#مباهله
🎊روز مباهله مبارک باد..🎊
✳️شش روز از غدیر می گذرد و نه تنها تو، که از مکه تا مدینه، تمام ذرات خاک هم علی علیه السلام را می شناسند.
یکی است؛ اما هزاران است، مرد پولادین حماسه ها.
جان نبی است این که در وعده انفسنا لبریز است.
ابو حارثه!
چهره هایی می بینی
که اگر از خدا بخواهند کوهی را از جای برکنند، البته خواهند کرد...
.
اِیآنکهظهورِتوتمنآیِهمه..
اَلعَجلآقابهحقفآطمه..♥️
#اللهمعجللولیڪالفرج🌱
_____
🌺مرکزفرهنگی دارالمهدی(علیه السلام)🌺
حبیب آباد👇
@darolmahdi313
10.96M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
سلام سلامممم رفقا بیایین که براتون کلیپ برنامه امروز آوردم 🤗
دورهمی دخترانه مونه😍😍
جای همتون خالی
حسابی خوش گذشت💞
از ورود با انرژی رفقا تا اجرای مسابقه و خاطره گویی و استندآپکمدین براتون بگم تا گرفتن عیدی رفیق سیدمون که کُلی به حس خوبمون اضافه کرد😍
از فضای دنج و دلنشینی که آماده شده بود و جَو عالی بچه ها که کلی برامون خاطره خوب ساختن 😊😍
خیلی دوست داریم شماهم تو این حس خوب با ماشریک بشی پس دست رفیقتو بگیر 🤝
و هفته بعد چهارشنبه بیا که منتظرتیم😘
.
#دورهمی_دخترانه_حبیب_آباد
هدایت شده از دارالمهدی حبیب آباد🇵🇸🇮🇷
• کاربردیترین نکات تربیت فرزند •
⏰پنجشنبه ۲۲ تیر ساعت ۱۷:۳۰ الی ۱۹ در دارالمهدی(عج) حبیب آباد
📄 اطلاعات بیشتر در پوستر
🦋منتظر حضور پرمهرتان هستیم.
#خانواده_مهدوی
#تربیت_فرزند_مهدوی
_________
🌺مرکزفرهنگی دارالمهدی(علیه السلام)🌺
حبیب آباد👇
@darolmahdi313
دارالمهدی حبیب آباد🇵🇸🇮🇷
#نسل_سوخته قسمت صد و چهل و دوم: مرده متحرک با سرعت از پلههای اتوبوس رفتم پایین. چشم چرخوندم توی ج
#نسل_سوخته
قسمت صد و چهل و سوم: امثال تو
صدام خسته و خواب آلود، از توی گلوم در نمیاومد.
- «بَـه داداش! رسیدن بخیر.»
رفت سر کمد، لباس عوض کردن ...
- «امروز هر کی رسید سراغ تو رو گرفت. دیگه آخر اعصابم خرد شد؛ میخواستم
بگم دیوونهام کردید، اصلا مرده. به من چه که نیومده ...»
غلت زدم رو به دیوار. که نور کمتر بیوفته تو چشمم.
- «مخصوصا این پسره کیه؟ ... سپهر! تا فهمید من داداش توئم، اومد پیله شد که
مهران کو؟ چرا نیومده؟
راستی دکتر هم اینقدر گیر داد تا بالاخره شمارهات رو دادم بهش.»
ته دلم گفتم:
- «من دیگه بیا نیستم. اون یه بار رو هم فکر کردم رضای خدا به رفتن منه.»
و چشمهام رو بستم.
نیم ساعت بعد، سعید هم خوابید اما خواب از سر من پریده بود. هنوز از پس هضم
وقایع هفته قبل برنیومده بودم. نه اینکه از چنین شرایطی توی اجتماع خبر نداشته
باشم، نه ... پیش خودم گیر بودم. معلق بین اون درگیریهای فکری ... و همهاش دوباره
زنده شد.
فردا حدود ظهر، دکتر زنگ زد. احوالپرسی و گله که چرا نیومدی. هر چی میگفتم فایده نداشت. مکث عمیقی کردم:
- «دکتر! من نباشم بقیه هم راحتترن.»
سکوت کرد. خوشحال شدم، فکر کردم الانِ که بیخیال من بشه.
- «نه اتفاقا. یه مدلی هستی آدم دلش واست تنگ میشه. اون روز، حسابی من رو
بردی توی حال و هوای اون موقع. شاید دیگه بهم نیاد ولی منم یه زمانی رفته بودم
جبهه.»
و زد زیر خنده. من، مات پای تلفن. نمیفهمیدم کجای حرفش خنده داره.
آدم جبهه رفتهای که خون شهدا رو دیده اما بعد از جنگ، اینقدر عوض شده، بیشتر اعصابم رو بهم میریخت.
