تنھا بود، هیچکس رو نداشت ك حالش رو
بپرسه، براش یه گوشهیِ اتاق مونده بودُ یه
هندزفريُ یه دفترِ کوچولو روي ِ زمین كِ
هي روش مینوشت: کاش بودي، کاش بودي ..
سر انجام دوست داشتنم چه شد ؟
تویی که نخواستی؛ منی که جا ماندم..
و خدایی که در امور عاشقانه دخالت
نمیکند ..