت و با دیدن لکه های سرخی در امتداد مسیر فریاد زد:«چپ!»
و به سمت چپ پیچیدند.
در ذهن طوفان اینطور تداعی شده بود که اگر جانش را می خواهد باید بگریزد، اما همزمان بخش دیگری از وجودش میخواست ببیند اسکمندر از چه چیزی فرار می کند و شانسش را برای پیکار با آن چیز امتحان کند.
به علاوه، فرار کردن با آموزش هایشان هم خوانی نداشت.
میخواست ایده ی برگشتن و مبارزه را زیر زبانش مزه مزه کند که ناگهان، هزارتو زنده شد.
پیچک ها به تکاپو افتادند و طوفان و سایه هردو ناگریز ترمز کردند.
دوباره حمله ی پرچین ها؟
گندش بزنن. نمی توانست چوبدستی چوب ماهون را پیش روی سایه بیرون بکشد، می توانست؟
در ابسیدین پیش از هر چیز دیگری افراد رقیب یکدیگر بودند، حتی اگر دوشادوش هم برای نجات جان خود فرار می کردند.
سایه با چشمان تنگ شده به پرچین ها نگاه می کرد و طوفان مطمئن شد پیچک های وحشی تا به حال به او حمله نکرده اند.
پرچین ها همان الگوی قبلی را پیش گرفتند.
در عرض یک ثانیه دیوار جدیدی پیش روی سایه و طوفان سبز شد.
سایه یک قدم عقب رفت.
«لعنتی، نه..»
دیوار با کمی فاصله از بدن طوفان قد کشیده بود. تکرار تهوع آوری بود.
الکس چوبدستی دزدی اش، کارت پنهانش را در دست مشت نگه داشت و آماده سر جایش ایستاد. شاید مجبور می شد ابتدا سایه را بی هوش کند.
اما پیش از آنکه چوب را بیرون بکشد، پیچک ها از حرکت افتادند.
دیوار دیگری پشت سرشان شکل نگرفت.
لحظه ای که طوفان اتفاق افتاده را درک کرد، پوزخندی روی لب هایش نشست.
صدای قدم های هیولاوار نزدیک می شدند و مسیر روبهروی الکساندرا و پیتر، بن بست شده بود.
نمی توانستند به جلو بروند. نمی توانستند عقب برگردند.
نمی توانستند فرار کنند.
عالی شد.
شاید زمانی که طوفان یک بار هزارتو را شکست داده بود، پیچک ها یاد گرفته بودند از میلش فرمان ببرند.
صدای غرش بلند دیگری، رشته ی افکارش را از هم گسست.
طوفان خیلی نرم سر جایش چرخید تا آهسته با هیبت فیزیکی صوتی رو به رو شود که تا به حال می شنید و احتمالا یکی دیگر از هزار مانعی که لرد ولدمورت تدارک دیده بود...
اما زمانی که آن چیز، آن جانور عظیم الجثه از پشت پیچ هزارتو پدیدار شد، سرجایش خشکش زد.
و نه دقیقا بخاطر ترس از جانور.
موجود در فاصله ی صد متری اعضای ابسیدین ایستاد و هوا را بو کشید.
سر شیر، تن بز و دم اژدها داشت، و کمی از اندازه ای که طوفان می شناخت کوچکتر.
الکساندرا جادوجانور شناس نبود، اما می دانست این چیست.
حتی به خودش زحمت نداد تعجبش را پنهان کند.
کابوس بزرگ پیتر اسکمندر، شیمر بود؟ یک بچه جادوجانور گوشتخوار؟
نگاه کنایه آمیزی به پیتر انداخت.«غافلگیرم کردی اسکمندر.»
کلمه ی اسکمندر را با غلظتی تحقیر آمیز بیان کرد.
سایه نشنیده اش گرفت و دوباره تعجبش را برانگیخت. او بی آنکه نگاهش را از شیمر بردارد گفت:«باید چیکار کنیم؟»
صدایش وحشت اغراق شده ای داشت.
لعنتی. چرا پیتر این قدر احمق شده بود؟
«اگه دوست داری نازش کنی من جلوتو نمی گیرم.»
شیمر یال هایش را در هوا تکان داد و بدنش را کامل در جهت طوفان و سایه چرخاند. تازه آنها را دیده بود. میخواست حمله کند؟ اینطور به نظر می رسید.
بی تردید زمان نبرد بود.