- «دیروز به بچهها گفتم. فکر نمیکردم دیگه امثال تو وجود داشته باشند. نه فقط
من، بقیه هم میخوان بیای. مهرت به دل همه افتاده.»
__
🌺مرکزفرهنگی دارالمهدی(علیه السلام)🌺
حبیب آباد👇
@darolmahdi313
#نسل_سوخته
قسمت صد و چهل و چهارم: این آیات کتاب حکیم است
تلفن رو که قطع کرد، بیشتر از قبل، بین زمین و آسمون گیر افتاده بودم. بیخیال
کارم شدم و یه راست رفتم حرم.
نشستم توی صحن، گیج و مبهوت ...
- «آقا جون، چه کار کنم؟ من اهل چنین محافلی نیستم. تمام راه رو دختر و پسر
قاطی هم زدن رقصیدن. اونم که از ...»
گریهام گرفت.
- «به خدا. نه اینکه خودم رو خوب ببینم و بقیه رو ...»
دلم گرفته بود. فشار زندگی و وضعیت سعید از یه طرف، نگرانی مادرم و الهام از
طرف دیگه و معلق موندن بین زمین و آسمون ...
میترسیدم رضای خدا و امر خدا به رفتنم باشه اما من از روی جهل، چشمم رو
روش ببندم ... یا اینکه تمام اینها حرفهاش شیطان برای سست کردنم باشه.
سر در گریبان فرو برده، با خدا و امام رضا(ع) درد میکردم. سرم رو که آوردم بالا،
روحانی سیدی با ریش و موی سفید، با فاصله از من روی یه صندلی تاشو نشسته بود. دعا میخوند؛ آرامش عجیبی توی صورتش بود، حتی نگاه کردن به چهرهاش
هم بهم آرامش میداد. بلند شدم رفتم سمتش ...
- «حاج آقا! برام استخاره میگیری؟»
سرش رو آورد بالا و نگاهی به چهره آشفته من کرد.
- «چرا که نه پسرم. برو برام قرآن بیار.»
قرآن رو بوسید. با اون دستهای لرزان، آروم آورد بالا و چند لحظه گذاشت روی
صورتش. آیات سوره لقمان بود:
- «بسم الله الرحمن الرحیم. الم ... این آیات کتاب حکیم است ... مایه هدایت و رحمت
نیکوکاران ... همانان که نماز را بر پا میدارند و زکات میپردازند و به آخرت یقین دارند ... آنان بر طریق هدایت پروردگارشان هستند و آنان رستگاران هستند ...»
از حرم که خارج شدم. قلبم آرامِ آرام بود. میترسیدم انتخاب و این کار بر مسیر و
طریقی غیر از خواست خدا باشه. میترسیدم سقوط کنم. از آخرتم میترسیدم ...
اما بیش از اون، برای از دست دادن خدا میترسیدم و این آیات، پاسخ آرامشبخش تمام اون ترسها بود.
- «حسبنا الله ... نعم الوکیل ... نعم المولی و نعم النصیر ... و لا حول و لا قوه الا بالله العلی
العظیم ...»
______
🌺مرکزفرهنگی دارالمهدی(علیه السلام)🌺
حبیب آباد👇
@darolmahdi313
#نسل_سوخته
قسمت صد و چهل و پنجم: تو، خدا باش
بالای کوه، از اون منظره زیبا و سرسبز به اطراف نگاه میکردم. دونههای تسبیح، بالا
و پایین میشد و سبحان الله میگفتم که یهو کامران با هیجان اومد سمتم.
- «آقا مهران! پاشو بیا، یار کم داریم.»
نگاهی به اطراف انداختم:
- «این همه آدم، من اهل پاسور نیستم. به یکی دیگه بگو داداش ...»
- «نه پاسور نیست، مافیاست. خدا میخوایم. بچهها میگن تو خدا باش.»
دونه تسبیح توی دستم موند. از حالت نگاهم، عمق تعجبم فریاد میزد.
- «من بلد نیستم. یکی رو انتخاب کنید که بلد باشه ...»
اومد سمتم و مچم رو محکم گرفت.
- «فقط که حرف من نیست. تو بهترین گزینه واسه خدا شدنی.»
هر بار که این جمله رو میگفت، تمام بدنم میلرزید. شاید فقط یه نقش، توی
بازی بود اما خدا برای من، فقط یک کلمه ساده نبود؛ عشق بود، هدف بود، انگیزه بود،
بنده خدا بودن، برای خدا بودن ...
صداش رو بلند کرد سمت گروه که دور آتیش حلقه زده بودند:
- «سینا، بچهها، این نمیاد ...»
ریختن سرم و چند دقیقه بعد، منم دور آتش نشسته بودم. کامران با همون هیجان داشت شیوه بازی رو برام توضیح میداد.
