روزي آمد؛ ندیدمت، نبودي .
ماندم، گشتم، اما رفته بودي، غمگین شدم،
سوختم؛ انتظار کشیدم اما تو، نخواستي
نفهمیدي و نیامدي.
به گوشم رسید، ك نشستهاي در فراموشیام
زندگیات را میکنی، بهتر اگر نفهمیدي
ك من چطور در نبودت، ایستاده و صبور در
خود مردم .
شنیدم ك انگار بدون من هم زندگیت تغییر
نکرده، راحت میری این ور و اون ور، با
بقیه دوستی میکنی، یه جور رفتار میکني
ك انگار من تو زندگیت نبودم و من رو
نمیشناسي، انگار هیچی حتی نبودن من هم
به کتفت نیست، ولی چرا من اینجا هر روز
هر خبری ك ازت به گوشم میرسه، خودخوری
میکنم، گریه میکنم، بغض میکنم و اینقدر
بدون تو حس ناراحتی و اذیت دارم ؟
چرا فقط این وسط من قربانیِ حماقتِ تو
شدم ؟
کسی مگر میدانست حالِ ما بد است ؟
ما همان انسانهایی هستیم ك هر روز صبح
پیش از بیرون رفتن نقابِ لبخندِ خود را از
روی دیوارهای خانههایمان برداشته و به راه
میافتیم .
من در حالي ك دارم میبینم اون داره تو
کولترین حالتِ ممکن زندگیشو میگذرونه، و در
حالي ك مال منو خراب کرد.