هیولا بی هیچ هشدار دیگری، با سم هایش چهار نعل شروع به دویدن کرد و جریان آشنای آدرنالین در رگ های طوفان پمپاژ شد.
شنل تکه پاره ای که از حمله ی پرچین ها برایش مانده بود را از روی شانه هایش به زمین انداخت و درست لحظه ای که هیولا میخواست با سم از رویش رد شود؛ غلت زد و از سر راهش خارج شد.
گرد و خاک به هوا برخاست.
سر شیر. بدن بز. دم اژدها.
«از این کوچولو چی میدونی اسکمندر؟»
سایه نهایت فاصله ای که می توانست را میان خودش و شیمر انداخت و فریاد زد:«تاحالا فقط یک جادوگر موفق شده با شیمر بجنگه، که اونم زنده نمونده تا جزئیاتشو تعریف کنه!»
صدای پیتر میان غرش های خفه شیمر، به زحمت به گوش می رسید.
طوفان بی خیال گرفتن اطلاعات از پسرک مثلا جادوجانور شناس شد و از زیر دم شیمر جاخالی داد.
تا الان دریافته بود که شیمر بی رحم، سریع و وحشی است.
اما زمان لازم داشت تا بفهمد چطور می شود از پا درش آورد. هرچیزی بالاخره نقطه ضعف نشان می داد، حتی یک هیولای خونخوار.
هیولا دندان هایش را نشان طوفان داد و به سمتش یورش آورد. طوفان با شیرجه ای از سر راهش کنار رفت.
همانطور که دور عرض مسیر قطع شده ی هزارتو از دید شیمر خارج می شد، متوجه شد پیتر همانجا ایستاده است.
شاید ترس مسبب این بود،سایه به شکل باورنکردنی ای بی کفایت شده بود.
بعدا بابت این یه دل سیر بهش می خندم.
سپس فکرش را اصلاح کرد.
اگه زنده موندم.
فعلا باید روی کشتن شیمر تمرکز می کرد.
پشت توده ای از شاخک های پرچین پنهان شد و حرکات شیمر را زیر نظر گرفت. سم های سنگین و بزرگی داشت، طوفان حدس می زد که اگر شیمر می خواست می توانست با آنها سنگ هم بشکند؛ چه برسد به استخوان.
گمان می کرد سایه هم پشت چیزی پناه گرفته باشد، چون شیمر همانطور بی هدف در محوطه چرخ می زد و به دنبال شکار هایش غرش می کرد.
چوبدستی اش را در دستش مشت کرد و از پشت سنگر بیرون آمد.
راهی نداشت که کاری کند پیتر متوجه آن نشود.
«ریلیشیو!»
طلسم مانند شلاق بر بدن مو دار شیمر نشست، اما تاثیری نداشت.
روی پوست کلفت او، نه زخمی برجای گذاشت و نه جراحتی، تنها عصبانی ترش کرد.
شیمر سریع تر از همیشه چرخ زد و انتهای دم اژدهایش، با سرعت بر صورتش سیلی زد و او را به طرف زمین انداخت. طعم آهن در دهانش پیچید، اما دست هایش را ستون بدنش کرد که به زمین برخورد نکند.
شیمر چرخید. به سمتش تازاند اما طوفان موفق شد با فاصله ای به اندازه ی یک تار مو، از زیر سم هایش کنار برود.
دوباره از زاویه ی دید او خارج شد و به پرچین تکیه داد.
خون روی دهانش را با دست پاک کرد. حدس می زد لب تازه بهبود یافته اش دوباره پاره شده باشد.
باید سرعتتو بیشتر کنی طوفان.
هیولا هیچ شفقتی نشان نمی داد و گویی فقط الکس را می دید، چون از خوش شانسی او بود یا هرچه، شیمر هیچ حمله ای به سمت پیتر انجام نمی داد.
این مسئله مایه ی آرامش خاطر طوفان نبود، اما نگرانی اش را هم بر نمی انگیخت.
چطور می شد یک شیمر را شکست داد؟شاید اگر می توانست خودش را به پشت آن برساند...
رو به پیتر گفت:«حواست بهش باشه.»
سپس دور خیز کرد و دوید.
اما...کمی دیر متوجه شد پیتر کاری انجام نمی دهد.
درد شدیدی در تنش پیچید.
دندانه های دم شیمر، تا گوشت و استخوانش فرو رفتند و سپس با شدت روی زمین پرتابش کردند.
این بار محکم به زمین برخورد کرد و شدت ضربه نفسش را گرفت.