برای چند لحظه به چهره جمع نگاه کردم و کامرانی که چند وقت پیش، اونطور از
من ترسیده بود، حالا کنار من نشسته بود و توی این چند برنامه آخر هم، به جای
همراهی با سعید، بارها با من، همراه و همپا شده بود.
- «هستی یا نه؟ بری خیلی نامردیه.»
دوباره نگاهم چرخید روی کامران. تسبیحم رو دور مچم بستم:
- «بسم الله...»
تمام بعد از ظهر تا نزدیک اذان مغرب رو مشغول بازی بودیم. بازیای که گاهی
عجیب، من رو یاد دنیا و آدمهاش میانداخت.
به آسمون که نگاه کردم، حال و هوای پیش از اذان مغرب بود. وقت نماز بود و
تجدید وضو. بچهها هنوز وسط بازی ...
______
🌺مرکزفرهنگی دارالمهدی(علیه السلام)🌺
حبیب آباد👇
@darolmahdi313
#نسل_سوخته
قسمت صد و چهل و ششم: خدای دو زاری
به ساعتم نگاه کردم و بلند شدم.
- «کجا؟؟ تازه وسط بازیه!»
- «خسته شدی؟»
همه زل زده بودند به من.
- «تا شما یه استراحت کوتاه کنید، این خدای دو زاری، نمازش رو میخونه و برمیگرده.»
چهرههاشون وا رفت اما من آدمی نبودم که بودن با خدای حقیقی رو با هیچ چیز
عوض کنم.
فرهاد اومد سمتمون:
- «من، خدا بشم؟»
جمله از دهنش در نیومده، سینا بطری آب دستش رو پرت کرد طرف فرهاد.
- «برو تو هم با اون خدا شدنت. هنوز یادمون نرفته چطور نامردی کردی. دوست
دخترش مافیا بود، نامرد طرفش رو میگرفت.»
بچهها شروع کردن به شوخی و توی سر هم زدن. منم از فرصت استفاده کردم و
رفتم نماز...
وقتی برگشتم هنوز داشتن سر به سر هم میذاشتن.
بقیه هنوز بیدار بودند که من از جمع جدا شدم. کیسه خوابم رو که برداشتم، سینا
اومد سمتم.
- «به این زودی میری بخوابی؟ کیانوش میخواد واسه بچهها قصه ترسناک بگه. از
خودش در میاره ولی آخرشه.»
خندیدم و زدم روی شونهاش.
- «قربانت ولی اگه نخوابم نمیتونم از اون طرف بیدار بشم.»
تا چشمم گرم میشد، هر چند وقت یک بار جیغ دخترها بلند میشد و دوباره
سکوت همه جا رو پر میکرد. استاد قصه گویی بود.
من که بیدار شدم، هنوز چند نفری بیدار بودند. سکوت محض، توی اون فضای
فوقالعاده و هوای تازه، وزش باد بین شاخ و برگ درختها، نور ماه که هر چند
هلالی بیش نبود اما میشد چند قدمیت رو ببینی.
وضو گرفتم و از نقطه اسکان دور شدم. یه فرورفتگی کوچیک بین اون سنگهای
بزرگ پیدا کردم. توی این هوا و فضای فوقالعاده، هیچ چیز، لذتبخشتر نبود.
نماز دوم تموم شده بود. سرم رو که از سجده شکر برداشتم، سایه یک نفر به سایههای جنگل و نور ماه اضافه شد. یک قدمی من ایستاده بود.
______
🌺مرکزفرهنگی دارالمهدی(علیه السلام)🌺
حبیب آباد👇
@darolmahdi313
اِلهی
یا حَمیدُ بِحَقِّ مُحَمَد
یا عالیُ بِحَقِّ علی
یا فاطِرُ بِحَقِّ فاطمه
یا مُحْسِنُ بِحَقِّ الحسن
یا قدیمَ الاِ حسان بِحَقِّ الحُسَیْن
عَجِّلْ لِوَلیِّکَ الْفَرَجَ صاحبَ العصرِ والزَّمان🤍
#امام_زمان عجل الله #جمعه
شهید تورجی زاده میگفت:
من دوست دارم زیاد برام #فاتحه بخونند
زیاد باقیات الصالحات داشته باشم
میخوام بعد از مرگ خیلی وضعم بهتر بشه
من دوست دارم هرکاری میتونم
برای مردم انجام بدم ، حتی بعد از شهادت.
📚 به نام مادر
فردا شنبه ساعت ۱۸ کلاس فارسی تقویتی اول ابتدایی برگزار میشود
هزینه کلاس های تقویتی هر جلسه ۱۵۰۰۰ تومان
کلاس روخوانی و روانخوانی و تجوید قرآن ویژه ابتدایی به صورت رایگان ساعت ۱۸:۴۵
در دارالمهدی علیه السلام برگزار میشود