فوقش یبار دوبار بهت میگم از این رفتارت
بدم میاد؛ بار سوم بشه از خودتم بدم میاد.
وقتي لحظههای سخت زندگیتو تنها
میگذرونی دیگه برات مهم نیست کي
میمونه و کی میره!
خلاصه داستان زندگی منو؛ همین یه جمله
توصیف میکنه: «همیشه از بیرون آرامش
داشتم ولی از درون در حال فکر کردن به
همه چیز بودم».
من میتونم یه شوخی رو قبول کنم اما
نیمتونم بیاحترامی رو به عنوان یه شوخی
قبول کنم؛ تفاوتشون رو بفهم .
تا حالا حس کردي داري فراموش میشی ؟
اینطور ك حس میکنی تو یاد هیچکس
نیستی ؟
یا چه میدونم داري به مرور زمان کمرنگ
میشی ؟ منم دقیقا همین حسو دارم!
حس میکنم دیگه نباید از دنیاي خودم
بیرون بیام.
باید همینجا بمونم!
اینجا تنها جاییه ك من کمرنگ نمیشه.