سوزش ترقوه اش وحشیانه بود. چشمانش برای لحظه ای سیاهی رفت، اما می دانست اگر روی زمین بماند هیولا تکه تکه اش می کند.
دندانهایش را به هم فشرد و در حالی که خون گرم لباسش را خیس میکرد، روی پاهایش ایستاد.
تلالو یال درخشان سر شیر مانند شیمر را دید و توانست به زحمت از زیر حمله اش جاخالی بدهد.
درحالی که دستش را روی شانه دریده شده اش نگه داشته بود، روی زمین غلت خورد و پشت پرچین ها پناه گرفت.
سایه ی احمق داشت چکار می کرد؟ چرا همانطور ایستاده بود و نگاه می کرد؟
چرا شیمر به او یک گوشمالی درست و حسابی نمی داد؟
شیمر غرش بلند دیگری سر داد و طوفان حدس زد که کلافه شده است.
باید بیخیال حمله از پشت می شد.
چوبدستی اش را بیرون کشید و همزمان از مخفی گاهش بیرون آمد. فریاد زد:«سکتوم سمپرا!»
شیمر به راحتی با دم فلس دارش افسون را دفع کرد.
طوفان نومیدانه دوباره به پناه پیچک های مرده رفت.
بسیارخب. بچه شیمر بازیگوش می توانست طلسم ها را با دم اژدهایش خنثی کند و مهاجم ها را با آن براند.
نقطه ضعفش چه بود؟ نقطه ضعفی که بشود از آن استفاده کرد؟
ناگهان فکری در سرش جرقه زد.
زمانی که نمی شد راه گریزی پیدا کرد، باید راهی می ساختی.
شاید طوفان می بایست نقطه ضعف را ایجاد می کرد.
از پشت برآمدگی کوچک بیرون آمد.
سرجایش ایستاد و صبر کرد شیمر که نفس نفس زنان به دنبالش می گشت، دوباره حواسش را متوجه او کند.
اما این بار زمانی که شیمر دوباره حمله کرد، پیش از آنکه کنار بپرد، دو چاقوی نازک را مستقیم به طرف صورتش پرتاب کرد.
ناخودآگاه از درد ترقوه هیسی کشید و دستش را روی جای دندانه های دم شیمر، زخم باز روی شانه اش فشرد تا جلوی فوران خون را بگیرد.
یکی از چاقو ها صاف در حدقه چشم شیمر فرو رفت و با صدای منزجر کننده ای محتویات آن را به بیرون پاشید.
شیمر غرش درد آلودی کرد و مانند اسبی که رم کرده باشد، روی دوپای عقبش ایستاد.
طوفان وقت را تلف نکرد.
سریعا با چرخشی روی زمین، وارد دایره ی دسترسی شیمر شد. حرکت خطرناکی بود، اما خطر هیچگاه نتوانسته بود جلوی طوفان را بگیرد.
چوبدستی اش را زیر گلوی شیمر نشانه رفت و فریاد کشید:«سکتوم سمپرا!»
هیولا دیوانه وار به خود پیچید و صدای غرشش، ترکیبی از زوزهی شیر و جیغ اژدها، گوش طوفان را به درد آورد.
پیش از آنکه طوفان از زیر سم های او کنار برود تا له نشود، قطرات خون صورتش را رنگین کردند.
طوفان کنار ایستاد و تماشا کرد که خون شیمر، که به رنگ کبود می زد، دریاچه ای روی زمین شکل داد و آخرین غرش جادوجانور، در زمین بازی طنین دردناکی انداخت.
سپس دست هایش را با پارچه ی شلوارش پاک کرد.
و بعد، نگاهش را آهسته از شیمر بی جان، روی صورت پیتر لغزاند.
چیزی که دید، (یا درواقع چیزی که ندید) از همه ی اتفاقات پیشین نادرست تر به نظر می رسید.
سایه آنجا ایستاده بود، به جسد شیمر نگاه می کرد و چهره اش هیچ احساسی را انعکاس نمی داد.
طوفان بارها پیش دیده بود زمانی که جادوجانوری را پیش چشمان او می کشند، یا خودش او را خلاص می کند، چه حالی می شود. نه، فقط ندیده بود. عادت داشت او را از این بابت به سخره بگیرد.
و حالا پیتر اسکمندر با فاصله ی ده متری از جسد شیمر ایستاده بود و در چهره اش نه ترسی وجود داشت، نه گرفتگی ای.
