3 نفر دیگه که زنده مونده بودن، به شدت تحت مراقبت قرار گرفتن و به یه مرکز پزشکی منتقل شدن. دو نفر که هنوز تارهای صوتیشون سالم بود، التماس میکردن که دوباره برن تو اتاق و گاز رو وارد اتاق کنن تا بتونن بیدار بمونن…
@darktheory
یکی دیگه از اونا که زخمای زیادی داشت به اتاق جراحی منتقل شد. وقتی میخواستن اندام هاش رو داخل بدنش بذارن معلوم شد که اون در برابر آرام بخشی که برای جراحی بهش زده بودن مقاومت کرده و کلا آرام بخشه روش هیچ تاثیری نذاشته :/
@darktheory
اون به شدت در مقابل گاز بیهوشی که براش اورده بودند مقاومت کرد، تا اینکه بالاخره پلکاش بسته شد و قلبش وایساد. توی کالبد شکافی مشخص شد که خونش سه برااااابر یه ادم عادی اکسیژن داشته.🤦🏻♀
ماهیچه هاش که هنوز به استخون هاش چسبیده بودن، پاره شده بود و 9 تا از استخون هاش شکسته بود.
@darktheory
نفر بعدی اولین نفری بود که توی اتاق شروع به جیغ زدن کرد و تارهای صوتیش پاره شد. تارهای صوتیش کلا از بین رفته بود و نمیتونست التماس کنه یا با عمل مخالفت کنه. فقط وقتی گاز بیهوشی بهش نزدیک میشد سرش رو به شدت به اطراف تکون میداد.
یکی از دکترا تهدیدش کردن که اگه نذاره بیهوشش کنن پس باید عمل رو بدون بیهوشی انجام بدن و اون قبول کرد😐 و توی تموم مدت ۶ ساعت عمل که اندام هاش رو تعویض کردن و با پوستی که ازش مونده بود اونارو پوشوندن، هیییچ واکنشی نشون نداد :/
@darktheory
دکتره اومد تهدیدش کرد که بدون بیهوشی عملش میکنن ولی اون قبول کرد🤦🏻♀
چرا اخه
یکی از پرستارایی که به عمل جراحی کمک می کرد، واقعا ترسیده بود و گفته بود که هروقت که چشمای بیمار به چشمای اون نگاه می کرد، چندین بار دیده بوده که بیمار بهش لبخند میزنه :/
وقتی جراحی تموم شد سوژه به جراح نگاه کرد و شروع به زمزمه کرد و سعی میکرد حرف بزنه. جراح فکر کرد حرف مهمی رو میخواد بزنه پس یه مداد و دفتر بهش داد تا بتونه حرفش رو بنویسه. اون فقط نوشت “به بریدن ادامه بده.”
@darktheory
خدااااای من🤦🏻♀
من چجوری دارم ادامه میدم و این داستانو مینویسم🤦🏻♀🤦🏻♀🤦🏻♀
دوتا سوژه دیگه هم که زنده مونده بودن بدون بیهوشی عمل شدن. محققا از اونا پرسیدن که چرا روده هاشون رو بیرون اوردن و میخوان دوباره وارد اتاق بشن و گاز براشون فعال بشه.
اونا فقط یه جواب دادن: “من باید بیدار بمونم.”
@darktheory
هر سه نفر رو به اتاق برگردوندن و منتظر بودن که چه تصمیمی براشون گرفته میشه. محققا که آزامیششون شکست خورده بود و نظامیا ازشون عصبانی بودن، پیشنهاد دادن که اونا رو بکشن.
افسری که مونده بود، یک مامور سابق KGB بود و برعکس محققا میخواست ببینه اگه اونا دوباره به اتاق برگردن چه اتفاقی میفته. محققا به شدت مخالفت کردن، اما مخالفتشون رد شد.
@darktheory
در کمال تعجب، هر 3 نفر وقتی فهمیدن که قراره دوباره به اتاق برگردن، دست از اعتراض کشیدن و ساکت شدن. معلوم بود که تلاش زیادی برای زنده موندن میکردن تا دوباره گاز رو تجربه کنن.
درحالی که هر 3 نفر توسط یه کابل به مانیتورهای پزشکی وصل بودن، یکی از اون افراد با سرعت زیادی چشم هاش رو باز و بسته میکرد تا اینکه یکی از پرستارا دید که پلکاش رو کاملا بست و ضربان قلبش متوقف شد.
@darktheory
تنها سوژه ای که میتونست صحبت کنه داد می زد که گاز رو همین الان باز کنین. امواج مغزی اون همون چیزی رو نشان می داد که شخصی که مرده بود قبل از بستن پلک هاش داشت.
فرمانده دستور مهر و موم کردن 2 نفر توی اتاق رو با 3تا محقق داد. یکی از محققا که خیلی ترسیده بود و نمیخواست وارد اتاق بشه، به سرعت اسلحهش رو گرفت و بین دوتا چشمای فرمانده شلیک کرد و بعد از اون، یکی از اون ۲نفر که ساکت بود رو کشت.
@darktheory
درحالی که 2تا محقق دیگه از اتاق فرار کردن، او اسلحهش رو به طرف سوژه ای که هنوز زنده بود نگه داشت و گفت: “من اینجا با این حیوونا نمیمونم.” با اشاره به آخرین نفری که زنده مونده بود پرسید: “تو چی هستی؟ من باید بدونم!”
سوژه لبخند زد.
@darktheory