چیزی در او اشتباه به نظر می رسید.
تا مغز استخوان طوفان از این دریافت، یخ زد.
شیمر به پیتر حمله نکرده بود، چون او را نمی دید.
پیتر مانند همیشه عمل نکرده بود، چون...
احتمالا او اصلا پیتر نبود.
شک مثل دود در شریان های طوفان جریان پیدا کرد و بلافاصله صدای زن کلاغ، بی اراده در سرش پیچید:«بدل ها برای فریب دادن طراحی شدن، نه جنگیدن. تا جای ممکن از مبارزه اجتناب می کنن.»
فریب دادن.
طوفان یک قدم به او نزدیک تر شد.
دو قدم.
چشم در چشم چهره ی بی نقص پیتر اسکمندر گذاشت.
سه قدم.
پیتری که پیش رویش ایستاده بود، کوچکترین زحمتی برای مبارزه به خود نداده بود، در عوض انرژی اش را صرف آسیب پذیر نشان دادن خود کرده بود.
این تنها میتوانست یک معنا بدهد.
او نمی توانست پیتر باشد.
طوفان درست رو در روی بدل پیتر ایستاد.
حلقه ای در انگشتان او، تضاد تیره ای با پوستش داشت.
طوفان نیز حلقه ی خودش را در دست و انرژی تاریکش را در سرتاسر وجودش احساس می کرد.
فکری به سرش زد.
یک تست کوچک.
با پرشی ناگهانی وانمود کرد میخواهد به او حمله کند.
پیتر واقعی در این لحظه خنجر می کشید، یا گاردش را جمع می کرد، اما این پیتر فقط با تکان کوچکی از زیر حمله ی اغراق شده و ناشیانه ی طوفان در رفت. ابرویش را بالا انداخت و گفت:«حتی فکرشم نکن. به اندازه ی کافی جنگیدی. شکار های زیادی توی این هزارتو هست، لازم نیست شانستو با منم امتحان کنی.»
پیتر واقعی چنین حرفی نمی زد.
مخصوصا اگر این طوفان بود که ابتدا یورش برده بود.
طوفان دیگر تردید نکرد.
بدل امتحان را رد شده بود.
با حرکتی جزئی، دسته ی آشنای خنجر ابسیدینش کف دستش قرار گرفت.
طوفان گفت:«آره پیتر. به اندازه ی کافی جنگیدم، اما هیچوقت کافی نبود.»
سپس با تیغه در دست سالمش، چرخید و ضربه را زد.
در لحظه ی برخورد تیغه به شاهرگ گردن و دریدن پوست و گوشت تقلبی بدل، چشمان تیره ی پیتر اسکمندر گشاد شدند.
طوفان دفعات زیادی به چشم دیده بود خون چطور مانند آب روی زمین جاری می شود، اما این بار به نوعی تفاوت داشت.
پیکر تیره بر روی زمین افتاد. خون روی دستان الکس گرم بود. جوشان از زخم گلوی پیکری بیرون می زد که شباهت زیادی به پیتر اسکمندر داشت؛ و بوی زنگار واقعی در هوا پیچیده بود.
صدای خس خسی که از دهان سایه بیرون می آمد، به اندازه ی واقعیت ناخوشایند بود.
ناگهان مردمک چشمان او رو به بالا چرخید، دیگر تقلا نکرد و بی حرکت شد.
طوفان چند لحظه همانطور بالای جسد ایستاد. نمی دانست باید منتظر چه بماند. اگر این بدل بود، چرا هنوز آنجا بود؟
چرا محو نشده بود؟
همانطور که خیره به جسد نگاه می کرد، ناگهان تلفیقی از احساسات کهنه را زیر زبانش مزه مزه می کند؛ که خیال می کرد سالها پیش در بقایای خانه ای مخروبه جایشان گذاشته است.
ترس. نگرانی. پشیمانی.
شبیه به اولین باری که آدم کشته بود.
اگر پیتر اسکمندر واقعی را کشته بود چه می شد؟
کنار جسد زانو زد. دستش را جلو برد تا پوست سرد را لمس کند...
اما درست پیش از آنکه نوک انگشت طوفان به گردن سایه بخورد، تلی از گرد و غبار به هوا بلند شد و بینی و دهان او را پر کرد.
خاکستر لحظه ای دیدش را تار کرد، اما زمانی که چشمانش باز شد، جسد دیگر آنجا نبود.
دود شده بود.
H.B.R